کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
اين شماره آخرين شماره آثار کارگاه «صبحانه» است. اگر صبحانه يک شخصيت بود، چه شکلي بود؟ شايد آدمي بود که هميشه زودتر از همه بيدار مي شد؛ با موهاي نامرتب و چشم هايي هنوز خوابآلود؛ اما هر روز صبح منتظر ميماند تا بقيه از راه برسند.
شايد خيلي خوش اخلاق بود و با بوي نان تازه از همه استقبال مي کرد. شايد هم کم حوصله بود؛ مخصوصاً وقتي کسي بدون آنکه حتي نگاهي به او بيندازد، از کنارش رد ميشد و مي گفت: «امروز وقت ندارم»! صبحانه اگر مثل شما آدم بود، دوست داشت با چه کساني دوست شود؟ با تخم مرغ، نان و پنير و گردو؟ با کره، خامه، مربا و عسل؟ يا با ليواني چاي که هميشه کنارش مي نشست؟ شايد صبحانه شخصيتي بود که هر روز حرف هاي زيادي براي گفتن داشت، اما ما آنقدر عجله داشتيم که هيچوقت به حرف هايش گوش نمي داديم.
گاهي چيزي ساده را هر روز مي بينيم و ديگر به حضورش فکر نمي کنيم. صبحانه هم شايد يکي از همان چيزها باشد؛ چيزي که هر روز کنار ماست، اما کمتر به آن توجه ميکنيم.
مريم ابراهيمي
استقبال
ساعت چهار به وقت برمن، زندانيان به سمت سالن غذاخوري مي روند. قطعا صداي زنگ در اين ساعت برايشان خوشحال کننده است، زيرا تنها وعده غذايي که سرو ميکنند در اين ساعت است. در سراسيمگي زندانيان، خوسردي فرويد در راه رفتنش به سمت سالن غذاخوري قابل تامل است. ولي حکايت از گرسنگي دارد که بيست و چهار ساعت پيش رفع شده بود. اما غرور ناشي از شخصيت بدست آمده از شغلش، آرامش و عدم سازگاري با شرايط را در گوشش زمزمه مي کرد. در انتهاي عمر زنداني بودنش به سر مي برد. با تاکيد وکيلش در برد آخرين جلسه دادگاه و نتيجه اي که زود به استقبالش مي آمد در تلاش دل کندن از بند شماره 126 بود.
صبح روز چهارشنبه، ساعت شش صبح در اولين ساعت آخرين روز اداري، از زندان پايش را بيرون گذاشت. به کارخانه پلمپ شده اش مي رفت يا ويلايش در مرکز شهر؟
نميداند فقط قدم مي زد. خودروي مشکي در کنارش ايستاد، راننده لباس کنفي به تن داشت، مطمئن بود که تاکنون او را نديده. راننده عينکش را برداشت تا بتواند ارتباط چشمي با فرويد برقرار کند. از او خواست سوار شود. شايد اگر تاکسي در کنارش مي ايستاد خوشحال تر بود. در مورد هويت راننده بي اطلاع بود ولي هواي خنک داخل ماشين که از شيشه پايين کشيده شده، به صورتش مي خورد، ترغيبش کرد به نشستن. قبل از حرکت راننده پرسيد که چه کسي است و از طرف چه کسي آمده. راننده از فرويد خواست تا به او اطمينان کند و برگه اي به او داد که رويش نوشته بود: «از آزادي ات لذت ببر که اتفاقات غير منتظره اي در راه توست فرويد، مشتاق ديدار تو هستم». احساس ترس کرد، که از حس لذت آزادي بدور بود. چه چيزي در نامه پشت نوشته ها پنهان بود که فرويد را نگران کرد؟ نامه از طرف چه کسي است؟ از طرف رقيبش که پرونده هاي زيادي در دادگاه عليه اش ساخته بود؟ يا دشمني ناشناس که دنبال فرصت براي انتقام جويي بوده؟ بار ديگر نامه را خواند، شايد منظورش از اتفاقات پيش رو، برنامه اي براي رفع خستگي و خوشگذراني دوستانش براي او باشد ولي خب چرا بايد اين گونه به استقبالش بيايند، ديگر سرماي کولر جلوي عرقش را نمي گرفت، لباسش خيس شد، ميخواست از راننده بخواهد که بايستد و بگويد در زمان ديگري به قرار از قبل هماهنگ نشده مي رسد يا به بهانه اي خودرو را بايستاند، ولي راننده هيچ تمايلي به صحبت کردن با فرويد نشان نمي داد و سکوت مي کرد. نور آفتاب بيشتر از هرچيز ديگري در آن زمان خودنمايي مي کرد. روز شده بود. مردم از خانه هايشان بيرون مي آمدند، فرويد حتي به ذهنش فرار از خودرو به هنگام ترافيک نيز رسيد، ولي اگر چيزي پشت اين ماجرا نباشد چه؟ او را ترسو خطاب مي کنند، به هرحال بايد مي فهميد خودش و فرستنده نامه دنبال چيست. به ساختمان قهوه اي رنگي رسيدند که مشخص نبود اداريست يا مسکوني، راننده فقط به او طبقه و واحد را گفته بود. فرويد که نمي دانست شجاعت دارد يا ترس بر او غالب شده از پله ها بالا رفت، صداي کودکان نشان از سکونت خانواده در آن ساختمان بود. به واحد 126 رسيد، آيا پس از ورود دوباره ممکن است او را به بند بياندازد؟ نکند پاپوش برايش دوختن. بوي دارچين از لاي در بيرون مي آمد، به هرحال اعتماد کرد و زنگ را زد، در باز شد، اما ميزبان مشخص نبود. ولي بيشتر از اين، سفره صبحانه اي که روي ميز بود نظرش را جلب کرد، بي تعارف پشت ميز نشست، صداي وکيلش بود. «چاي دارچين با پاي سيب، همراه با خامه اي که با عسل ترکيب شده کنار ارده اي که خرما غرق آن است و ناني که با سياه دانه پخته شده است، سردي و گرمي بدنت را در اين تابستان داغ متعادل مي کند، با عشق برايت اين سفره را چيدم، انتظار دارم اين ميز را فراموش نکرده باشي و جبران تمام ناشتايي هايت نداشته ات باشد فرويد»!
سيده ماتيسا حسيني
ماجراجويي در سيني صبحانه
با آلارم گوشيم بيدار شدم. کارايي که از ديشب برنامه ريزي کرده بودم رو دوباره چک کردم و رفتم که شروع کنم. ولي واقعا نميتونستم بدون صبحونه کارم رو شروع کنم. براي همين اول رفتم سر ميز صبحونه، وقتي ميز صبحونه رو ديدم شوکه شدم. براي اولين بار صبحونه به سبک کره اي. اولين بار بود که همچين صبحونه اي ميخوريم. البته بيشتر شبيه ناهار بود تا صبحونه. تجربه باحالي بود، از سبک مختلف صبحونه خوشم مياد. اون طعم ها برام جذاب و جديد بود. غذاهاي روي ميز خيلي رنگارنگ بودند. از بين همه اون غذا ها سوپ جلبک و اگه اشتباه نکنم کيمچي نظرم رو جلب کرد. نشستم پشت ميز و با تعجب به همه چي نگاه مي کردم. فلورا اون طرف ميز نشسته بود و داشت با کنجکاوي به ظرف ها نگاه ميکرد و با قاشقش يه تيکه کيک برنجي «تئوک» رو اين ور و اون ور ميکرد.
اول از همه رفتم سراغ سوپ جلبک. وايييي عطرش عجيب بود ولي وقتي يه قاشق خوردم، ديدم چقدر گرم و خوشمزس واقعاً حس ميکردم انگار رفتم وسط يکي از کيدراماهايي که ديدم. حس خوب و عجيبي داشت! بعدش رفتم سراغ کيمچي؛ واي خيلي تند بود. ولي خب، چون من عاشق طعم هاي تندم، خيلي برام جذاب بود. فلورا يه تيکه از اون نون هاي برنجي رو برداشت و گذاشت دهنش، چشماش گرد شد و گفت: «واي چقدر کش مياد خيلي باحاله، انگار لاستيک خوردنيه»! منم خنديدم و يکي برداشتم؛ واقعاً بافتش خيلي عجيب و خنده دار و نرم بود، ولي طعمش رو دوست داشتم.
ولي خب، همه چيزش هم اونقدر عالي نبود که فکر ميکردم... يه ظرف کوچولو کنار بشقابم بود که توش ماهي هاي خيلي ريز و نمکي گذاشته بودن. واي! بوش اينقدر تند و تيز بود که تا درِ ظرف رو باز کردم، نفسم بند اومد! يه ذره امتحان کردم ولي انقدر طعمش شور و عجيب بود که سريع قاشقمو گذاشتم روي ميز. اصلاً نتونستم با اون يکي کنار بيام و اين اولين و آخرين بارم بود که ماهي اينجوري ميخورم.
فلورا هم که قيافه اش رو جمع کرده بود، گفت: «اين يکي ديگه واقعاً زياده روي بود! فکر کنم کره اي ها خيلي به اين طعم هاي قوي عادت دارن، ولي من ترجيح ميدم همون سوپ و کيمچي رو بخورم».
با اينکه چندتا از خوراکي هاي اون ميز رو دوست نداشتم ولي تجربه اين صبحونه انقدر رنگارنگ و جديد بود که کلي حال داد. واقعاً چسبيد! حالا با انرژي کامل آماده بودم که برم سراغ ليست کارهام. خب، بالاخره رفتم سراغ درسام و کتابامو باز کردم که شروع کنم به خوندن. ولي واقعا تمرکز کردن خيلي سخت بود! انگار مغزم هنوز داشت به اون طعم هاي عجيب و غريب فکر ميکرد. وسطِ حل کردنِ اون مسئله هاي رياضي که هيچ جوره نميفهميدم چي به چيه، هي فکرم ميرفت سمتِ اون نون هاي برنجي! با خودم ميگفتم: «يعني واقعاً اونجوري بود يا من فقط تصور کردم انقدر کش مياد؟!» يهو يادِ سوپ جلبک افتادم و دهنم آب افتاد، يهو يادِ اون ماهي هاي بدبو ميافتادم و حالم بد شد. واقعاً عجيبه که چطور يه مدل صبحونه ميتونه کلِ برنامه ريزيِ درسيِ منو بهم بريزه! انگار به جايِ حل کردنِ مسئله ها داشتم خاطراتِ صبحونه رو مرور ميکردم. اون طعمِ تندِ کيمچي که هنوز يه ذره تهِ گلوم بود، باعث ميشد دلم بخواد دوباره اون تجربه رو تکرار کنم، ولي شايد اين بار بدونِ اون ماهي هاي عجيب. کار کردن با اون چوبا خيلي برام سخت بود. صداي زنگ گوشيم منو به خودم آورد، فلورا بود. گفته: «هنوز دهنت ميسوزه؟ يا اون بويِ ماهيِ عجيبه از يادت رفته؟ من که هنوز حس ميکنم بوش تو بينيمه»!
منم با خنده تايپ کردم: «نه بابا! ولي الان که دارم علوم ميخونم، هي ياد سوپ جلبک ميافتم. کاشکي الان يه کاسه ديگه داشتم، واقعاً خوشمزه بود! ولي اون ماهيها... واي نه! دلم ميخواد کلاً فراموششون کنم»!
فلورا هم برام استيکرِ خنده فرستاد و جواب داد: «بيخيال درس! بيا بعد از اينکه کارامون تموم شد بريم سرچ کنيم ببينيم تو کره، اونا هميشه اينطوري صبحونه ميخورن»؟!
خلاصه که درسا اصلاً خوب پيش نميرفت و من همش داشتم به اين فکر ميکردم که چقدر دنيايِ اونا با ما فرق داره... واقعاً يه حسِ ماجراجوييِ صبحونه خوري بهم دست داده بود! انگار صبحونهمون يه شروعِ هيجانانگيز برايِ يه روزِ معمولي بود.
بعد از اينکه اون پيام رو براي فلورا فرستادم، گوشي رو گذاشتم کنار تا واقعاً تمرکز کنم! ولي واقعا درس خوندن بدونِ اينکه ذهنم درگيرِ اون «کيمچي» باشه، خيلي سخت بود! انگار مغزم همش دنبالِ يه طعمِ تند و آتيشي ميگشت که باهاش بيدار بمونه.
ويانا روح افزايي
سفره صبحانه مامان بزرگ
من معمولا خونه مامان بزرگم موقع خوردن صبحانه خوابم و تا به حال موفق نشده بودم سر سفره حاضر باشم تا به امروز البته امروزم به زور تونستم خودمو حاضر کنم. معمولا از شبايي که خونه مامان بزرگ ميمونم، خيلي دير ميخوابم يا اصلا نميشه. تا بخوابم روز ميشه بالاخره من و دختر عموم هفته يک بار همو ميبينيم و کلي حرف براي زدن داريم ديگه.
ولي يه سوالي ذهنمو خيلي درگير کرده اون چطوري اينقدر زود بيدار ميشه؟!
فرازميني چيزيه من خبر ندارم؟! ديشب با اينکه خيلي دوست داشتم تا صبح بيدار باشم و با دختر عموم صحبت کنم ترجيح دادم زود بخوابم تا سر سفره صبحانه حاضر باشم. با اينکه خيلي برام سخت بود. خوابيدم صبح که بيدار شدم. دست و صورتمو شستم. و رفتم براي آماده کردن سفره کمک کنم. تازه اون لحظه فهميدم که چه چيزي رو از دست ميدادم، سفره پر شور و شادي.
صميميت بينمون و خنده هايي که دل پدر بزرگ و مادربزرگ رو شاد ميکردن.
ولي يک اتفاق بدي هم افتاد. بعد از مدت ها براي اولين بار سر سفره صبحانه حاضر شده بودم، که با خانواده با هم صبحانه بخوريم ولي مگه با دست و پاچلفتي هاي من ميشه که آرامش داشته باشم؟! خير! چاي ريختم رو خودم. و تنها شانسي که آورم چاي آنچنان گرم نبود. يه سري مشغول دستمال کشيدن فرش بودن و بعضي هم مشغول حال من و منم بيخيال فقط داشتمنگاشون ميکردم. و با خودم فکر ميکردم که از اين به بعد موقع صبحانه خواب باشم بهتر از اينه که هر لحظه دردسر درست کنم.
زينب شهاب الدين
ناشتا
با صداي جيغي از سر جايم مي پرم. پرده کنار تخت را کنار زده و با ديدن خورشيد، نفسم براي چند ثانيه در سينه حبس ميماند. با تمام سرعت از اتاق خارج ميشوم و تا راه رسيدن به آشپزخانه خودم را سرزنش باران ميکنم. ليلا در حال جارو کشيدن کف آشپزخانه براي جمعکردن خرده شيشه هاي ليوان چاي است. مادر غرغرکنان کابينت ها را چک ميکند. ميگويد: «پس اين خاک انداز لعنتي رو کجا گذاشتم»؟!
پدر اما بيخيال در حال نوشيدن چاي ميگويد: «بيخيال زن! دنيا که به آخر نرسيده حالا جمعش ميکني»!
مادر نگاهش را از کابينت به سمت پدر مي چرخاند و دست به کمر ميگويد: «حسن ميشه به من بگي اگه همين الان تميزش نکنم کي به جز مورچه ها قراره به دادم برسن»؟!
از دست بگومگوهايشان با کف دست پيشاني ام را مي مالم. ليلا که حالا خورده شيشه هاي ليوان چاي را در گوشه اي جمع کرده؛ از سر جايش بلند ميشود.
ميگويد: «من که از صبحونه متنفرم پس تقصير خودته که به زور ميخواستي بهم چاي شيرين بدي»! ميگويم: «ميشه يکي به من بگه چرا منو بيدار نکردين»؟ مادر ميگويد: «تو که دوشنبه ها شيفت نداري. حالا که بيدار شدي بگو خاک انداز رو نديدي»؟
ميگويم: «مامان من يادمه ديشب بهت گفته بودم امروز بايد برم».
هيچکس واکنشي نشان نداد. کلافه وار به سمت اتاقم برگشتم تا جنگي آماده شوم و از اينجا در بروم. تا چند دقيقه بعد از خداحافظي و قبل از اينکه در را ببندم، مادر ميگويد: «صبر کن يه لقمه برات آماده کنم حداقل تو راه بخورش»! با ديدن ساعت مچي ام در را مي بندم و به سرعت سمت بيمارستان چند کوچه آن طرف تر ميدوم. به محض رسيدن و کنار رفتن در، بوي الکل و مواد ضدعفوني برخلاف وقت هاي ديگر حالم را به هم ميزند. چند قدم بر ميدارم و مردي از ته راهرو خانم دکتر صدازنان به سمتم مي آمد. دماغش در دستش بود. دنيا در مقابل چشمانم رو به سياهي ميرود.
اسرا سقائي
خوابي پند آموز
بعد از شبي تاريک نوري به چشمم ميخورد که ياد آورست خورشيد طلوع کرده. گمانم ساعت شش صبح است که بايد بلند شوم و برم به مدرسه.
من دقيقا برعکس بقيه همکلاسي هايم بودم به دليل اينکه صبحانه ام هيچوقت عجله اي و فراموش نميشد و براي همين هم هميشه درس هايم را خوب ياد ميگرفتم. ولي يه چيزي نظرم را به خودش جلب کرد، چرا؟ چرا همکلاسي هايم اينقدر بي انرژي هستند و درس به خوبي روي ذهنشان حک نميشود؟
در همين خيالاتم بودم که مادرم مرا از خيال بيرون و به سفره دعوت کرد. به غذاهايي که چشمم به خاطرشان رفته نگاه ميکنم که در همين هنگام آب از دهانم سرازير ميشود. ممم به به چه مرباي خوشمزه اي ولي تا به حال به طعم دل انگيز مربا با خامه فکر کرده ايد؟ مخصوصا اگه اون مربا، مرباي تمشک باشه... ولي از شير زياد خوشم نمياد چون سرشير را دوست ندارم اما آن روز فرق داشت؛ آن روز امتحان رياضي داشتم و اگه شير نميخوردم ممکن بود مغزم انرژي لازم رو نداشته باشه. صبحانه که تموم شد لباسم رو پوشيدم و راه افتادم به سمت مدرسه و از پنجره به بيرون و هواي پاييزي نگاه ميکردم چه زيبا! چه قشنگ! رسيديم به مدرسه و زنگ اول با رياضي شروع شد. به محض ورود به کلاس باز هم شاهد شکم دردها و سر دردهاي نا تمام بچه ها شدم، خوب ميتونستم حدس بزنم به خاطر چيه! ميخواستم لب باز کنم که يهويي به عده اي از بچه ها که بي انرژي در يک گوشه اي از کلاس افتاده بودن چشمم خورد؛ چقدر نخوردن صبحانه انرژي از بين برده. در همين حين بود که ديدم معلمم اومد سر کلاس، من نشستم ولي کم کم در افکارم غرق شدم. چه بد نه؟ هيچوقت فکر نميکردم که روزي به خاطر نخوردن صبحانه اين همه نفر مريض شن؟ در همين هواي خيالم بارون تندي زد... بله صداي معلمم بود که داشت به بچه ها تذکر ميداد بدون صبحانه به مدرسه نيان و سرکلاس نشينن. ظهر شد و اومدم خونه که يهو...
از خواب پريدم... چي؟! همش خواب بود؟ تند تند و با استرس به ساعت نگاه ميکنم! دلهره ام رفع شد، چون ساعت شيش و نيم بود، حتي با اينکه خواب بودم هم گرسنمه. لباسم رو پوشيدم و رفتم به مدرسه.
مينا کوه کن
آغوش آسمان
من بودم و پنجره اي نيم باز
نسيم پاييزي و نم نم باران
گويي حال و احوال آسمان هم مانند من بود
ماه را تکه اي ابر پوشانده
ستاره ها رفته
شايد آنها هم از اين همه تاريکي خسته شده بودند
پنجره را کامل باز کردم
و دستانم را بيرون آوردم
نسيم با دستان پر از مهرباني موهايم را نوازش کرد
باران دستانم را گرفت
گويي آمده بود تا آرامم کند
تکه ابر کنار رفت و ماه درخشيد
ستاره ها يکي يکي به آسمان بازگشتند
و من در آغوش آسمان آرام گرفتم.
نرگس کوهکن
عشق
کلمه اي که بوي رنج مي دهد، اما همزمان رايحه رهايي، آرامش و بخشش را با خود دارد. واژه اي است که کلمات در وصفش کم مي آورند، آهنگين و بي مانند، همچون پرنده اي رها در آسمان نيلوفري.
عشق، وقتي اوج ميگيرد، احساسات را به رقص در مي آورد. همان گونه که قلب را از شدت محبت به تنگنا مي کشاند و چشم ها را خيره ميکند.
عشق، درختي کهنسال است که ريشه هايش در جان و تن آدمي عميق مي شود.
عشق ميانه تنهايي و يگانگي است. حسي است ميان آرامش و بي قراري، دلتنگي و رنج و سختي رسيدن و بي تابي از پيش رفتن. پس در جست و جوي عشق برو؛ چرا که در آتش عشق افتادن و سوختن؛ خود آرامش است و بس.
طناز شهيدي پور
قطرهاي که آرزوي دريا داشت
در يک صبح آرام و دل انگيز، قطره اي کوچک از ميان ابرهاي سفيد جدا شد و آرام روي گل زيبايي نشست. گل، پر از رنگ و عطر بود و قطره براي چند لحظه همانجا ماند و به زيباييهاي اطرافش نگاه کرد.
قطره با خوشحالي گفت: «چه جاي قشنگي! اما هميشه در دل من يک آرزو وجود دارد... ميخواهم بدانم دريا چگونه است»!
گل با مهرباني گفت: «راه رسيدن به دريا آسان نيست، اما اگر شجاع باشي و سفر کني، چيزهاي زيادي ياد ميگيري»!
قطره از گل خداحافظي کرد و آرام از روي برگ پايين آمد. کمي بعد، به جوي کوچکي رسيد که آوازخوان از ميان سبزه ها مي گذشت. قطره از جوي پرسيد: «آيا تو مرا به دريا ميرساني»؟
جوي خنديد و گفت: «من هم راهي همانجا هستم. بيا با هم سفر کنيم»!
آن ها راه افتادند و در مسير، قطره چيزهاي شگفت انگيزي ديد؛ پرنده هايي که آواز ميخواندند، درختاني که سايه ميدادند و حيواناتي که کنار آب زندگي مي کردند.
در راه، سنگ بزرگي جلوي جوي را گرفت. قطره فکر کرد سفرشان تمام شده است. اما جوي گفت: «نگران نباش، با صبر و تلاش ميتوانيم راهي پيدا کنيم».
قطره و ديگر قطره هاي کوچک کنار هم جمع شدند و آرامآرام از کنار سنگ گذشتند. قطره فهميد که حتي کوچک ترين موجودات هم اگر کنار هم باشند، ميتوانند کارهاي بزرگي انجام دهند.
پس از روزها سفر، جوي کوچک به رودخانه اي بزرگ رسيد. رودخانه با صداي بلند ميخنديد و به سوي افق حرکت مي کرد. قطره با هيجان پرسيد: «آيا حالا به دريا نزديک شدهايم»؟!
رودخانه گفت: «بله، اما يادت باشد دريا فقط يک مقصد نيست؛ تمام اين راه، درس هايي بود که ياد گرفتي»! سرانجام روزي رسيد که قطره صداي موجها را شنيد. جلوتر رفت و ناگهان دريايي بزرگ و آبي را ديد که تا چشم کار ميکرد ادامه داشت.
قطره با شگفتي گفت: «من بالاخره دريا را ديدم»!
دريا با صدايي آرام گفت: «خوش آمدي قطره کوچک. ميداني راز بزرگي من چيست؟ من از ميليونها قطره کوچک ساخته شده ام. هيچ قطره اي کوچک و بي ارزش نيست».
قطره به ياد روزي افتاد که روي گل زيبايي نشسته بود و آرزوي رسيدن به اينجا را داشت. حالا فهميده بود که براي رسيدن به آرزوها بايد صبور بود، راه را ادامه داد و از هر لحظه سفر چيزي ياد گرفت.
از آن روز، هر موجي که به ساحل ميرسيد، قصه قطره اي کوچک را با خود مي آورد؛ قطره اي که باور داشت ميتواند روزي دريا شود.