کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

 

قهرمان، وقتي شيوه خودش را پيدا ميکند

آزاده حسيني

 

جايي خوانده بودم اژدهايي به سرزميني حمله مي کرد و هيچ پهلوان و قهرماني نمي توانست شکستش دهد. تا اينکه قهرماني ناشناس از راه رسيد؛ خنجري در دست داشت و با همان خنجر اژدها را از پا درآورد و مردم را نجات داد. بعد با شاهزاده آن سرزمين ازدواج کرد و سال ‌ها به خوشي مي گذشت. اما روزي اژدهايي ديگر پيدا شد. قهرمان، خنجرش را برداشت و براي نجات مردم به راه افتاد. اين بار همسرش که حالا ملکه بود، گفت: «اين طناب را براي تو بافته‌ام. آن را دور گردن اژدها بينداز و با آن شکستش بده»!

قهرمان رفت؛ اما شکست خورد.

او فراموش کرده بود که پيروزي پيشينش نه به خاطر قهرمان بودن، بلکه به خاطر شيوه‌اي بود که براي مبارزه بلد بود. گاهي ما نيز چيزي شبيه همين خنجر را در زندگي از دست مي‌دهيم؛ چيزي که شايد نامش استعداد، تجربه، شناخت خود يا حتي شيوه درست روبه‌ رو شدن با مشکلات باشد. آدم‌ها شبيه هم نيستند و راه پيروزي ‌شان هم نمي‌تواند هميشه يکسان باشد. چيزي که براي يک نفر راهگشاست، ممکن است براي ديگري هيچ فايده‌ اي نداشته باشد.

شايد بخشي از بزرگ شدن اين باشد که آدم کم‌کم بفهمد با چه چيزي بهتر مي‌تواند از اژدهاي زندگي خودش عبور کند. نه هر اژدهايي را بايد با خنجر شکست داد، نه هر طنابي براي هر قهرماني ساخته شده است. گاهي مهم‌ترين کشف يک انسان، پيدا کردن همان شيوه ‌اي است که با آن، خودش مي‌تواند از پس دشوارترين نبردهاي زندگي بربيايد.

 

 

 

ماتيسا حسيني

 

شادي گمشده

 

امروز روز مرتب کردن اتاقمه. پس مثل هميشه شروع کردم از يک نقطه به يک نقطه ديگه از اتاقم رفتن... داشتم لباسام رو تا ميکردم، برام‌ سوال شد که «تيشرت آبي من کجاست»؟! گشتم و پيدا کردم. ولي انگار يه چيزي گم شده بود!

چيزهاي ديگه ‌اي هم به ذهنم اومد، ولي پيدا شدند. شايد اين چيزي که گم شده بود، يک جسم نبود بلکه يک حس درون من بود! ولي چه حسي!؟

همچنان در حال فکر کردن بودم که چه حسي درون من درحال گمشدن هست؟! به‌اين فکر ميکردم که: «آخرين باري که خوشحال بودم، کِي بود»؟! فهميدم که آخرين بار تولدم بود بعد اون هيچ خوشحالي نداشم... شايد شادي باهام قهر کرده بود. ولي بايد چيکار ميکردم که شادي برگرده؟! اصلا چيکار کرده بودم که شادي‌ در حس و حال من وجود نداره؟ شايد به خاطر استرس و اضطرابي که اين چند وقت براي آزمون ها داشتم، بوده؟! بعد از چند روز حالم هم بهتر شده بود اما! سوالاي خيالي و عجيبي به ذهنم ميومد:

1.اگر شادي مي‌تونست به آدم ها نامه بنويسه اولين جمله‌اي که مي‌نوشت چه بود؟

2. اگه يک آدمي شادي گمشده من رو پيدا ميکرد، بايد بهش جايزه مي داديم؟

3. اگه يه شرکتي بود براي شادي هاي گمشده چه شکلي ميشد و کجا قرار ميگرفت؟

 

 

آيلين عبدلي

 

 صداقت

فصل زيباي پاييز از راه رسيده بود و با تمام زيبايي هاش، دلبري ميکرد. صداي خش خش برگها و صداي آبشار روح را نوازش ميکرد. کبوتر قصه ما نامه بر بود و گاهي شيطنت باعث مي‌شد وقت زيادي صرف بازي کند. نامه اي پدر بزرگ به او داد و حسابي تاکيد کرد که: «مهم هست بايد زودتر برسه دست سربازي در سرزمين دوست». کبوتر نامه رو تحويل گرفت و شروع به پرواز کرد. کمي بعد خسته شد و کنار رود آبي نشست و شروع به استراحت کرد. چشمش به گنجشک زيبايي افتاد. کنارش رفت و بعد از آشنايي شروع به بازي کردند. يک ساعت... دوساعت... گذشت و شب شد.

کبوتر تازه يادش افتاد چقدر براي رسيدن بهش سفارش شده. پرواز کرد و نامه رو به دست سرباز رساند. در راه بازگشت هم دوباره راهي براي شيطنت برايش پيدا شد و شروع به بازي کرد. خلاصه اينکه وقت بازگشت رسيد و پيش پدر رفت. پدر که حسابي از او گله مند بود شروع به نکوهش کرد که کبوتر قصه ما با گفتن هزار تا دروغ خواست جبران کند که ديد رنگ پرهايش سياه شد. شروع به گريه کرد. پدر بهش گفت در خاندان ما کسي که صداقت نداشته باشه رنگ پرهايش تغيير مي‌کند و تا اين اخلاق بد رو درست نکند به همين منوال باقي مي‌ماند. کبوتر کوچولوي قصه ما که به اشتباهش پي برده بود سعي ميکرد ديگر اين اشتباه را تکرار نکند.

 

 

 

شادي گمشده

 

طناز شهيدي پور

درشهر مغازه اي بانام «شادي فروشي» بازشد. همه با پول و خوشحالي وارد مغازه ميشدند تا شادي گمشده خود را پيدا کنند. اما همه دست خالي و نا اميد بيرون مي آمدند. ولي فقط يک زن سالمند بدون اينکه چيزي بخرد با خوشحالي بيرون آمد. طنازکوچولوي داستان ما که با دقت به همه افراد نگاه ميکرد، وقتي که زن سالمند را ديد جاخورد و کنجکاو شدکه آن زن سالمند چه ديده که بقيه نديدند. طناز آرام آرام دنبال زن سالمند رفت و وقتي به او رسيد، گفت: ببخشيد، شما چي پيداکرديد»؟!

زن سالمند لبخند زدو گفت: «چيزي که بقيه مي گشتند در اين مغازه نبود».

طناز بيشتر تعجب کرد. اما زن سالمند چيزي نگفت و رفت. فرداي آن روز طناز دوباره به مغازه رفت. اين بار با دقت بيشتري به همه نگاه کرد. هرکس با يک آرزو وارد مغازه ميشد و با همان بيرون ميرفت. انگارهيچ چيز عوض نشده بود. طناز همانجا فهميد که شايدبعضي چيزها را نمي شود ازمغازه خريد. شايد شادي جايي باشد که اصلا کسي دنبالش نمي گردد.

 

 

 

سيده نيکا موسوي

 

حسي شبيه صداي تپش قلب

 

فصل بهار بود. در دبستان خيام مسابقه استاني قرآن برگزار شده بود و فردا قرار است که نتايج مسابقه قرآن اعلام شود.  نازنين و الهام در حال صحبت با هم بودند و در مورد هيجاني که داشتن حرف ميزدند که ناگهان نسيم خودخواه گفت: «اينقدر ذوق نکنيد همه ميدونيم که شما برنده نمي شويد! برنده مسابقه کسي نيست جز خودم. فکر کنم تصورش خيلي برايتان سخت باشد که منو با مدال طلا ببينيد»! اين را گفت و بعد رفت.

نازنين به الهام گفت: «ناراحت نشو خيلي خودش رو بالاتر از همه مي بيند و همين اعتماد بنفس کاذبش باعث شده که توي هيچ مسابقه اي اول نشده است. الهام ‌گفت: «راستش خودم هم متوجه شدم و بعد دست دور گردن هم انداختند و به سمت خانه رفتند». موقع خداحافظي وقتي که نازنين و الهام هم رو بغل کردند اتفاق جالبي افتاد، اشتباهي زيپ کيف نازنين به مقنعه الهام گير کرد. نازنين که بلد نبود چطور مقنعه الهام را از کيفش جدا کند زنگ در خانه را زد و سريع به خانه رفت تا مادر را براي کمک صدا کند. مادر هم فورا به طرف الهام دويد و با کلي زحمت مقنعه او را از زيپ کيف جدا کرد. الهام تشکر کرد و همه به خانه خود رفتند تکاليف خود را نوشتند و خوابيدند. ساعت هفت صبح است و بايد تا هشت به مدرسه برسند و نتايج مسابقه قرآن را ببينند. نازنين هنگامي که مسواک مي ‌زد، گفت: «مامان ميتوني کيف مرا دوباره چک کني تا مطمئن بشوم که همه وسايلم را با خود برده ام»؟ مادر هنگامي که مقنعه نازنين را اتو مي‌کرد، گفت: «الان نميتونم خودت بعد مسواکت برو چک کن»! نازنين مسواک خود را زد و کيفش را چک کرد و همه چيز سر جايش بود. او مقنعه و مانتوي خود را پوشيد و به مدرسه رفت. حس عجيبي داشت. با خود گفت: «فکر کنم مدادم را جا گذاشتم. ولي وقتي جامدادي خود را چک کرد همه چيز سر جايش بود. اما هنوز همان احساس را داشت. احساسي همراه با دلشوره، احساس عجيبي که نمي‌دانست چيست! او فکر مي‌کرد شايد چيزي گمشده! ولي بيخيال شد چون قرار بود نفر اول را اعلام کنند. خيلي اميدوار بود، چون حسي به او مي گفت تو جزو نفرات برتري که ناگهان معلم پرورشي گفت: «سلام و درود به دانش آموزان تواناي مدرسه خيام که زحمت کشيدند و در اين مسابقه شرکت کردند. لطفا همگي روي صندلي ها بنشينيد و نفراتي که صدا مي کنم بلند شوند و به روي صحنه بيايند تا مدال ها را تقديم کنيم. نفر اول نازنين حيدري»! همه براي اينکه از نازنين حمايت کنند و خوشحالي خود را نشان دهند، فقط دست ميزدند... نازنين که به روي صحنه ميرفت همان حس عجيب را داشت. انگار شدتش بيشتر شده بود. قلبش تند تند ميزد. گوش هايش کم مي‌شنيدند. عجيب بود، مانند اينکه تکه اي از پازل گمشده باشد. ولي اين چيز گمشده اشيا يا هر چيز ديگري نبود. حس خوشحالي بود. حس شادي که سر تا سر وجودش را گرفته بود. نازنين ناخوداگاه اشک مي ريخت و با صداي بلند مي خنديد. او فهميد همه اين مدت حس شادي اش را در دل خود زنداني کرده بود.

 

 

 

ويانا روح افزايي

 

شادي وجود داره؟!

 

برعکس اسمم اصلاً لحظات شادي نداشت. اسم من شاديه ولي نمي‌دونم چرا هميشه غمگينم همه چي برعکس اسمم پيش ميره. اصلا آخرين باري که من شاد بودم چه زماني بود؟ کي بود؟ چرا من يادم نمياد؟! شايد اصلاً هيچ وقت شاد نبودم. شايد از موقعي که به دنيا آمدم. کل زندگيم شده بود غم و ناراحتي و گريه. اصلا شادي وجود داره؟! من بايد براي اين سوالم حتماً يه جوابي پيدا کنم ولي کي مي‌تونه جواب درستو به من بده؟ آره ميرم از مامانم مي‌پرسم اون هميشه جواباي درستو مي‌دونه. «مامان شادي وجود داره»؟!مامانم با نيشخند جواب داد: «خوشگلم اين چه حرفيه داري مي‌زني شادي روبه روي من وايساده ديگه»با لحن نسبتا جدي گفتم: «مامان دارم جدي حرف، مي‌زنم شادي وجود داره»؟! مامانم با اينکه هنوز اون نيشخند قشنگش روي لبش بود گفت: «چرا شادي وجود نداشته باشه؟! شادي حسيه که آدم و دور و وري ‌هاي آدم ايجاد مي‌کنند». دوباره با لحن ناراحتي گفتم: «مرسي مامان جون مثل اينکه مشکل از منه من بلد نيستم شادي کنم». با حالت غمگيني وارد اتاقم شدم. با خودم فکر کردم چرا من دنبال شادي نگردم؟! من بايد اون شادي درونمو پيدا کنم. بعد از مدت‌ها موفق نشدم شادي درونمو پيدا کنم. دوباره مغزم جرقه زد با خودم گفتم شايد مشکل از دور و وريام باشه؟! شايد اونا نتونن به اندازه کافي منو شاد کنن؟! چرا آدمهاي اطرافم رو عوض نکنم؟! ولي دوباره با خودم گفتم آخه مگه ميشه آدم عزيزترين هايش رو ول کنه؟!

همينطوري داشتم به فکر کردن ادامه مي‌دادم که به نتيجه‌اي رسيدم. من هر وقت پيش دوستامم يا خانواده‌ ام هستم يه حس عجيبي دارم و هيچ وقت نتونستم اون حسو کشف کنم شايد اون حس شادي باشه. قطعاً همينطوره من هيچ وقت واسه اون حسي که وقتي پيش دوستام و خانواده ام، اسمي پيدا نکردم. هميشه خندانم ساعت رو فراموش ميکنم. اصلا نمي فهمم زمان کي گذشت. الان متوجه شدم که اسم اون حس شاديه و فهميدم من شادي رو نه يک بار نه دو بار بلکه هر لحظه‌اي رو که با خانواده و دوستام مي‌گذرونم تجربه مي‌کنم.

 

 

زمان شادي

فاطيما عقيلي

 

نِلا آرام از چهارچوب نقره‌کوب اداره عبور کرد. او انتظار داشت جايي پرهياهو را ببيند؛ محلي که مردم دنبال مدارک، کيف و وسايل گمشده‌ شان مي‌گردند! اما ساختمان کاملا خالي بود! از کاشي ‌هاي لاجوردي که زمين را فرش کرده بودند، عبور کرد. پشت پيشخوان مردي ميانسال مشغول کار با دستگاه تايپش بود، در حالي که کلمات را از ميان دستگاه برمي‌گزيد، پرسيد: «چه چيزي را گم کرده‌ايد»؟!

نِلا در سکوتي عميق فرو رفت. آماده پاسخ‌گويي به اين سوال بود اما ژرفاي وجودش هيچ‌وقت نتوانسته بود، جوابش را رسا بگويد. -«شادي‌ام»! -«مرد، سرش را بالا آورد و با خستگي که گواه از شنيده شدن اين جمله تکراري داشت، نام دختر را پرسيد. و ميان پرونده‌ ها جوياي نام نِلا شد: «عجيبه»! نِلا با تعجب پرسيد: «چي شده»؟! مرد با لحني متعجب پاسخ داد: «هيچ پرونده‌اي راجع به شادي گمشده، به اسم شما ثبت نشده»! لبخند بي‌جان بر صورت دختر نقش بست: «شايد چون کسي گزارش گم شدنش رو نداده»! مرد به پرونده ‌هاي روي هم تلمبار شده اشاره کرد و با لحني سرد ادامه داد: «آدم ‌ها معمولا چيزهايي رو گزارش ميکنند که ميشه ثابت کرد اون رو داشتند». نلا مسير رفتن کارمند را دنبال کرد و پرسيد: «پس، شادي ‌ام اينجا نيست»؟ صداي قدم زدنشان پژواکي در فضا بود؛ به قفسه انتهاي سالن رسيدند. -«بستگي داره منظورت از شادي چي باشه»! قفسه‌ها برخلاف تصور نلا، مملو از وسايل عجيب و غريب نبودند! بلکه چند جعبه ساده با اسم و شماره بودند. مرد، جعبه‌ اي را بيرون آورد: «اين آخرين مورديه که کسي براي پيدا کردنش اينجا اومده»! خاک رويش را پاک کرد: «اين فقط يه ساعته! يعني شادي ميتونه يه ساعت باشه»؟ + «نه! اين چيزيه که قبل از شادي گم ميشه». باهم زمزمه کردند: «زمان». + «بيشتر آدم‌ ها فکر مي‌کنند شادي را ناگهاني وقتي از خواب بر مي‌خيزند، از دست مي‌دهند. اما معمولا قبلش چيزهاي مهم‌تري را جا مي‌گذارند! وقت، کنجکاوي و چيزهايي که برايشان زماني با ارزش محسوب مي‌شده»! نلا نگاهي به اطرافش انداخت: «پس اينجا پر از چيز‌هاييه که مردم بعد از گم کردن شادي، فهميدند ديگه ندارنشون! پس.. پس.. چرا من رو اينجا فرستادن تا جوياي شاديم بشم»؟! کارمند لبخند زد: «اون‌ها فکر ميکنن شادي رو از دست دادن و گمش کردن! در واقع مدت زياديه که پيداش نکردند» -«بايد کجا دنبال شاديم بگردم»؟! مرد در چوبي اداره را گشود: «جايي که آخرين بار، خوشحال بوديد. نلا از اداره خارج شد و به دنبال آخرين خاطره شادي ‌اش غروب آفتاب را تماشا کرد.

 

 

 

دلسا اورسجي

 

حافظ و غزل

قرن هشتم بود. هواي شيراز بهاري بود. جناب حافظ شيرازي مي خواست شعر تازه اي بسرايد. او تصميم گرفت کنار آب رکن آباد برود. وقتي رفت صداي کودکي را شنيد که يکي از غزلهاي او را مي‌خواند. حافظ به آن کودک گفت: «درود عزيز دلم، چه ميکني»؟ کودک از دل غزل بيرون آمد و گفت: «درود خواجه شمس‌الدين! داشتم يکي از غزل هاي محبوب شما را مي ‌خواندم. نميدانم، امروز از خوشبختي من است که شما را مي بينم يا از بداقبالي شما»؟! حافظ گفت: «چه کودک مؤدبي! ديگر هيچ وقت اين حرف را نزن! بخوان ببينم چطور ميخواني»؟! کودک گفت: «اگر رخصت مي دهيد، به روي چشم»!

 کودک شروع به خواندن کرد. و غزل صد و هشت حافظ را خواند. و حافظ به او خيره ماند که چقدر قشنگ مي خواند. ناگهان چهره کودک برايش آشنا آمد و فهميد آن پسر بصيرالملك است که همان که سالها پيش سر شعرهايش با او بحث کرده بود. به پسر گفت: «پدرت مي‌داند که شعرهاي مرا مي خواني»؟ پسر گفت: «اتفاقا خودش شما را به من معرفي کرد. مگر اتفاقي افتاده»؟ حافظ چيزي نگفت. بعد با پسر خداحافظي کرد و رفت.

 

 

 

آيلين صوف زاده

 

تدي و ريحانه جون

 

يک روز تدي تصميم مي‌گيرد با دوستش ريحانه جون به شهر عروسک ‌ها سفر کند. تدي دست دوستش ريحانه جون را گرفت و به شهر عروسک‌ ها رفتند. آنجا يک خورشيد بود. خورشيد بسيار زيبا و نوراني بود.

خورشيد خانوم وقتي تدي و ريحانه جون را ديد، سلام کرد و از ديدن آن ها خوشحال شد. او دلش مي خواست هرگز غروب نکند و به ريحانه جون و تدي بتابد. شهر عروسک ها زيبا و خوشمزه بود. آنجا به جاي آجر خانه هايشان را با شکلات مي ساختند وهمه ي عروسک ها شاد بودند. آن روز خيلي به تدي و ريحانه جون خوش گذشت. آن ها با يک خرگوش شيطون دوست شدند. اما وقتي غروب شد بايد به خانه بر مي گشتند. تدي و ريحانه جون دوباره به خانه برگشتند ولي مي دانستند که دلشان براي شهر عروسک ها تنگ خواهد شد.

 

 

 

مريم ابراهيمي

 

کسوف

 

غم با جان من در سايه تاکيد است

حرف ميان من و آن حول يک تمجيد است

هي مي بوسد مرا در خيال و باورش

 ‌شده ام خداي او در جانماز و قبله اش

او مجنون شده، ‌مي‌گذارد راه و رسم زير پا

کرده ليلي در بند و بريده راه از هر کجا

ليلي اش منم، معشوق پيدا و پنهانش منم

خانه عمرش، عشق پر جورش، نگهدارش منم

آري غم عاشق شده، عاشق من بيچاره شده

قاصد جانم شده، نگهبان روح آواره شده

مي ترسد ز اين و آن شوند خواهان من

اي کاش دست بردارد ازين دامان من

کس بلد نيست در اين جمع برقصاند لبم

يا کمند شادي بپيچاند بر تنم

من آن ماه سپيد در سايه تاريکم

شادي آن خورشيد که در فرداي خود مي بينم

شب را پشت هم رد مي کنم در بند غم

مي آيد که شادي را در وسط روز مي بينم.

 

 

 

 

حلما رسولي

 

پرواز اشتباه

 

بازآفريني حکايت هفت باب دوم (در اخلاق درويشان) کتاب گلستان سعدي

 

در ميان اين همه هياهو، مسابقات واليبال مدرسه شروع شد و غرور هدا هم مثل يک طاووس رنگارنگ خودنمايي ميکرد. درحالي که نوبت تيم هدا بود. قلبش از هيجان توي سينه اش ميکوبيد. نگاه ها روي او بود و او عاشق همين بود و با اعتماد به نفس کامل به بچه ها گفت: «نگران نباشين فقط توپ رو بهم بدين. مي دونيد که من بهترين سرويس زن تيمم و امتيازو بر ميگردونم».

صداي سوت داور، مانند شروع يک جنگ، در سالن پيچيد. توپ رو پرتاب کرد و ضربه زد. اما هيجان قهرمان شدن مانع قدرت ضربه شد. توپ به تور خورد و با صداي شکست روي زمين افتاد. هدا با لبخندي بي خيال گفت که: «دست گرمي بود و خودم حلش ميکنم». و با لحن تحقيرآميزي به گيلدا گفت: «فقط يه پاس بلند بده بقيه اش با من»! ولي چطور يه ست رو باخته بودند و يه ست برده بودند. الان هم سه امتياز عقبند. ميشه اسرس رو پنهان کرد ولي لرزش دستهايش رو چطور؟!

يک ربع گذشت ولي امتياز به نفع هيچ کس تموم نشد. هدا هم مدام زير لب غر ميزد و به خاطر اشتباه قبليش تمرکز همه رو بهم ريخت. در اين حال همه سکوت ميخواستند ولي صداي تشويشق و برخورد توپ به به زمين همين طور صداي سوت داور مانع اين سکوت ميشد. از طرفي هم بايد امتياز آخر را ميگرفتند. سرويس با تيم هدا بود و اينبار نوبت گيلدا. اون که همه اش ساکت بود. انگار که هيچ وقت کاري نميکنه، ولي چاره اي نيست بايد بهش اعتماد کرد.

داور سوت زد و گيلدا هم ضربه زد. و سرويس رد شد. يه رفت و برگشت انجام شد و وقتي هم که توپ به زمين خودمون برگشت، ساينا يه دريافت بلند کرد و هدا هم پريد که ضربه بزند، ولي زمان بندي اش اشتباه بود و توپ به دستش نخورد. ولي گيلدا؛ هموني که يه گوشه مي ايستاد و هيچ کاري نميکرد، با يک شيرجه توپ رو به بالاي سر ساينا رسوند، جوري که ساينا تونست اون رو امتياز کنه. هدا بعد از مسابقه از گيلدا عذرخواهي کرد و متوجه اشتباهش شد.

 

 

زينب(آذين) شهابالدين

 

بازآفريني حکايت26. باب اول کتاب گلستان سعدي

مراجعين از شهر و روستاهاي اطراف سختي راه  و گرمي هوا را به جان خريدند تا اينجا با بهترين پزشک چشم شهر دست شفاعتي برسرشان کشيده شود.

دقايق درحال گذر بودند اما نه دکتر آمد و نه منشي ‌اش پاسخگوي‌ بي‌قراري بيماران بود. چند بچه حاضر در جمع شروع به گريه کردند و مادرانشان براي ساکت کردن آنها مجبور شدند از مطب خارج شوند و با وجود آفتاب سوزان، بچه ‌ها را سرگرم کنند.

پيرزنان هم صبرشان سرآمده بود و با بهانه‌ ي ناهارشان که بر روي اجاق است، مي‌خواستند که زودتر از همه کارشان راه بيفتد. اين ميان برخي درحال خفه شدن بودند.

با دستمال‌کاغذي، لبه شال يا روسري دهان خود را مي‌پوشاندند تا از استشمام بوي بد عرق محيط جلوگيري کنند. منشيِ به ظاهر بي ‌خيال و راضي در پشت ميزش و نشسته بر صندلي با کوهي از اضطراب و پيغام از بيمارستان دست و پنجه نرم مي‌کرد. نوبت ها را لغو نکرد چون فکر مي‌کرد دکتر امروز از بيمارستان با حال و احوال خوش مرخص مي‌شود؛ اما هيچ آماده شنيدن ناموفق بودن جراحي نبود. اگر طعم خون را در دهانش احساس نمي‌کرد، هيچ متوجه نمي‌شد درحال جويدن ناخن هايش است.  حالا چطور به اين حجم از بيمار شاکي موضوع را توضيح مي ‌داد؟

مردي که با تاخير و روزنامه اي به دست آمد؛ با خواندن تيتر خبر گفت: «چطور ممکنه دکتر چشم، کور شده باشه»؟!

 

اجراي ديباچه گلستان سعدي و خوان اول

هفت خوان رستم

تحريريه کودک و نوجوان روزنامه گلشن مهر در مراسم روز خبرنگار

به ترتيب از سمت راست:

آوينا کياني، بهار جام خورشيد، آيلين اميري، آتريسا فغاني، سيده ماتيسا حسيني، سيده فاطيما عقيلي، حلما رسولي، ويانا روح افزايي، زهرا مازندراني