چهار سطر زندگي در ديدار با پدر داستاننويسي گرگان و دشت
یادداشت |
سيد حسن حسيني نژاد
حوالي غروب چهارشنبه 25 شهريور ماه بود. پس از هياهوي يک روز کاري به اتفاق خانوادهي سهنفرهام قصد داشتيم هوايي تازه کنيم. تا اينکه در آستانه درب خروج از خانه يک مرتبه تلفن همراهم به صدا درآمد. پشت خط، همسر بزرگوار استاد «سيد حسين ميرکاظمي» بود؛ بانويي صبور و مهربان که اين روزها در بستر کمرمقي و خانهنشيني استاد، چونان پروانه بر گرد شمع وجودش ميچرخد و به او آرامش ميبخشد. با همان لحن آشنا و سرشار از لطفش گفت: «آقاي حسينينژاد، امکان دارد سري به خانهي ما بزنيد؟ آقاي ميرکاظمي تمايل دارند شما را ببينند…» هنوز در تدارک توضيح موقعيتم بودم که خودِ استاد گوشي را به دست گرفت. بعد از مدتها گرماي صدايش در گوشم پيچيد؛ هرچند اينبار صدايش از واپسين مکالمهمان رنجورتر و کمجانتر به گوش ميرسيد اما همين دعوت صميمانه کافي بود تا قول بدهم در کمتر از يک ساعت ديگر، خودم را به خانهاش برسانم. شور و تمنايي در جانم افتاد. همسرم با درک اين اشتياق پيشنهاد کرد از گردش خانوادگي بگذرم و به بالين استاد بروم، اما تعهد و مهر به خانواده در آن دقايق در اولويت نشست. لحظاتي را کنار همسر و فرزندم سپري کردم و سپس در ميانه شلوغي و ترافيک گرگان، راهي خانه استاد شدم. در تمام طول مسير ذهنم درگير رسمي قديمي بود؛ اينکه نبايد پيشِ اهل دل دستخالي رفت. ميان گل و شيريني و کتاب مردد ماندم و سرانجام، باز هم قرعه به نام يار هميشگيام «کتاب» افتاد. با احوالي که از کمتواني جسمانياش ميدانستم، بهترين تحفه را کتاب صوتي ديدم؛ اثري از ميلان کوندرا، رمان «جشن بيمعنايي»؛ روايتي که دستکم براي روزگار اکنونِ ما سخت پرمعنا و تأملبرانگيز است. پايم که به اتاق خانه اش باز شد، حقيقت امر قلبم لرزيد. در آخرين ديدارمان مردي سراپا استوار و پرحرارت را ديده بودم که براي نوقلمان با شور از تجربياتش ميگفت، اما اينبار او در بستر آرميده بود. پيش از من، کهنهرفيقي سپيدموي، خسرو طاهري، فرهنگي بازنشسته، به همراه همسرش در کنار بالينش نشسته بودند و غبار ساليان را از قاب خاطرات ميزدودند؛ از روزهاي خدمت در کسوت معلمي و سپاه دانش تا دههها همسفرگي و رفاقت. در ميانه گفتگو، استاد با اشارتي از همسرش خواست کاغذي را بياورد؛ دستنوشتهاي از آخرين دلسرودهاش با دستخط خودش. نگاهم که به پايين صفحه افتاد، حلاوتي در جانم دويد؛ استاد با دستاني رنجور اما با همان سخاوت هميشگياش زيرش نوشته بود: «براي دوست گرامي آقاي حسن حسينينژاد» و در ادامهاش اسامي اهل قلمي چون احسان مکتبي، ابراهيم حسنبيگي، علي بايزيدي و ديگر عزيزان نقش بسته بود. عينکش را خواست. چشمان خستهاش اما انگار تابِ واژهها را نداشت. به ياري همسرش شعر را زمزمه کرد و سپس خود با تلاشي مضاعف دوباره و چندباره آن را خواند. آنگاه کاغذ را به من سپرد تا بخوانم. گويي دوست داشت اين چهار سطر امتداد پيدا کند؛ آنقدر خوانده و شنيده شود تا ردّ پاي اين حس در جانِ ما و حافظهي خودش جاودانه بماند؛ هرچند با طمأنينه تأکيد ميکرد که تمام دلگفتهاش همين است و بس:
چهار سطر زندگيام:
آرامش گمشدهام، خاکم بود
اي کاش! تمام عُمر مرده بودم.
در آن دقايقِ مغتنم، از روزگار سپريشده و حالِ کنوني سخن رفت؛ حتي از کتابهايي که قرار بود به زيور طبع آراسته شوند اما نشدند. خاطراتِ دور در ذهنِ روشنِ استاد زندهتر از اتفاقات نزديک بود؛ چرا که گويي جانش پيوندي ناگسستني با پيشينهي اين خاک دارد.
با اجازهي همسرش لحظاتي به اتاق کارش پا گذاشتم. گوشهاي دنج، آرام و دلنشين که با ذوق چيده شده بود. با اداي احترام از ميز و صندلي کارش عکاسي کردم و در دل آرزو کردم بيماري رخت بربندد و بار ديگر او را پشت همين ميزِ نويسندگي ببينم.
عقربهها بيرحمانه و شتابان ميگذشتند و دل کندن دشوار بود، اما خستگي جسماني استاد و رعايت حالش حکم ميکرد سکوت و آرامش را به خلوتش بازگردانم. برخاستم و با يک دنيا مهر و تواضع دستش را به گرمي فشردم و به رسم ادب دستش را بوسيدم.
در لحظه وداع، نگاهي به من انداخت و آرام گفت: «فردا هم ميآيي؟»
پاسخ دادم: «بله استاد… هر زمان اراده کنيد با افتخار در خدمت شما هستم. کافي است يک تماس کوتاه باشد تا به چشمبرهمزدني خودم را برسانم. بودن در کنار شما يعني تنفس در ساحت ادبيات، يعني گرگان، يعني چهار سطر زندگي!
در مسير بازگشت، انبوهي کاشها و اندوهها در سرم ميپيچيد؛ اينکه وسع و توان ما خبرنگاران و نويسندگان تنها در حد ثبت يادها و بازنشر آثار اين بزرگان است، کاش کاري فراتر از اينها از دستمان برميآمد…
ترافيک مسير بازگشت مجال به استاد انديشيدن را بيشتر داد. اينکه استاد سيد حسين ميرکاظمي، متولد ارديبهشت 1321 در گذر دباغانِ محله سرپير گرگان، تنها يک نام نيست؛ او کارنامهاي زنده از فرهنگ گرگانزمين است. از جواني 22 ساله که با کتاب «دانش و بينش در روستا» خوش درخشيد، کتاب داستان آلامانش به زبان آلماني ترجمه و منتشر شد و يا در سال 1372 شاهکارش «يورت» بهعنوان رمان برگزيده کشور، تنديس مجله گردون را ربود.
آموزگاري بازنشسته، گردآورنده ادبيات فولکلور، پايهگذار کانون نويسندگان و شاعران گرگان در سال 1358 و انتشاردهندهي نشرياتي ماندگار چون «کتاب فصل» و نيز نقاشي، مديريت نشر و پژوهش ادبيات کودک و نوجوان را در کارنامه پربارش ميتوان ديد و به حق او را پدر داستاننويسي نو در گلستان ناميد.به خانه برگشتم. سلامي دوباره به خانواده دادم و در ادامه زير لب با خودم گفتم: شما ميراث زنده و برکتِ سفرهي فرهنگ کهنديار گرگان و دشتي؛ سايهات مستدام و تنت سلامت باد استاد.