کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

آزاده حسيني

 

اين هفته براي بچه هاي گلشن مهر، کارگاه آموزشي با موضوع «صبحانه» برگزار کرديم. اين کارگاه در دو بخش برگزار شد: يک بخش در سطح گسترده تر و عمومي با موضوع «گزارش»، «خاطره نويسي» و «دلنوشته» و بخشي ويژه اعضاي کلاس داستان نويسي با تمرکز بيشتر بر تکنيک ها که فرصت بيشتر مي طلبد. آثار نسبتا قابل توجهي تاکنون به دستمان رسيده و بعضي دوستان نيز مهلت بيشتر خواستند. شما هم مي توانيد آثار خود را با موضوع «صبحانه» براي ما بفرستيد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لقمه مادربزرگ

 

آتنا رادپور

 

عطر چاي تازه دم بيني ام را حسابي قلقک مي داد. چشمانم را محکم روي هم فشردم و سعي کردم به صداهايي که از طبقه پايين مي آمد، توجهي نکنم. سرو صدا که کمتر شد، مادرم فرياد کشيد: «ساقي!....ساقي! بيدار شو ديگه! همه منتظر تو هستيم»! دلم مي خواست فرياد بکشم: «نمي خوام صبحانه بخورم! از صبحانه متنفرم»! اما آنقدر خوابالود بودم که نمي توانستم پتوي روي زمين افتاده را بردارم و روي خودم بکشم.

مادر دوباره فرياد مي کشد: «ساقي...صبحانه تموم شد»! اينبار از جايم بلند ميشوم و از اتاق بيرون ميروم. با منگي از پله هاي قديمي خانه پايين ميروم و وارد پذيرايي ميشوم. با ورودم کل اعضاي خانواده به چهره اخمو و خوابالودم مي خندند. ساحل با لحن مسخره اي در حالي که چايي اش را باحالت رو مغز، هم ميزند ميگويد: «صحت خواب»! از آنجايي که سر صبح است و حوصله اره دادن و تيشه گرفتن با کسي را ندارم، جواب حرفش را نمي دهم وگرنه الان جنگ جهاني ايجاد شده بود.

سپس اعضاي خانواده دونه دونه به من سلام کردند و من هم سلام و صبح به خير گفتم. مادربزرگم مرباي آلبالو را روي تکه اي نان مي ريزد و مي گويد: «دخترم بيا کنار من بشين»! به جاي نشستن دور ميز در کنار خانواده، روي کاناپه لم مي دهم و خميازه اي ميکشم و ميگويم:«اشتها ندارم. مادرم ظرف هاي املت را به دست سينا مي دهد و عصباني مي گويد: «پاشو بيا صبحونه بخور»! بعدش هم ساحل مي گويد: «اگر شب ها يکم زودتر بخوابي هر روز به صبحونه ميرسي! البته اگه تنبل بازي در نياري و بتوني از تخت خواب جدا بشي! از آن ور هم پدر بزرگم با لحن مهرباني ميگويد:«دخترم اگر صبحونه نخوري انرژي نداري کل روز احساس خستگي داري و بدون اينکه علتو بدوني بي حوصله اي»!

با صداي گرفته مي گويم:«حالم خوب نيست! لطفا به من اسرار نکنيد. چند لحظه که مي گذرد، مادر بزرگم شاکي مي پرسد:«اصلا حرف ما برات مهم نيست»؟ اعصابم حسابي به هم ريخته چرا کسي متوجه نمي شود که من از صبحانه بدم مي آيد؟

چند دقيقه بعد پدرم دست هايم را مي گيرد و از کاناپه بلندم مي کند و دم گوشم مي گويد: «داري همه رو ناراحت مي کني پاشو بيا»! پاهايم را روي زمين مي کوبم و سر ميز مي نشينم. مادربزرگم خوشحال مي شود و مي گويد: «قربون دختر ناز خودم بشم». سينا کمي خامه داخل پياله اش مي ريزد و مي گويد: «ما اينجا هويجيم مامان جون»؟ مادربزرگم مي خندد: «حسود نباش‌! من فقط دخترمو دوست دارم». لحظه اي چشمم به صندلي خالي کنار مادرم افتاد و متوجه شدم سام براي صبحانه نيامده. به شدت عصباني مي شوم و مي گويم: «احيانا سام تنبل نيست که براي صبحانه نيامده»؟ بعد در چشمان ساحل نگاه مي کنم و مي گويم: «چيه؟ چطور من نميام سر سفره تنبل حساب مي شم....» ساحل وسط حرفم مي پرد: «از ساعت چهار صبح بيدار شده الان هم رفته حمام». صداي آب گرمکن در گوشم مي پيچد. سينا زير خنده مي زند: «ضايع شدي»! براي اينکه حواس خودم را پرت کنم چاي را از سيني برمي دارم و همانطور تلخ تلخ مي نوشم. مادربزرگم پنير را داخل پيش دستي ام مي گذارد با کمي گردو: «بخور ديگه خوشگلم»! مادرم مي گويد: «ولش کن مامان! سه ساعته ما رو مسخره خودش کرده‌«. از آن طرف سينا: «دو سه روزه رژيم گرفته مي خواد براي ما کلاس بذاره وگرنه تو مدرسه علاوه بر خوراکي هاي خودش خوراکي هاي بچه ها رو هم مي خوره»! مادربزرگم لقمه اي به سمتم مي گيرد و مي گويد: «بيا يه لقمه حلواارده بخور مادر مي دونم دوست داري»! اعصابم از دست مادر و سينا حسابي خرد شده است. براي همين يادم مي رود مادربزرگم که بيشتر از هر کسي در اين دنيا دوستش دارم روبه رويم است و فرياد مي کشم: «نمي خوام ولم کنيد. ترجيح مي دهم با دوستام در مدرسه صبحانه بخورم. از حلواوارده متنفرم از چاي شيرين از املت.... ديوانه ام کرديد»!

بعدش هم تند تند پله ها را بالا مي روم و درب اتاقم را محکم ميکوبم. با حرص مانتو مدرسه ام را به تن ميکنم. کيفم را برمي دارم و دوباره به طبقه پايين مي روم. کيفم را روي زمين مي گذارم و به سمت کابينت مي روم تا خوراکي هايم را بردارم که مادربزرگم غمزده مي گويد: «بيا حداقل اين يه لقمه را بردار»! همان لحظه چهره خشمگين مادرم را مي بينم و برعکس همه روزها که از مادربزرگم تشکر مي کردم فقط لقمه را از دستش مي گيرم وخوراکي هايم را بر مي دارم و داخل کيفم مي گذارم و از خانه بيرون مي روم. سام دستم را محکم مي گيرد و مي گويد: «کجا خانم خانما؟ دستم را از دستش بيرون مي کشم و مي گويم:«ولم کن ميخوام تنها باشم. سام مي خندد و مي گويد:«حق نداري تنها باشي بيا سوار ماشين شو. با زور مرا سوار ماشينش مي کند و راه مي افتد.

متعجب مي گويم: «سينااااا؟؟؟» وسط حرفم مي پرد: «بابا مي رسوندش»! بلافاصله مي گويد: «چيکار کردي اينقدر همه ازت عصباني هستن»؟ جريانات امروز را برايش تعريف مي کنم. او هم مي گويد: «ببين مي خواستي چقلي منو بکني چه اتفاقي افتاد»؟! خنده ام مي گيرد و با خودم فکر مي کنم چرا به مادربزرگ مهربانم توهين کردم؟ او چه تقصيري داشت؟ و آنقدر به اين موضوع فکر مي کنم که سام مي گويد: «بسه ديگه چرا قيافت اين شکلي شده؟ از دلش در مياري نگران نباش»! بشکني ميزنم و ميگويم: «آفرين سامي! بايد برايش کادو بخرم»! بعد هم مظلومانه مي گويم: «تو رو خدا کارتت رو بهم بده موقع برگشت از مدرسه براش کادو بخرم». سامي تک سرفه اي مي زند و مي گويد: «قرار مهم دارم». چشمکي مي زنم و مي گويم: «کاري يا غيرکاري»؟

سام مي خندد مي گويد: «به شما مربوط نمي باشد»! مشتاقانه مي گويم: «تو رو خدا بگو! قول ميدم به کسي نگم»! سام با ذوق ميگويد: «مي خوام باهاش ازدواج کنم». خوشحال تر از او مي گويم: «هورا عروسي! به کسي گفتي»؟

آرام مي گويد: «نه! به کسي نگيا»!

چشمک مي زنم: «باشه سامي جون کارتتو بده، نمي گم. کارتش را به سمتم مي گيرد و ميگويد: »اي آدم زرنگ»!

کارت را به دستم ميدهد و مي گويد:1931. وارد مدرسه ميشم. در کلاس تمام حواسم پيش مادربزرگ است. صداي زنگ مرا از هپروت جدا مي کند. لقمه مادربزرگم را بر ميدارم و به همراه دوستانم به حياط ميرويم. مريم که لقمه را در دستم ميبيند، ميگويد: «تو رو خدا نندازش دور! بده من»!

غمگين مي شوم و مي گويم: »نه اينبار مي خوام بخورمش» و در دل براي خودم متاسف مي شوم که لقمه هاي مادربزرگ را دور مي ريختم. رستا مي گويد: «امروز خيلي تو فکريا»! سکوت مي کنم. نازنين مي گويد: »امروز يکي از دوستاي کلاس نهمي ام قرار است با ما بياد زنگ تفريح»! بعد هم او را به ما نشان مي دهد. به سمتش مي رويم کمي با او صحبت مي کنيم. نزديکم مي شود و مي گويد: «دهنت بوي بدي ميده! فکر کنم معدت خاليه»! بي هيچ حرفي از آنها فاصله مي گيرم.

مدرسه زهرمارم شد. در راه برگشت براي مادربزرگم يک دست لباس و چند شاخه گل مي خرم. و به خانه برمي گردم. با ذوق سلام مي کنم و با چشم دنبال مادربزرگ مي گردم. پيدايش نمي کنم. به اتاقش مي روم. اما صحنه اي که مي بينم اصلا زيبا نيست. از اتاق بيرون مي آيم و مي گويم: «مادربزرگ...؟» مادرم غمزده لب مي زند: «رفتن. روي زمين مي نشينم و متعجب مي پرسم: «کجا»؟ سينا جلو مي آيد و بغلم ميکند.

ساحل عصباني مي گويد: «رفتند شمال! مي دوني که مادربزرگ شهر و دوست نداره. اگر هم تحمل ميکنه و مياد پيشمون بخاطر وجود ماست. بعد تو اونطوري صبح سرش داد ميکشي و نگراني هاشو درک نمي کني! ساقي تو از ما کوچکتري تمام لذت خاطره هاي بچگي من صبح هايي که مادربزرگ با عشق برام صبحانه درست مي کرد و از فوايد صبحانه خوردن مي گفت. از اون موقع ياد گرفتم اهميت وعده صبحانه رو...هرچقدر هم که وقت نداشته باشم، دوست دارم صبحمو کنار خانواده شروع کنم». اشکم جاري مي شود. به اتاق مادر بزرگ مي روم و مي نشينم و از ته دل زار مي زنم.

حالم از خودم به هم مي خورد که دل او را شکسته ام. به طبقه بالا مي روم. کيفم را باز مي کنم و لقمه مادربزرگ که در زنگ تفريح از حرص دوست نازنين نخورده بودم را برمي دارم و بو مي کنم. بوي دست هاي مادربزرگ را مي دهد. «حالا کي مي ريم شمال»؟ تمام روزم در اتاق سپري مي شود. نمي دانم کي خوابم مي برد. با اولين آلارم گوشي از جايم بلند مي شوم وسر ميز صبحانه مي نشينم و اينبار صبحانه ام را کامل مي خورم. البته غذا را با بغض مي بلعم. پدرم که مي بيند صبحانه مي خورم مي گويد: «چي ميشد ديروز اينجوري صبحانه مي خوردي»؟ با اين حرف بغضم مي ترکد و از صندلي بلند مي شوم. امروز در مدرسه انرژي عجيبي داشتم تمام درس هايم را خوب جواب دادم. در زنگ ورزش با انرژي ورزش کردم. خيلي برايم عجيب است که من در عين حال که از نبود مادربزرگم رنج مي کشم اينقدر کارهايم را خوب انجام مي دهم.

وقتي به خانه برمي گردم دوباره به اتاق مادربزرگ مي روم و مي گريم. سام کنارم مي نشيند و مي گويد: «وقتي قدر لحظاتت رو ندوني از دست ميرن و ميشن خاطرات غم انگيزي که تا عمر داري فراموششون نمي کني»! بي مقدمه مي گويم: «بايد به مادربزرگ زنگ بزنم». به سمت تلفن مي روم. زنگ مي خورد. مادرم تلفن را جواب مي دهد. خوش و بش مي کند و شمالي صحبت مي کند و تبريک مي گويد.

تلفن که قطع مي شود، مي گويد: «عروسي دختر داييمه ميخواييم بريم شمال»!

من و سام با دهاني باز به هم خيره مي شويم. دم گوش سام مي گويم: «ميخوام لحظات از دست رفته را جبران کنم». به خانه مادربزرگ مي رويم. وقتي او را ديدم با گريه او را در آغوش کشيدم و بوسيدم و عذرخواهي کردم و کادوهايش را دادم. او هم مرا در آغوش کشيد و گفت: «اشکالي نداره دختر قشنگم».

و دوباره براي صبحانه دور هم جمع شديم. همه که سر سفره نشستيم و شروع به صرف صبحانه کرديم، با خنده گفتم: «حالا که دفعه پيش صبحانه خانوادگيمون را خراب کردم مي خوام يه چيزي بهتون بگم که حسابي روزتون رو بسازه»! همه مشتاق نگاهم کردند. با مکثي کوتاه گفتم: «عروسي بعدي عروسي سامه. همه با تعجب و خوشحالي به سام نگاه کردند»!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوال

 

اهورا بالاخلي

 

توي خونه ما نماد صبحونه تخم مرغ آبپزهاي پدرمه! چرا؟!

چون صبحانه مورد علاقه بابامه و تا وقتي من و مامانم بيدار شيم اون صبحونه رو حاضر ميکنه. سفره پهن ميکنه و بعد ما رو بيدار ميکنه. من هميشه موقع بيدار شدن دارم يک خواب خيلي عالي ميبينم... و هميشه سوالم اينه چرا ميگن خوردن صبحانه خيلي مهم و مفيده؟! به نظرم پدر و مادرا اينطوري ميگن تا ما بچه ها رو اذيت کنن و از خواب بيدارشيم.

ولي جواب مامانم اينه که ميگه همونطور که وقتي ميخواهيم بريم گردش ماشين براي حرکت نياز به بنزين داره، آدما هم براي شروع يک روز نياز به انرژي دارن که با صبحونه سالم بدست مياد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بوي حليم

 

ستاره گودرزي

 

صبحانه اولين وعده غذايي که اکثر آدما ميخورن و روزشون رو با مصرف صبحانه شروع ميکنن. اما من هميشه يا اکثر اوقات خوابم و اگر بيدار باشم حتما صبحانه ميخورم. من از اون آدمايي نيستم که تا بيدار ميشن گرسنه اند و قابليت صبحانه خوردن دارن. من کمش يک ربع زمان ميبره تا به خودم بيام و بخوام چيزي بخورم. من عاشق نيمروام. هميشه نميرو رو براي صبحانه ترجيح ميدم، حتي به صبحانه هاي مجلل! آخرين باري که با همه اعضاي خانواده صبحانه خوردم، فکر ميکنم فروردين و عيد باشه که همه دور هم خونه مادربزرگم با هم صبحانه خورديم. بوي حليمي که مادربزرگم درست کرده، بهترين بويي که من وقتي براي صبحانه بيدار شدم احساسش کردم و هميشه منو ياد مادربزرگم ميندازه کلا خونه مادربزرگم صبحانه خوردن حس و حال خودشو داره. مادرم هميشه صبحانه ميخوره و علاقه زيادي به صبحانه داره. پدرمم همينطور و اگر بتونه حتما مادرمو همراهي ميکنه. منم اگر بيدار باشم، چرا که نه حتما باهاشون صبحانه ميخورم. ما براي صبحانه مثل بقيه وعده هاي غذايي زمان ميذاريم و آرام صبحانه ميخوريم. به نظرم وقتي اعضاي خانواده دورهم جمع ميشن تا صبحانه بخورن فقط رفع گرسنگي نيست، ساختن يک خاطره در بهترين موقع و شروع روز که براي کل خانواده ميمونه حتي اگر هر روز صبحانه بخوريم. صبحانه بيروني هميشه نبايد تو کافه ها يا رستوران باشه به نظرم صبحانه هايي که تو طبيعت هم ميخوريم خيلي حس خوبي دارن و واقعا ميچسبن ولي نميشه هميشه بيرون صبحانه بخوريم و ميشه گفت کلا خونه صبحانه ميخوريم. اما من بيرون صبحانه خوردن رو ترجيح ميدم. اکثرا يک صبحانه اي هست که مردم بيرون ميخورن و چيزي نيست جز کله پاچه که اگر بخوام نظر خودمو درباره اين غذا بگم بايد بگم: کله پاچه بهترين و عجيب ترين و در عين حال خوشمزه ترين صبحانه اي که هر آدم ميتونه تو زندگيش طعمشو بچشه و لذت ببره. من به عنوان يک دانش آموز از ماه مهر بيرون صبحانه ميخورم. يعني همون مدرسه. مدرسه خونه نيست و بيرون حساب ميشه حالا براتون يکم از اوضاع مدرسه ميگم. وقتي ميرم مدرسه چون زود بيدار ميشم ميل ندارم چيزي بخورم، خيلي گرسنه ميشم و طاقت ندارم تا زنگ تفريح بشه و بتونم تغذيه اي که مادرم داده رو بخورم. اکثرا دوست هاي من صبح ميوه ميخورن که خيلي جاي تعجب داره من هميشه بهشون ميگم چرا غذا نميخوريد و اونا ميگن الان ميوه ميچسبه و براي من خيلي عجيبه يا بعضياشون فست فود ميارن ولي من اينو ميدونم که سليقه ها با هم فرق ميکنه و من نبايد دوستمو براي صبحانه اي که داره مسخره کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گل نرگس

 

آيلين عبدلي

 

صبح روز تعطيل بود. سرم رو با صداي زنگ ساعت از زير پتو بيرون آوردم. زير چشم مادرم رو ديدم که براي شستن صورتش رفت موهايش رو بست. به آشپزخانه رفت و پرده آشپزخانه رو کنار زد و صداي فندک گاز رو شنيدم کتري آب رو گذاشت تا چايي دم کند. به او نگاه ميکردم که چه زيبا ميز صبحانه را مهيا مي‌کند تا ما را کنار هم جمع کند. در خانواده چهار نفري ما دور ميز روزهاي تعطيل چقدر صبحانه لذت بخش تر است. روزهايي که صبحانه دورهمي داريم هميشه چند شاخه گل نرگس سر ميز هست. تخم مرغ آب ‌پز و پنير و خامه و گردو سر ميز گذاشت و به آرامي روي کاناپه منتظر بيدار شدن ما نشست. او اصلا دلش نمي آيد ما را از خواب صدا بزند.

چقدر روزهاي تعطيل حال دلم را خوبتر مي‌کند. چه آرامشي از اطاقم نزد مادرم رفتم بقيه هم از صداي ما از خواب بيدار شدند دور ميز جمع شديم و صبحانه مفصلي خورديم. چقدر اين صبحانه بيشتر از روزهاي عادي مي‌چسبد، هر موقع در مورد صبحانه صحبتي به ميان بيايد ياد روزهاي تعطيل مي‌افتم که چقدر خوشمزه تر و دلنشين تر است. از خداوند خواسته ام آرامشي را که اکنون دارم به همه عزيزانم ارزاني کند و گرماي خانواده را هميشه احساس کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبحانه عشق

 

پرستو علاءالدين

 

دوباره موقع صبحانه شد، چند لقمه کوچک براي خودم درست کردم و جرعه ‌اي چاي نوشيدم. هميشه همين است، نمي‌دانم به خاطر تنبلي است، يا اينکه بيشتر مواقع صبحانه را تنهايي صرف مي‌کنم، اما هرچه بود، در حد چند لقمه مي ‌خوردم. اما الان با قبلا توفير دارد، الان در ميان حبه ‌هاي قند، ميان بخارهاي چاي تازه دم، عشق جاريست! عشق است که اين وعده را برايم شيرين کرده ‌است، اين را در همان اولين صبحانه مشترکمان فهميدم. انگار در کنار او، اين وعده ساده برايم معناي ديگري پيدا مي‌کند؛ آغاز روز ديگري که در کنار او نفس مي‌کشم. با عشق چاي را دم مي‌کنم، سفره را ميچينم و صدايش مي‌زنم. آنجاست که اين صبحانه، ديگر يک صبحانه عادي نيست، بلکه وعده‌ اي تازه براي تجديد عشق است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبحانه ما پسرها

 

ويهان کيا

 

صبحانه خوردن هميشه برام سخت بود. فکر ميکنم همه پسرها همين باشند. شما چطور؟ حتي وقتي ميرفتم مدرسه هم ميلي به صبحانه خوردن نداشتم. يادمه که فقط روز اول مدرسه صبحانه ميخوردم، اونم بخاطر اينکه شور و شوق داشتم و زود بلند ميشدم، اما بقيه روزها نه صبحانه و نه شور و شوق. احساس ميکنم نود درصد دخترها صبحانه ميخورن. صبحانه هاي با کلاسي هم مثل پنکيک و اينجور داستان ها. ولي پسرها آخر صبحونشون يه چايي نباته. مردهاي زيادي رو تو فضاي مجازي ديدم که

با انگيزه تمام ساعت چهار صبح بلند ميشن و از روتين روزمره شون فيلم ميگيرن

مردهاي ورزشکار زياد ديگه رو هم ديدم که صبحونشون يا اوتميله يا موز يا تخم مرغ. خلاصه که اين صبحانه پسرها از نظر منه. تو هم تو ذهنت فکر کن و جواب اين سوال رو بدست بيار که دخترها صبحانه کامل تري ميخورن يا پسرها. راستي؟ 1. تا به حال چند بار با اعضاي خانواده صبحانه خوردي؟ 2. موقع رفتن به مدرسه صبحانه ميخوري؟ 3. براي صبحانه مثل پسراي تنبل چايي نبات ميخوري؟يا مثل آدماي ادايي صبح ساعت چهار صبح بلند ميشي و صبحانه ميخوري يا مثل ورزش کارها اوتميل و تخم مرغ آبپز؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اتفاق هاي هفته

 

طناز شهيدي پور

 

صبح يکي از روزهاي تعطيل بود. برخلاف تمام روزهايي که مدرسه ميرفتم نياز نبود صبح زود بيدار شوم. وقتي چشم هايم را باز کردم، صداي مامان را شنيدم که از آشپزخانه مي گفت: «طناز! بيا صبحانه حاضره»! از اتاقم بيرون آمدم. وقتي وارد آشپزخانه شدم. ديدم مامان سفره را پهن کرده و بابا هم در حال آوردن چاي بود. خواهرم هم سرسفره نشسته بود، و همه منتظر من بودند. چون روز تعطيل بود، همه  اعضاي خانواده فرصت داشتيم که کنار هم صبحانه بخوريم. روي سفره نان تازه، عسل، مربا و... بود. من کنار مامان نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم. هنگام صبحانه هرکس از اتفاق هاي هفته اش حرف ميزد. گاهي بابا شوخي ميکرد. همه مي خنديديم. مامان هم از برنامه هاي اون روز ميگفت. من به جمع خانواده نگاه کردم و گفتم: «کاش همه روزها اينقدر آرام و شيرين بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مسابقه

 

نازنين خانقلي

 

ببينيد، اگه بخوام راستش رو بگم، من اصلاً از اون آدمهاي «سحرخيزي» نيستم که با لبخند و انرژي زياد از خواب پا ميشن! من معمولاً تا وقتي که چشمام کاملاً باز نشده مامانم داد ميزنه پاشو ديرشده دختر پاشوو! راستش توي مدرسه، صبحانه خوردن يه بحث جدييه. من که اصلاً حوصله ندارم اون موقع‌ها چيزي بخورم، چون هم عجله داريم که دير نشه، هم معده ‌ام با اولين حرکت صبح زود حساس مي‌شه. اما دوستام... اوه، دوستام داستان ديگه‌ اي دارن. اکثرشون از اون ميان‌ وعده‌ هايي ميارن که بيشتر شبيه تنقلاته تا صبحانه؛ پفک، چيپس، يا  شکلات که فقط براي اينکه مغزشون يه ذره کار کنه، مي‌خورن. بهشون مي‌گم اينا صبحانه نيست، فقط ترفنديه که براي زنده موندن تا ساعت ناهار به کار ميبرين! ولي اگه بخوام از اون صبحانه ‌هاي واقعي و خاطره‌ انگيز بگم، بايد برم سراغ خونه مادربزرگ. اونجا قضيه فرق مي‌کنه. توي خونه خودمون معمولاً صبح ‌ها يه جوريه، همه با عجله يه لقمه مي‌خورن و مي‌دون؛ من ميدوم سمت مدرسه، مامان سمت کار، داداشم که نگم براتون. انگار مسابقه سرعت داريم که جايزه‌ اش فقط يه نون و پنير ساده! اما اونجا، خونه مادربزرگ... بوي نان محلي و اون مرباي خانگي که خودش درست کرده، جوريه که آدم رو از خواب هم ميکشه بيرون. آخرين باري که همه دور هم نشستيم، درست قبل از اينکه تعطيلات شروع بشه؛ يادمه چقدر خنديديم. اونجا صبحانه فقط يه وعده نيست، انگار يه جور جمع شدنِ صميمانه‌ که آدمو شارژ مي‌کنه. مخصوصاً وقتي بوي عطر و چاي تازه ميپيچه توي فضا، آدم حس مي‌کنه دنيا هنوز خيلي جاي خوب داره.

حتي اگه يه روز خيلي سخت داشته باشم، فقط کافيه بوي اون نون گرم رو حس کنم تا يهو ياد اون روزهاي آروم بيفتم و يه لبخندِ بي‌خود روي لبم بشينه. شايد براي بقيه فقط يه لقمه غذا باشه، ولي براي من، صبحانه يعني اون يه ذره آرامش قبل از شروعِ شلوغي و درگيري‌ هاي مدرسه و درس و مشق.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کله پاچه

 

نازنين زهرا حسينقلي ارباب

 

صبحانه مورد علاقه بنده کله پاچه است. که مرا ياد پدربزرگم مي اندازد. چون از زماني که به سني رسيدم توانستم غذاي سر سفره را بخورم گاهي اوقات براي صبحانه که به خانه آن ها ميرفتيم پدربزرگم کله پاچه را انتخاب مي‌کرد و من هم از آن زمان به کله پاچه علاقه مند شدم. هر موقع که براي صبحانه کله پاچه ميخورم ياد او و خانه او مي‌ افتم. يکي از عجيب ترين غذايي که در گينس ثبت شده است کله پاچه است. خاطره‌ اي از صبحانه با خانواده مادري: صبح زود حرکت کرديم که بريم جنگل براي صرف صبحانه مادربزرگم به پسرخاله ام سپرد که روغن و گوجه نون و تخم مرغ بگيرد بعد از خريد به سمت جنگل حرکت کرديم وقتي رسيديم بساط رو به پا کرديم گوجه خوب سرخ شد متوجه شديم پسرخاله ام تخم مرغ را فراموش کرده است و ما براي صبحانه در جنگل گوجه سرخ کرده را با نان خورديم.