نخبگان و مساله اي به نام اثرگذاري
یاددداشت اول |
■ فاطمه سراوانی
گلستان را اگر بخواهيم فقط با تعداد استادان دانشگاه، دانشجويان تحصيلات تکميلي، مقالات علمي و نامهاي دانشگاهي بسنجيم، احتمالا بايد استان برخورداري بدانيم. اما سوال اين است که اين ظرفيت علمي تا چه اندازه توانسته از فضاي دانشگاه بيرون بيايد و به مسائل واقعي مردم برسد؟
واقعيت اين است که گلستان براي سنجش توان نخبگانش کمبود مسئله ندارد. کشاورزي استان با کاهش بهرهوري، کمآبي، تغيير الگوي کشت، ضايعات و مشکلات بازار روبهروست. محصول توليد ميشود، اما هميشه ارزش واقعي آن در داخل استان خلق نميشود. بسياري از ظرفيتهاي کشاورزي همچنان درگير خامفروشي است و صنايع تبديلي نيز با فاصلهاي محسوس از ظرفيت واقعي استان حرکت ميکنند. در کنار اين مسائل، گلستان با مجموعهاي از چالشهاي اجتماعي، فرهنگي، مديريتي و اقتصادي روبهروست؛ مسائلي که حل آنها الزاما با بودجه بيشتر امکانپذير نيست و گاهي بيش از هر چيز به فکر تازه، نگاه متفاوت و تصميم درست نياز دارد. پس چرا بخش زيادي از توان علمي استان هنوز درگير اين مسائل نشده است؟
اينجا بايد کمي صريحتر حرف زد. سالهاست از ضرورت ارتباط دانشگاه و جامعه گفتهايم؛ نشست برگزار کردهايم، تفاهمنامه امضا کردهايم و درباره اقتصاد دانشبنيان و استفاده از ظرفيت نخبگان سخن گفتهايم. اما در ميدان عمل، اين فاصله همچنان وجود دارد و چه بسا بيشتر هم شده است. دانشگاه مسير خودش را ميرود و بخش توليد و جامعه هم با گرفتاريهاي روزمره خود دستوپنجه نرم ميکند. نتيجه اين فاصله آن است که گاهي يک پژوهش علمي به پايان ميرسد، مقاله منتشر ميشود و کار پژوهشگر تمام ميشود، اما مسئلهاي که پژوهش ميتوانست بخشي از آن را حل کند، همچنان سر جاي خود باقي ميماند.در واقع ما در استان يک ميدان واقعي براي آزمودن ايدهها نداريم.
چه اشکالي دارد يک مزرعه در گلستان محل آزمون يک روش تازه براي کاهش مصرف آب باشد؟ چرا يک واحد صنايع تبديلي نبايد مسئله واقعي خود را روي ميز يک گروه دانشگاهي بگذارد و از آنها راهحل بخواهد؟ چرا نبايد براي کاهش ضايعات محصولات کشاورزي، افزايش بهرهوري يا ايجاد ارزش افزوده، ميان کشاورز، صنعتگر، دانشگاه و گروههاي فناور ارتباطي مستقيم و نتيجهمحور شکل بگيرد؟ حتي در حوزه علوم انساني نيز مسئله کم نداريم. مهاجرت، آسيبهاي اجتماعي، فرهنگ عمومي، سرمايه اجتماعي و شيوه حکمراني محلي، همگي موضوعاتي هستند که نميتوان آنها را با چند گزارش کليشهاي حل کرد. اين مسائل نيازمند مطالعه دقيق، حضور در ميدان و ارائه راهحلهايي هستند که نتيجه آنها را بتوان در زندگي واقعي مردم ديد. به نظر ميرسد که بايد تعريف ما از نخبه کمي جديتر شود. نخبه بودن فقط به مدرک، عنوان علمي يا تعداد مقالات خلاصه نميشود. همه اينها ارزشمندند، اما زماني ارزش اجتماعي پيدا ميکنند که بخشي از دانش و تخصص فرد در خدمت يک مسئله واقعي قرار گيرد. لازم است که مديران استاني چنين فرصتي را فراهم کنند؛ فرصتي که در آن مسئله از دل مزرعه، کارخانه، بازار، مدرسه، جامعه و دستگاه اجرايي بيرون بيايد و سپس براي حل آن، بهترين ظرفيت علمي و تخصصي استان پاي کار بيايد. البته اين کار با تشکيل يک کارگروه ديگر يا برگزاري چند جلسه تشريفاتي به نتيجه نميرسد. بايد مسئله دقيق تعريف شود، مسئول حل آن مشخص باشد، زمانبندي وجود داشته باشد و در نهايت بتوان گفت چه چيزي تغيير کرده است. اگر قرار است يک ايده نخبگاني اجرا شود، بايد بتوان اثر آن را در کاهش هزينه، افزايش توليد، ايجاد شغل، کاهش ضايعات يا بهبود کيفيت زندگي مردم ديد. اين شايد همان حلقه مفقودهاي باشد که سالها درباره آن حرف زدهايم، اما کمتر سراغ اصل ماجرا رفتهايم: اين استان الزاما مشکل کمبود نخبه ندارد؛ مشکل اصلي، فاصله ميان نخبه و مسئله است.استاني که کشاورزي، منابع طبيعي، صنايع، ظرفيتهاي دانشگاهي و مسائل اجتماعي متنوع دارد، ميتواند به يک ميدان جدي براي تبديل دانش به راهحل تبديل شود. کافي است به جاي اينکه هميشه بپرسيم چه تعداد نخبه داريم؟، يک سؤال سختتر را مطرح کنيم و بپرسيم نخبگان ما براي کدام مسئله واقعي گلستان راهحل ساختهاند؟ اگر پاسخ اين سؤال روشن شود، آن وقت ميتوان گفت گلستان فقط استاني برخوردار از نخبه نيست؛ استاني است که از نخبه براي ساختن آينده خودش استفاده ميکند.