علي شريعتي و تنيدگي راز گرداگرد يک زندگي


یادداشت |

   هادي راشد

 

 

تاريخگذاري يک مرگ

در داستان شاندل با اين پرسش روبه‌رو مي‌شويم که تاريخ‌گذاري شريعتي از مرگ «شاندل» (28 فوريه 1967، م.13، 1367، صـ338)، يک «نشانه‌» و «نماد» است، يا يک راز؟ نماد مانند شکوفه، باز مي‌شود، اما راز در خود بسته مي‌ماند. آيا شريعتي در پيوستن به دانش‌کده‌ي ادبيات، نشانه‌هاي خاموشي شمعِ درون خود را ديده بود؟ آيا نزديکي اين تاريخ‌گذاري با روز مرگ راه‌نماي بزرگ او، محمد مصدق، يک رخ‌داد ناانديشيده بود، يا او آگاهانه خواست اين نزديکي را يادآوري کند؟

 

شريعتي و راز

نشانه‌هاي تنيدن راز گرداگرد خود در زندگي شريعتي بارها ديده شده است. تنيدن راز به معناي پنهان کردن و نگفتن چيزي نيست، نمايشِ پنهان بودگي است. شريعتي گاه با شيوه‌ي بازنمايي، کنار گذاشتن، نام‌گذاري و گزارش کردن، جاي‌گاهي پديد مي‌آورد که در آن، چيزي «پنهان» گذاشته مي‌شود. اگر از چشم خواننده نگاه کنيم، راز، گونه‌اي پيکربندي اجتماعي‌شده‌ي نادانستگي است. نمونه‌ي ديرينه‌ي اين فراگرد در زندگي شريعتي، نام خودگزين «شمع» است. شمع نماد آشکارسازي است: سوختن و کاهش يافتن. شمع با روشنايي خود، پنهان بودگي راز سوختن و کاهش يافتن را آشکار مي‌کند: «پرده نتواند نهفتن راز شمع.» رازِ شمع، در ناگفته ماندن خود آشکار مي‌شود.

نمونه‌ي ديگر تلاش شريعتي و خانواده‌ي او، پنهان کردن و رازآميز کردن «دانش‌آموختگي» اوست. آگاه‌ترين کسي که مي‌توانست درباره‌ي اين بخش چيزي بگويد، خود شريعتي بود. اما او جايي که درباره‌ي آموخته‌هاي پاريس سخن مي‌گويد، از تنها چيزي که سخني نمي‌گويد، روند دانش‌آموختگي است. از اين ديدگاه، کارکرد سخنان او، تنيدن راز گرداگرد اين رخ‌داد است. ديگران نيز با نوشتن درباره‌ي زندگي شريعتي هم‌اين روند را بازنمايي کرده‌اند. نمودهاي ديگر تنيدگي راز، چگونگي کنش‌واکنش با ساواک و بازتاب مرگ او است.

 

از ادبيات فارسي به Hagiology

پس از علي شريعتي، کسي که مي‌توانست از اين روند آگاهي بدهد، پوران شريعت رضوي بود. او نوشت، شريعتي براي آموختن جامعه‌شناسي به پاريس رفت، اما پس از آن دريافت که بايد دکتري‌اش را در هم‌آن رشته‌ي کارشناسي، يعني ادبيات فارسي دنبال کند. با راه‌اندازي رشته‌ي زبان و ادبيات فارسي در مشهد، شريعتي دانش‌جوي نخستين دوره‌ي آن بود. برنامه‌ي وزارت فرهنگ اين بود که دانش‌جويان برگزيده را براي گذراندن رده‌ي دکتري به دانش‌گاه‌هاي پيش‌رفته‌تري بفرستد. جلال متيني يادآوري کرده است که از سرِ شتاب‌زدگي يا آسان‌گيري، «دانشگاه مشهد و ديگر تشکيلات دولتي مسير آيندة بورسية خود را تعيين نکردند که چه بايد بخواند.» اين کار شريعتي را ميان گزينه‌هاي خواندن ادبيات يا جامعه‌شناسي سرگردان کرد.

در آن روزها، بيش از نيم سده از راه‌اندازي رشته‌ي جامعه‌شناسي نمي‌گذشت، و راه‌يافتن به دکتري اين رشته، آن‌هم براي دانش‌جويان کشورهاي بيگانه که از رشته‌هاي ديگري آمده بودند، آسان نبود. در سال‌هاي ميان دو جنگ، غلام‌حسين صديقي نيز که به پاريس رفته بود، پايان‌نامه‌ي دانش‌آموختگي دکتري خود را در يکي از رشته‌هاي ادبيات به پايان رساند (پايان‌نامه‌ي او در سياهه‌ي تزهاي دانش‌کده‌ي ادبيات در فرانسه از سده‌ي هجدهم تا 1940، در رشته‌ي ادبيات رده‌بندي شده است، نه جامعه‌شناسي)، و در برگِ دانش‌آموختگي او هيچ نشاني از «جامعه‌شناسي» ديده نمي‌شود، اما در ايران او را نخستين دانش‌آموخته‌ي جامعه‌شناسي از پاريس مي‌شناسند. شايد! نهاد هم‌بسته در ايران، کار او را در هم‌آهنگي با رشته‌ي نوين جامعه‌شناسي ارزش‌يابي کرده بود. کم‌تر از بيست سال پس از صديقي، شريعتي نيز به هم‌اين راه رفت.

 علي رهنما مي‌نويسد: لازار کار روي کتاب فضائل بلخ را به شريعتي پيش‌نهاد کرد، اما به زودي دريافت که شريعتي هيچ دل‌بستگي به اين کار ندارد. آن‌چه او دوست داشت به کار لازار نمي‌آمد؛ و آن‌چه لازار مي‌خواست با دل‌بستگي‌هاي شريعتي هم‌خوان نبود (مسلماني در ...، صـ174). شريعت رضوي با يادآوري دل‌بستگي ژرف شريعتي به خواندن و فراگيري گسترده، نوشته است: او هم در دبيرستان و هم دانش‌سرا تنها به دنبال گرفتن برگ دانش‌آموختگي بود، و هرگز يادگيري خود را در چارچوب برنامه‌هاي آموزشي کوتاه نمي‌کرد (طرحي از ...، صـ68). جلال متيني نيز يادآوري کرده است، شريعتي با آن‌چه در چنته داشت، يا از پدر خويش آموخته بود، اگر مي‌خواست مي‌توانست پايان‌نامه‌ي بسيار به‌تري بنويسد (دکتر علي شريعتي...، ايران‌شناسي، س5، صـ849).

شريعتي در ديباچه‌ي پايان‌نامه‌ي خود نوشته است: «در اين کتاب با ارائه‌ي گزارشي از سيره‌ي پارسايان و علماي بلخ ...»، اين نوشته با پايين‌ترين ارزش‌يابي پذيرفته شد (رهنما، صـ175).

در چارچوب فرآيند نام‌گذاري شده، شريعت رضوي، آگاه از همه‌ي روندها با يادآوري پيشينه‌ي يک «دوست و هم‌دورة تحصيلي علي در فرانسه» از زبان غلام‌عباس توسلي نوشت: «در اينجا مطالعات اسلام‌شناسي بطور عموم و جامعه‌شناسي بالاخص نظر او را جلب کرد و حتي به صورت کلاسيک به تحصيل آن پرداخت» (صـ69).

شريعت رضوي، بار ديگر، هنگام يادآوري توانايي شريعتي در نوشتن پايان‌نامه‌اي به گونه‌ي ديگر، در پانوشت از «رسالة دکتراي ادبي ... يعني تصحيح و ترجمه و تحشيه متن ادبي تاريخي فضائل بلخ» سخن گفت (صـ78). پيش از آن، محمدتقي شريعتي در گفت‌وگو با کيهان فرهنگي، گفته بود: علي 5ـ6 سال در فرانسه ماند و دو دکترا گرفت، تاريخ اسلام و جامعه‌شناسي اسلامي (بهمن 1363، صـ17). تنيدگي راز به اندازه‌اي گسترده بود که حتي پدر و استادِ شريعتي نمي‌دانست او در چه رشته‌اي دانش‌آموخته شده است. يان ريشار نوشت: «در فرانسه به تحصيل تاريخ و جامعه‌شناسي اديان پرداخت، ... موضوع تز خود را نه در اين زمينه‌ها، بلکه در زمينة زبان‌شناسي تطبيقي فارسي نوشت» (کيهان فرهنگي، خرداد 1364، صـ32)، گزارش ريشار نيز با يادآوري خود شريعتي و گواهي دانش‌گاه نمي‌خواند.

 

کنشواکنش با ساواک

بسيار ساده‌بينانه است که کنش شريعتي را در برابر ساواک، گونه‌اي وابستگي يا سرسپردگي به آن سازمان بدانيم، هرچند همه‌ي گزارش‌ها و نشانه‌ها به سود اين دريافت بازآرايي شده‌اند. بر پايه‌ي گزارش ساواک مي‌دانيم او هنگام بازگشت به ايران با خود «مقداري اعلاميه مضره» آورده بود (طرحي از..، صـ274). شريعتي در مرز بازداشت و پس از چند ماه در شهريور 1343 آزاد شد. اين آزادي هم مي‌توانست نشانه‌اي از ساخت و پاخت با آن سازمان باشد، هم اين که، يک تله‌گذاري براي شناسايي دامنه‌ي پيوندها و پيوستگي‌هاي او. ساواک در هر دو زمينه از پيشينه‌ي چشم‌گيرِ کام‌يابي برخوردار بود.

سال 1344 دانش‌گاه مشهد، پس از کش‌مکش‌ها سرانجام درخواست شريعتي را براي پيوستن به گروه تاريخ پذيرفت. از ديد پوران شريعت رضوي، «نياز مبرم به استاد»، و توانايي شريعتي در کار با جوانان گرايش‌يافته به کمونيسم و برگرداندن آنان به مذهب، دانش‌گاه را با پذيرش شريعتي هم‌راه ساخت، اما بر پايه‌ي روندي که در آن سال‌ها دنبال مي‌شد و مهرداد بهار آن را بازگو کرده است، بهاي پذيرش درخواست کساني با پيشينه‌ي کنش سياسي و ايستادگي در برابر سلطنت، هم‌کاري با ساواک بود. مهرداد بهار مي‌گويد هنگامي که کار پيوستن او به گروه زبان‎شناسي و زبان‌هاي باستاني پايان يافته بود، ساواک از او خواست: «چيزي بنويسيد که هر اطلاعي راجع به فعاليتهاي ضد حکومت داشته باشم براي شما خواهم نوشت»، او اين درخواست را نپذيرفت و از پيوستن به دانش‌کده‌ي ادبيات بازماند. اگر اين درخواست برآمده از روش سازماني ساواک بوده باشد، شريعتي نمي‌توانست بي‌آن که واکنش هم‌آهنگي نشان دهد به گروه تاريخ راه يابد. در اين بخش از زندگي شريعتي با گسترده‌ترين تنيدگي راز روبه‌رو مي‌شويم. شريعتي هرگز در اين باره سخني نگفت، پوران شريعت رضوي نيز مانند هم‌سرش دم فروبست، تا گزارش‌ها در برابر آيينه‌هاي خرَدِ سنجش‌گر، ساز و ستيزهاي خود را آشکار کنند.

 

از نگاهي ديگر

کنش‌واکنش شريعتي در برابر ساواک، يک پرونده ناگشوده است. آن‌چه به نام گزارش‌هاي ساواک گردآوري و به چاپ رسيده است، تنها بخش گردآوري آگاهي‌هاي ريز و پراکنده از تکاپوهاي شريعتي را بازتاب مي‌دهد. در رده‌ي ديگري از گزارش‌ها براي نمونه، سخنان پرويز ثابتي درباره‌ي ديدارش با او پيش از رفتن به فرانسه، روشن نمي‌کند که بر سر چه چيزهايي با هم به هم‌آهنگي رسيده بودند. اين پرسش نيز افزودني است که شريعتي با آن که مي‌دانست نزد ساواک شناخته است، چرا هنگام بازگشت به ايران، اعلاميه و يادداشت‌هاي سياسي با خود آورد؟ثابتي بي‌آن که روشن کند چرا کسي با پيشينه‌ي شريعتي را پس از آن که در مرز دست‌گير شده بود، آزاد کردند و پيوستن او را به دانش‌گاه روا دانستند، مي‌گويد سخنان او در رويارويي با مارکسيست‌ها و آخوندهاي قشري با خواسته‌هاي ساواک هم‌سويي داشت، اما هم‌اين که به بازسازي اسلام مبارز و ايستاده در برابر دست‌گاه سلطنت رسيد، نام او به سياهه‌ي پايش ساواک افزوده شد (در دامگه حادثه، صـ279ـ280).

 

ارتجاع سرخ و سياه

شاه ايران در کوران پيش‌برد برنامه‌ي اصلاحات ارضي، آن‌گاه که با ايستادگي ناخشنودان سياسي روبه‌رو شد، آنان را ارتجاع سياه و ارتجاع سرخ نام‌گذاري کرد و از به‌هم پيوستن آنان گفت. اين سخنان به جاي آن که چونان نيرويي در برابر نزديکي آنان کار کند، مارکسيست‌هاي ايراني را از يک سرمايه‌ي اجتماعي ناديده مانده آگاه کرد. جزني در تحليل وقايع سي‌ساله از به ميان آمدن روحانيت «با شعارهايي که از يک‌سو محتواي کهنه و قشري و از سوي ديگر محتواي ضد ديکتاتوري داشت» سخن گفت و در روند بازشناسيِ کنش سياسي آنان، زمينه‌هاي شکاف ميان جناح مترقي و جناح واپس‌نگر روحانيت را بر پايه‌ي جدايي از مردم و ايستادن برابر انقلاب نشانه‌گذاري کرد.

ديدگاه نزديکي ميان نيروهاي مذهبي و مارکسيسم، تا جايي که به کنش آنان در برابر سلطنت نيرو مي‌بخشيد، از سوي دو گروه پذيرفته بود. با روشن شدن ديدگاه‌ مجاهدين خلق که در پي به‌هم آميختن مايه‌هاي برگرفته از فرهنگ اسلامي و روش مبارزه‌ي مارکسيستي بودند، اين نزديکي با شکاف بزرگي روبه‌رو شد. شايد بتوان بالاترين نمود اين ديدگاه را در رويارويي خسرو گل‌سرخي و هم‌راهان برابر دادگاه ارتش يادآوري کرد، جايي که گفت، هم‌چون يک مارکسيست ـ لنينيست، عدالت اجتماعي را نخست در مکتب اسلام جست‌وجو کرده، سپس به جنبش سوسياليسم پيوسته است.

شريعتي و جزني هر دو در روزگاري که زنداني بودند، با نوشتارهاي «انسان، اسلام و مکتب‌هاي مغرب‌زمين» (شريعتي، 1350ـ1351) و «مارکسيسم اسلامي يا اسلام مارکسيستي» (جزني، 1351ـ1352) به روند به هم پيوستن اين دو شاخه‌ي مبارزه‌ي اجتماعي واکنش نشان دادند. روشن نيست اين چرخش تا چه اندازه زير بار فشار زندان يا برآمده از نگرش‌هاي آنان بود.

پيش از آن، هم جزني روحانيون را در روند ايستادگي روياروي اصلاحات ارضي و انقلاب سفيد ستوده بود، و هم شريعتي در روند بازسازي اسلام مبارز، به هم‌گرايي مايه‌هاي تاريخي ماني‌گرايي و مارکسيستي با بن‌مايه‌هاي انديشه‌هاي پوياي اسلامي که خود آن را اسلام ابوذر و سلمان مي‌ناميد، روي آورده بود. به درستي دانسته نيست، شايد ساواک پي برده بود که هم‌نهادِ نام‌گذاري ارتجاع سياه و ارتجاع سرخ در سخنان شاه، گسترش جهش‌آساي انديشه‌ي مبارزه به ميان مردم بوده است، از اين رو، کوشيد سازه‌هاي اين هم‌گرايي را از هم بگسلاند. گرايش دست‌گاه به نشان دادن هم‌گرايي بخشي از نيروهاي مذهبي و مارکسيست، بخت آن را فراهم کرده بود که اين نيروها در برابر سلطنت به هم‌نوايي برسند. برکنار از اين که شريعتي چه کنش‌واکنشي با ساواک داشت، از آن‌جا که تکاپوهاي او در چارچوب برنامه‌ي هم‌گرايي، فشار دست‌گاه را در برابر نيروهاي ناخشنود به خود آن برمي‌گرداند، از ديد بسياري از ارزيابي‌کنندگان کرد و کار سياسي شريعتي، يک کنش پيش‌رو و فريبنده بود. از اين رو، نمي‌توان او را بخشي از برنامه‌ي ساواک در گستره‌ي سياسي آن سال‌ها شمرد. واکنش پسين او در نشانه‌گذاري مرزهاي ناپيوستني اسلام و مارکسيسم نيز تا جايي که در بدنه‌ي پيکارگران مذهبي، خواهان داشت، هرچند گونه‌اي واپس‌گرايي از آن ديدگاه پيش‌رو، اما تکاپويي بيرون از چارچوب وابستگي به دست‌گاه شناخته شد.شريعتي تنها بسته‌اي گردآمده از باورها و نوشته‌ها نبود؛ شيوه‌ي بودنِ اجتماعي او نيز بخشي از کنش او بود. در اين شيوه، آگاهي‌هاي هم‌بسته با زندگي، دانش‌آموختگي، سرآغازهاي انديشه، بستگي‌هاي سياسي و نيز مرگ او در شبکه‌اي از تيرگي، ناپديدسازي، نشانه‌گذاري و گزارش‌هاي چندگانه جاي مي‌گيرد. اين «تنيدگي راز» را نبايد ناگزير نشانه‌ي پنهان‌کاري يا فريب گرفت؛ بلکه بايد آن را هم‌چون يکي از پيش‌بايست‌هايي ديد که کنش گفتاري و اجتماعي شريعتي درون آن کار مي‌کرد. از اين ديدگاه، در جايي که نمي‌توان به انگيزه‌هاي دروني کنش‌گر پي برد، مي‌توان به کارکرد و برآيند اجتماعي کنش او نگريست.

 

در پويه‌ي زبان فارسي

گزيده‌ي يادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبيات

@OnPersianLanguage