ادبیات
ادبیات |
با هادي خورشاهيان؛ از ادبيات تا جهان پيرامون جهان اجتماعي خودم را مينويسم
فاطمه خاتمي
اشاره
هادي خورشاهيان در پانزدهم شهريور سال 1352 در گنبدکاووس متولد شد، ولي به دليل اصالت خراسانياش، خانوادهاش به نيشابور بازگشتند، پدرش مرتضي در سال 61 در جبهه سومار به شهادت رسيد. او تا سال 1377 مقيم نيشابور بود و از آن سال تاکنون ساکن تهران است. داراي مدرک ليسانس زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه تهران است و گواهينامه هنري درجه دو در رشته شعر، معادل فوق ليسانس به او اعطاء شده است. از سال 1370 آثارش در مطبوعات به چاپ رسيده است و تاکنون حدود بيش از هشتاد جلد کتاب در حوزههاي ادبيات کودک و نوجوان، شعر، ادبيات داستاني، ترجمه، نقد ادبي، نمايشنامه و فيلمنامه از او منتشر شده است. در چند همايش و کنگره برگزيده شده است و در چند همايش و کنگره نيز به عنوان داور حضور داشته است. تولد او را بهانه کرديم تا گفتوگويي با او داشته باشيم.
سلام آقاي خورشاهيان. خيلي ممنونم که وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد.
براي شروع، اگر بخواهيم هادي خورشاهيان را نه با فهرست کتابها و فعاليتهاي ادبياش، بلکه از مسير تجربهي زيسته و نگاهش به ادبيات بشناسيم، خودتان چطور خودتان را معرفي ميکنيد؟ چه چيزهايي در زندگي و تجربهي شخصيتان بيشترين تأثير را بر نويسندهاي که امروز هستيد گذاشتهاند؟
اگر بخواهم درباره تجربه زيستهام صحبت کنم، بايد بگويم که هادي خورشاهيان تجربه زيستي خاص و مهمي نداشته است. گاهي درباره يک کوهنورد صحبت ميکنيم که مثلاً براي نخستين بار قلهاي را فتح کرده، يا يازده روز در کوهستان گم شده و بعد او را پيدا کردهاند؛ يا غارنوردي که غاري را کشف کرده، دريانوردي که با يک قايق دور دنيا را پيموده، يا جنگاوري که در جنگ حضور داشته است. در چنين مواردي ميتوانيم درباره تجربه زيسته فرد صحبت کنيم و بگوييم بخشي از اهميت او به همين تجربهها بازميگردد.
بعضي نويسندگان نيز تجربه زيسته خاصي دارند. نمونه شاخص آن ارنست همينگوي است که در جنگهاي متعددي شرکت داشته، خاطرات خاصي دارد و با نويسندگان تراز اول نشستوبرخاست کرده است. کتابهاي خاصي نوشته و جايزه نوبل هم گرفته است. يا فردينان سلين که او نيز خاطرات خاصي، بهويژه از دوران جنگ، دارد. اما واقعيت اين است که در زندگي هادي خورشاهيان، با وجود فراز و فرودهايي که وجود داشته، نکته خاص و منحصربهفردي نيست؛ همانطور که در زندگي بسياري از نويسندگاني که همنسل من هستند، اتفاق خارقالعادهاي وجود ندارد. زندگيمان را کردهايم؛ درس خواندهايم يا نخواندهايم، ازدواج کردهايم يا نکردهايم، بچه داشتهايم يا نداشتهايم، کار کردهايم يا نکردهايم و در مجموع، ماجراجويي آنچناني نداشتهايم. تقريباً همه ما در خلوت، در اتاق و پشت ميز، داستان نوشتهايم. به همين دليل، نميتوانم براي هادي خورشاهيان زندگي يا تجربه شخصي خاصي معرفي کنم. هادي خورشاهيان، متأسفانه يا خوشبختانه، با همان آثارش شناخته ميشود. با اين حال، در آثار هادي خورشاهيان نکاتي وجود دارد که بخشي از زندگي او را به تصوير ميکشد. بهويژه در کتاب «موريانهها نميخوابند» بسياري از فراز و فرودهاي زندگي هادي خورشاهيان در اين کتاب آمده است. در تعداد زيادي از کتابهاي هادي خورشاهيان، زندگي هادي خورشاهيان نيز به تصوير کشيده شده است.
شما در حوزههاي مختلفي از شعر و داستان تا ادبيات کودک و نوجوان، و ... فعاليت داشتهايد. چه چيزي باعث شده در يک قالب يا گونهي ادبي متوقف نشويد؟ آيا اين تنوع براي شما يک انتخاب آگاهانه بوده يا هر اثر شما را به سمت قالب تازهاي کشانده است؟
اين سؤال تازهاي نيست. فکر ميکنم افراد زيادي اين تجربه را داشتهاند؛ شعر نوشتهاند، داستان نوشتهاند، روزنامهنگاري کردهاند، در حوزه ادبيات کودک و بزرگسال فعاليت داشتهاند، سفرنامه نوشتهاند، نقد ادبي انجام دادهاند يا به ترجمه پرداختهاند. اين موضوع مختص هادي خورشاهيان نيست. در جهان و در ايران، افراد فراواني در حوزههاي مختلف ادبي فعاليت کردهاند. اتفاقاً بعضي از اين افراد در حوزههاي مختلف نيز شاخص بودهاند. براي مثال، شاملو در شعر شاخص بوده، در «کتاب کوچه» جايگاه ويژهاي داشته و در ترجمههايش نيز زبان شاخصي داشته است. هادي خورشاهيان تقريباً در هيچکدام از اين حوزهها به اين شکل شاخص نبوده، اما در حوزههاي مختلف کار کرده است.
من دوست داشتم کار کودک بنويسم، براي نوجوانان بنويسم، رمان بنويسم، شعر بگويم، داستان کوتاه بنويسم و پژوهش ادبي انجام دهم. در شرايط مختلف اين کارها را انجام دادهام. نميتوانم بگويم در مقطعي احساس کردم نبوغ خاصي در يک حوزه دارم يا رسالت خاصي در آن حوزه بر عهده من است؛ چنين چيزي نبوده است.
بهعنوان آدمي که ميديد پيش از من افراد فراواني اين کارها را انجام دادهاند، به اين حوزهها علاقهمند بودم و توانايي خودم را در آنها به ظهور رساندم و در حوزههاي مختلف کار کردم. کموبيش هم از اين مسير راضي هستم. در حوزههاي مختلف، کتابهايم ديده شده، چاپ مجدد شده، خوانده شده، جايزه گرفته يا نامزد جايزه شده است و از اين جهت، از فعاليت در حوزههاي مختلف راضيام. از اينکه در حوزههاي مختلف کار کردهام، احساس نميکنم اگر فقط رماننويس بودم، موفقتر ميشدم يا اگر فقط شاعر بودم، موفقتر بودم، يا اگر فقط در حوزه کودک و نوجوان فعاليت ميکردم، موفقتر ميشدم. از اين کارها راضيام. تجربه خاص و منحصربهفردي هم در اين زمينه ندارم؛ دوستان زيادي در حوزههاي مختلف کار کردهاند و موفقيتهايشان حتي از من بيشتر بوده است.
وقتي به مجموعهي آثارتان نگاه ميکنيم، به نظر ميرسد «روايت» براي شما اهميت زيادي دارد؛ اما نه لزوماً روايتي خطي و کلاسيک. در بعضي آثارتان مرز ميان واقعيت و خيال، يا ميان نويسنده و شخصيت و حتي ميان جهان ادبي و جهان بيرون، جابهجا ميشود. خودتان چقدر به شکستن اين مرزها در داستان معتقديد و فکر ميکنيد اين بيثباتيِ واقعيت چه امکاني به نويسنده ميدهد؟
بله، من هم در داستانهايم که بهطور طبيعي روايت دارند، در بسياري از شعرهايم نيز از روايت استفاده کردهام و روايت برايم نقش مهمي داشته است. درباره بههمريختن اين مرزها هم نکتهاي وجود دارد و آن اين است که هر آدمي چند نوع زيست دارد.
يک زيست معمولي داريم؛ زيستي که دوستانمان ميبينند، جامعه ميبيند، همکارانمان در اداره ميبينند، آدمها در مترو ميبينند، خانواده ميبينند، در جشنواره ميبينند يا در مهماني ميبينند. اين يک شکل از زيست ماست.
در کنار آن، يک زيست فردي هم داريم. ممکن است خانواده بخشي از اين زيست فردي را ببينند، اما گاهي حتي خانواده هم آن را نميبينند. اين زيست فردي، متعلق به خود آدم است.
ممکن است يک آدم دو زيست واقعي داشته باشد که با يکديگر متفاوت باشند؛ يعني بيرون و درونش با هم فرق داشته باشند. در خانواده يک جور باشد، در تنهايياش جور ديگري باشد و در جامعه شکل ديگري داشته باشد. اين هم بخشي از زيست ماست و بهطور کلي، بسياري از ما همينطور هستيم.
يک زيست ديگر هم داريم که همان زيست ذهني ماست. ما در ذهنمان و با روياهايمان زندگي ميکنيم. بعضي از اين روياها به واقعيت ميپيوندند و اتفاق ميافتند و بعضي وقتها هم اتفاق نميافتند و فقط بهعنوان رؤياي ما باقي ميمانند. يک تجربه ديگر که در آن مرزها شکسته ميشوند، کابوسهاي ماست. ما واقعاً آدمهاي خوابهاي خودمان هم هستيم.
يکي از بحثهايي که درباره بخشي از آثار شما مطرح شده، نسبت آنها با ادبيات پسامدرن است؛ بهخصوص در آثاري مثل «پراگ در تبعيد». شما اساساً خودتان را نويسندهاي پسامدرن ميدانيد؟ و از نظر شما ادبيات پسامدرن امروز چه نسبتي با واقعيت اجتماعي و زندگي انسان معاصر دارد؟
درباره پستمدرن، من تعريف دقيق و مشخصي از آن ندارم. کتابهاي زيادي هم در حوزه پستمدرن و تعاريف مربوط به آن خواندهام، اما واقعاً متوجه نشدهام که تعريف ويژه و مشخصي داشته باشد. با اين حال، مثلاً شکست روايت، استفاده از طنز به جاي عقلانيت و نوعي ابزورديسم در روايت را ميتوان از ويژگيهايي دانست که در اين زمينه مطرح ميشوند. البته نميدانم «ابزورديسم» را دقيقاً در فارسي چگونه ميشود ترجمه کرد و ما در فارسي معمولاً همان «ابزورد» را به کار بردهايم. اين ويژگيها را در آثار کامو، بکت و اوژن يونسکو ميبينيم. شايد بتوان از نوعي سرگرداني ذهني يا جابهجايي واقعيت و خيال هم صحبت کرد. مثلاً در «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت، منتظر چيزي هستيم که ميدانيم نميآيد. نوعي سرگرداني زيستي داريم، در پستمدرن سرگرداني ذهني داريم و با چيزهاي نامفهوم مواجه ميشويم. اين موارد در آن کتاب زياد اتفاق ميافتد.
نمونه اعلاي اين موضوع، از نظر من، نمايشنامه «در انتظار گودو» از بکت است. اگر بخواهم خودم را در نوشتار، پستمدرن بدانم، در زندگيام اينطور نيست. زندگي عادي و طبيعي، خانوادگي، کارمندي و دوستانهاي دارم، اما در آثارم، بهخصوص در کتاب «پراگ در تبعيد»، اين وضعيت وجود دارد. آنجا نظريه وجود دارد، خيال وجود دارد، سياست وجود دارد و چيزهاي مختلفي حضور دارند. جابهجايي وجود دارد؛ دخالت راوي در روايتها و دخالت روايتها در راوي هم وجود دارد. همه اينها در آن اثر ديده ميشود. بله، من «پراگ در تبعيد» را اثري پستمدرن ميدانم و درباره بسياري از آثار ديگرم نيز ميتوانم چنين ادعايي داشته باشم. البته تصور خودم اين است که در آثاري که پستمدرن هستند، موفقتر بودهام؛ خودم چنين تصوري دارم.
جهان امروز، با شبکههاي اجتماعي، انبوه اطلاعات، سرعت بالاي ارتباطات و در عين حال بحرانهاي سياسي و اجتماعي، جهاني بسيار متفاوت از چند دهه قبل است. فکر ميکنيد اين تغييرات بايد در فرم و زبان ادبيات هم خودش را نشان دهد؟ يا ادبيات همچنان ميتواند با همان ابزارها و ساختارهاي کلاسيک درباره انسان امروز حرف بزند؟
به نظرم نميرسد ادبيات از اجتماع جلوتر باشد. ادبيات در هر دورهاي متناسب با شرايط خودش بوده است. دورهاي بوده که ادبيات کلاسيک و رمانهاي کلاسيک در جهان غرب، بهويژه انگلستان و فرانسه، شکل گرفتهاند و اين آثار متناسب با شرايط زندگي آدمهاي آن دوره بودهاند.
مثلاً در دوران چارلز ديکنز، رمانهاي او متعلق به قرن نوزدهم و متناسب با شرايط همان دوره هستند. توصيفهايي که ديکنز از جهان کارگري، جهان کودکان و شرايط اقتصادي ارائه ميدهد، به زندگي اجتماعي زمان خودش مربوط است. در «داستان دو شهر» به فرانسه هم اشاره ميشود، اما عمده آثار او درباره انگلستان است. از طرف ديگر، خود چارلز ديکنز نيز زندگي خاصي داشته که در کتابهايش بازتاب پيدا کرده است. شرايط سخت کودکي و شرايط خانوادگي او در آثارش ديده ميشود. در بسياري از کتابهايش هم اين الگو را ميبينيم که در نهايت قهرمان به حق خودش ميرسد؛ مثلاً کسي بعد از سي سال پيدا ميشود و ميگويد تو پسرخوانده من هستي و زندگي شخصيت را تغيير ميدهد.
يا در «سرود کريسمس»، ابنزر اسکروچ شخصيت اصلي است و سه روح ميآيند و او را به راه راست هدايت ميکنند. اين اثر هم با زمانه خودش و با باورهاي همان دوره ارتباط دارد.
در مورد انقلاب صنعتي و مسائلي که به وجود ميآيد نيز همين موضوع را ميبينيم؛ کودکاني که پيش از آن در روستا زندگي ميکردند و زندگي شاد و آرامي داشتند، به شهر ميآيند و به «چيمني بوي» تبديل ميشوند و دودکشها را تميز ميکنند. اينها همه با شرايط اجتماعي همان دوره ارتباط دارد.
بعد به دورهاي مدرنتر ميرسيم؛ مثلاً ويرجينيا وولف و جيمز جويس که در آن دوره بسيار شاخص هستند. اينها ادبيات ذهني خودشان را مينويسند؛ يعني وقايع زندگي خودشان و شرايط خاصي که داشتهاند، در آثارشان حضور دارد. مثلاً در «به سوي فانوس دريايي»، بخشي از زندگي خود ويرجينيا وولف و شرايط شخصي او حضور دارد و بخشي هم ذهني است.
ابزار همان کلمات و همان توصيفهاست، اما نوع روايت فرق ميکند. در جيمز جويس اين روايت پيچيدهتر ميشود. جيمز جويس پيچيدهتر از ويرجينيا وولف مينويسد، اما اگر «موجها»ي ويرجينيا وولف را هم بخوانيد، همان پيچيدگيها را در آن ميبينيد. جيمز جويس زندگي آدمها و اتفاقاتي را که در کتابهايش رخ ميدهد، پيچيدهتر روايت ميکند، اما باز هم به جهان اطراف خودش ارتباط دارد.
گاهي ادبيات يک گام جلوتر ميآيد. به نظر من، جيمز جويس يک گام جلوتر است، اما نه آنقدر که بگوييم ادبيات واقعاً از زندگي آدمها خيلي جلوتر است. با تعريفي که خودم از «زيست» آدمها دارم، منظورم بيشتر زيست ذهني است. اين موضوع در مارسل پروست به کمال ميرسد. ما چند نوع ادبيات داشتهايم. اگر بخواهم درباره رمان صحبت کنم، در قرن بيستم مثلاً يک نوع رمان داشتيم که از روي رمانهاي قبلي نوشته ميشد. يک نوع رمان هم داشتيم که از جهان اطراف ما و ذهنيت ما شکل ميگرفت. بعضي از اين آثار، مثل «خوشههاي خشم» جان اشتاينبک، شرايط آمريکا در دهه 1930 را بازتاب ميدهند. نمونههايي هم مانند آثار جيمز جويس و ويرجينيا وولف داريم. «خشم و هياهو»ي ويليام فاکنر نيز از همين دست است. اين آثار، جهان بيروني را با يک برداشت و توصيف ذهني همراه ميکنند. يک نوع ادبيات هم هست که در ابتدا مخاطب ندارد، اما خود اين ادبيات بعدها مخاطب خودش را به وجود ميآورد. به نظر من، اين نهايت و اعلاي ادبيات است. «در جستوجوي زمان از دسترفته» مارسل پروست، در دوره خودش نمونه اعلاي چنين ادبياتي است؛ ادبياتي که پيش از آن وجود خارجي نداشته و مارسل پروست آن را به وجود آورده است. حتي نخبگان هم در ابتدا اين نوع ادبيات را نميپسنديدند، اما بعد گروهي از مخاطبان را به وجود آورد که پيش از آن وجود خارجي نداشتند و تبديل به مخاطب اين آثار شدند.
شما در آثارتان به حوزههاي مختلف سر زدهايد و در نوشتههايتان ميتوان ردپاي ادبيات، سينما، فلسفه و حتي فرهنگ عامه را ديد. اين گفتوگو ميان هنرها و حوزههاي مختلف براي شما چه اهميتي دارد؟ آيا فکر ميکنيد نويسنده امروز اساساً ميتواند فقط از ادبيات تغذيه کند؟
اين موضوع را در آثار بسياري از نويسندگان معاصر هم ميبينيم. به دليل اينکه در رمان، اگر قرن هجدهم را در نظر نگيريم و از «رابينسون کروزوئه» و «دن کيشوت» به اين طرف بياييم، ادبيات معمولاً در مکان و زمان محدودي اتفاق ميافتد. مثلاً درباره يک جامعه روستايي است، درباره يک جزيره و يک نفر آدم است يا درباره يک خانواده و خانواده ديگري که در آن بحث عاشقانه وجود دارد. در اين نوع ادبيات، معمولاً خيلي از اين محدوده فراتر نميروند. ممکن است در داستان درباره موضوعات مختلف صحبت کنند؛ درباره نقاشي، مجسمهسازي يا فلسفه حرف بزنند، اما صرفاً درباره آنها صحبت ميکنند. اما در رمان مدرن، که بعضي از کارهاي من هم جزو رمانهاي مدرنتر محسوب ميشوند، ما در رمان خيلي حرف ميزنيم. نسل من در رمانهايش خيلي حرف ميزند. يعني در رماني که من مينويسم، اظهار نظر ميکنيم، تأملات خودمان را بيان ميکنيم؛ گاهي اوقات از زبان شخصيت داستان و در بسياري از مواقع از زبان راوي. از طرف ديگر، هادي خورشاهيان بهعنوان يک نويسنده اين توانايي و دانش را ندارد که کتاب فلسفي بنويسد. اين توانايي را هم ندارد که درباره سينما، علوم اجتماعي يا فرهنگ عامه کتاب بنويسد. اما اين توانايي را در خودش ميبيند که در يک کتاب، درباره همه اين چيزهايي که دغدغهاش هستند، چيزي بنويسد.
مثلاً درباره موسيقي اشارههايي ميکند، درباره عکاسي، سينما، فلسفه و موضوعات مختلف اشارههايي دارد. البته اينها بيشتر در حد اشاره باقي ميمانند و خيلي عميق نيستند. با اين حال، در آثاري از اين دست ميتوان کلمات قصار خاص يا نگاه تازهاي هم پيدا کرد، اما کل اثر بر اين اساس شکل نگرفته است.اين موضوع به شکل پراکنده در آثار مختلف من وجود دارد و در هر اثر، اتفاقات متفاوتي ميافتد.
اگر بخواهيم از خودِ ادبيات فاصله بگيريم و به جهان پيرامون برسيم، نويسنده تا چه اندازه بايد نسبت به جامعهاي که در آن زندگي ميکند واکنش نشان بدهد؟ آيا ادبيات براي شما اساساً بايد درگير زمانه باشد يا ميتواند آگاهانه از مسائل روز فاصله بگيرد و فقط به جهان دروني انسان بپردازد؟
ما در اين جامعه زندگي ميکنيم و دغدغههايي داريم. هرچقدر هم بگوييم رماننويسي فارغ از دغدغههاي اجتماعي و پيراموني است، واقعيت اينطور نيست. بالاخره جايي را پيدا کردهايم که در قالب رمان، چه رمان واقعگرايانه باشد و چه پستمدرن، درباره اين مسائل حرف بزنيم. بخواهيم يا نخواهيم، ادبيات درگير اين مسائل است. اگر بخواهم درباره خود هادي خورشاهيان مثال بزنم، ممکن است اين نويسنده در جهان بيرون درباره مسائل مختلف استوري نگذارد، اما وقتي با دوستانش مينشيند، درباره مسائل مختلف صحبت ميکند. در خانواده با مسائل مختلف سر و کار دارد. نسبت به وقايع اجتماعي دغدغه دارد و احساس مسئوليت ميکند؛ نسبت به خودش، خانوادهاش، فرزندش، فرزندان ديگران و آدمهايي که در جامعه زندگي ميکنند. مسائل اقتصادي، سياسي، جنگ و هر موضوع ديگري به هر حال بر ذهن هادي خورشاهيان و نويسندههايي از اين دست تأثير ميگذارد و آنها در کتابهايشان به اين مسائل ميپردازند. بنابراين خيلي نميتوان گفت بايد از مسائل روز فاصله بگيريم يا نگيريم و کداميک درستتر است. به نظرم نميشود در اين زمينه حکم قطعي داد.
اما من خودم نوشتهام و در نهايت احساس ميکنم اگر رمان قرار نباشد مستقيماً نسبت به واقعيت جهان بيرون واکنش نشان دهد، بالاخره آن بخشي از واقعيت که در ذهن من بوده، جايي خودش را نشان ميدهد.
همانطور که در پاسخ به يکي از سؤالهاي قبلي عرض کردم، در کتابهايم درباره فلسفه، سينما و هنر صحبت کردهام. درباره مسائل پيرامون خودم هم مينويسم. مثلاً درباره دفاع مقدس، کتابهاي زيادي دارم که اساساً درباره دفاع مقدس هستند. تقريباً در تمامي کتابهايم نيز حتماً اشارهاي به دفاع مقدس داشتهام. اين موضوع دغدغه ذهني من بوده و دربارهاش نوشتهام. در واقع، جهان بيروني است که تبديل به جهان دروني من شده است.
بعد از اين همه سال نوشتن، نگاه خودتان به «نويسنده بودن» چه تغييري کرده است؟ آيا هنوز نوشتن برايتان نوعي کشف کردن است، يا بيشتر تبديل شده به شيوهاي براي فکر کردن و بازخواني چيزهايي که از قبل دربارهي جهان ميدانيد؟
يک بزرگواري در قرن چهارم ميلادي ــ نميدانم چه کسي بود، فقط يادم هست که قديس بود ــ جملهاي دارد که ميگويد: «نفرين به کساني که سخنان ما را پيش از ما گفتهاند.» ميگويند اين حرف، حرف تازهاي نيست. من نميگويم در جهان چيزي تازه براي گفتن وجود ندارد، اما خودم آن آدمي نيستم که چيز تازهاي کشف کرده باشم. يکسري چيزها وجود داشته؛ تجربههايي بوده، هم در سبک نوشتن و هم در جهان فکري و منظومه فکرياي که در جهان وجود داشته است؛ آدمهاي مختلف، کتابها و جريانهاي مختلف. من آمدهام همانها را از ديدگاه خودم نوشتهام. من نويسندهاي بودم که نميتوانستم چيزي را کشف کنم. متفکر نبودم، اما نويسنده بودم. آمدم آن چيزها را تبديل کردم به کتابي که خودم نوشتهام؛ با شيوهاي که خودم نوشتهام، با ادبيات خودم و با هماهنگي با محيط و پيرامونم. در واقع، چيزهايي را که از قبل وجود داشته، بازخواني کردهام. اين موضوع در زندگي من هم وجود داشته، در زندگي اطرافيانم هم بوده و در زندگي نسل من هم وجود داشته است. به کتابهاي همنسلهاي خودم هم دقت کردهام؛ بهخصوص کساني که متولد حوالي سال 1350 هستند؛ يکي دو سال قبل يا بعد، يا حتي پنج سال قبل و بعد از آن. ميبينم که تجربههاي ما خيلي شبيه هم بوده است.
داستانهايمان هم خيلي وقتها شبيه يکديگر است و نگاههايمان نيز در مواردي به هم نزديک است. بالاخره ما در يک جامعه زندگي کردهايم، کتابهاي مشترک خواندهايم، فيلمهاي مشترک ديدهايم و تجربههاي مشترکي داشتهايم. همه اينها باعث شده که در واقع، همان بازخواني شکل بگيرد.
و در پايان، اگر بخواهيم از هادي خورشاهيانِ امروز بپرسيم که هنوز چه چيزي در ادبيات برايش جذاب، ناشناخته يا حلنشده باقي مانده، چه پاسخي ميدهيد؟ چه پرسشي هست که هنوز در ادبيات و در جهان پيرامونتان داريد و فکر ميکنيد شايد سالها بعد هم همچنان به دنبال پاسخ آن باشيد؟
واقعاً نميدانم ادبيات نسبت به بقيه چيزهاي جهان من چه ويژگي متفاوتي ميتواند داشته باشد. اينطور نيست که چون من نويسندهام، حتماً ادبيات برايم جذابتر از چيزهاي ديگر باشد. ممکن است سينما براي من جذابتر از ادبيات باشد، اما توانايي فيلمساز شدن را نداشته باشم. ممکن است موسيقي برايم جذابتر باشد. کاري که يک قطعه موسيقي گاهي در يک دقيقه و گاهي در چهار يا پنج دقيقه انجام ميدهد، ممکن است يک رمان در زندگي من انجام نداده باشد. شادمانياي که در يک قطعه موسيقي وجود دارد يا اندوهي که در يک قطعه موسيقي احساس ميشود، ممکن است در يک رمان چهارصدصفحهاي پراکنده باشد، اما در يک قطعه موسيقي فشرده شده باشد. يک کتاب دويست يا سيصدصفحهاي را ممکن است سه يا چهار ساعت طول بکشد تا بخوانم، اما يک کليپ کوتاه را ممکن است در يک دقيقه ببينم و همان تأثير را بر من بگذارد. بنابراين، چيز جذاب، جذاب است ديگر. روايت آدمها براي من جذاب است. اما درباره ناشناختهها يا مسائل حلنشده، دغدغهاي نداشتهام که قرار باشد در ادبيات براي من حل شود. ناشناختهاي هم نداشتهام که مثلاً مثل سفر به ماه يا سفر به اعماق زمين در آثار ژول ورن، به دنبال کشف آن باشم. من کتابها را ميخوانم و در کتابها آدمها چيزهايي گفتهاند. گاهي شخصيتها و روايتها به زندگي خود نويسنده برميگشته و گاهي هم برنميگشته است. خيلي وقتها هم به زندگي نويسنده برميگشته، اما من اين را نميدانستم، چون نويسنده را نميشناختم. براي من آن موضوع ناشناخته يا حلنشده بوده، بدون اينکه اصلاً دنبالش بوده باشم.
ادبيات براي من جذاب است؛ همانطور که موسيقي، سينما، فوتبال و طبيعت برايم جذاب هستند. دنبال چيز خاصي نيستم؛ دنبال اين نيستم که يک پرسش فلسفي داشته باشم و به يک جواب فلسفي برسم. به همين دليل، در آينده هم احتمالاً دنبال حل کردن مسئلهاي حلنشده نخواهم بود. دنبال کشف رازي که هنوز راز است هم نيستم. خودم هم علاقهاي ندارم رازي به وجود بياورم تا ديگران آن را در آثارم کشف کنند.
ترجيح ميدهم نويسندهاي باشم که از جهان اجتماعي خودش مينويسد، با گريزهايي به جهان ذهني خودش؛ و مخاطبانم هم، دستکم تا امروز، معمولاً همين نوع ادبيات را دوست داشتهاند. آقاي خورشاهيان، از اينکه در اين گفتوگو همراه ما بوديد و دربارهي ادبيات، آثار و نگاهتان به جهان با ما صحبت کرديد، ممنونم. برايتان آرزوي موفقيت و آثار تازه و خواندني داريم.
مانند يک درخت
حنيف خورشيدي، بهشهر
باچند افق ترانه مجروح سوزناک
مرهم گذاشتند بر اين قلب چاکچاک
مانند يک درخت، سر و ريشهام يکيست
از خاک درميايم و سر مينهم به خاک
گاهي پرنده ميشوم و سِير ميکنم
در خاک ناشناختهاي ميشوم هلاک
از خواب لاکپشتيخود سخت خستهام
از فکر زندگاني بيهوده، توي لاک
ايعشق! با پرندهي جانم چه کردهاي
کارم رسيده است به جاهاي هولناک
جمعهها
مريم ميراحمدي، گرگان
سخت دلگيرم ولي همپاي تو راهي شدم
روي دوشم رد درد کولهبار جمعهها
لب فرو بستم به ياد روضههاي مادرت
کي به پايان ميرسد اين کوچهزار جمعهها
مثل طوفاني گلويم را معطر ميکند
بغضهاي بي امانِدر غبار جمعهها
سنگ بودي و دل بيتابي دوران شکست
ابرهاي سينهچاکي در مزار جمعهها
سينه زانو ميزند تسليم گاهي بهتر است
هر قدم را در نگاه اشکبار جمعهها
جامهي تنهايي يک شهر آويزان شده
از تن خونينِ مانده در حصار جمعهها
شانه
ريحانه دانشدوست
تاندون شانهام کشيده شده
کيس جراحيام ولي هربار
هرم آتشفشان بازوهات
روي دردم شبيه مرفين است
سنگهاي مذاب و سرگردان
در سرم مثل شانه ميرقصد
روي اين تاندون کشيده شده
عطر پيراهنت کدئين است
بوي باروت ميدهد دهنت
شانهام را نشانه ميگيري
بچکان ماشه را که ميدانم
بهترين پادذهر من اين است
شانهام يخ زده نميچرخد
بهمني سرد و نفرت انگيزم
که پس از سالهاي سال هنور
در تنم زخمهاي چرکين است
دستهايم بدون حس شدهاند
دور تنهاييات نميپيچند
پوستم در تنم پلاسيده
پشت ديوار شانهام چين است
بين آتشفشان بازوهات
ميشود بارها مداوا شد
نقطهي مبهم تلاقي ما
بهترين شاهکار تسکين است
اين عصبهاي بي درو پيکر
در نخاع تو ريشه کرده ولي
وزن اين عشق کوچکم کرده
وزن اين عشق بي تو سنگين است
شانهات را به من بده لطفا
شانهام را دوباره گم کردم
دختري که تو را بغل ميکرد
شانهاش درد ميکند، برگرد