شعر
شعر و ادب |
دو شعر از
محمد ديلم کتولي
نماي دفاع مقدّس
روزگاري بوده، لبريز از کمال عاشقان
جَنگ بوده جلوه هايي از جلال عاشقان
سقف چادر آسمان و کَف گِليم پاره اي
ذکر و قرآن و دعا، قال و مَقال عاشقان
روزها آموزش و رنج تَدارک ديدنت
شب نماز و گريه و عرفان زلال عاشقان
لشکر و گردان و دسته، چه ستادي و صفي
هر يگان مامور نقل و انتقال عاشقان
خط اوّل نُقطه ي، پيوندِ عَرش و اين زمين
مَعبر و کانال و مين، نقش جمال عاشقان
سوت خمپاره، نفيري از خروش عرشيان
تير قنّاصه، اُميدي بر وصال عاشقان
غُرّش خمپاره سوراسرافيل را فَهمانده و
بُمب و موشکوَعده ي، عيدِ وصال عاشقان
جنگ نَفس و رَد شدن از سيم هاي خاردار
جنگ تهذيب و تجلّيّ کمال عاشقان
روبروي تانک اِستادن، خودش يعني سلوک
با شياطين در تقابل، حود مَجال عاشقان
داغي ترکِش به پهلو، ذکر يا زهرا به لب
فاطميه گل کند گويا، نهال عاشقان
تشنه جان دادن، همانند حسين بن علي
کربلا جغرافي، جنگ خيال عاشقان
غرقه در خون پيکر پاک، شهيد نوجوان
قصّه جانبازي اش هم، شد سوال عاشقان
پيرها سرمست عشق و روسفيد روسفيد
اسوه شان باشد حبيب، آن ايدهآل عاشقان
در اسارت شير دربند و به صَبر زينبيش
تا که شد آزاده اين، نيکو خصال عاشقان
زخم هاي شيميايي، سوزش مادام چشم
درد شيريني است در، شرح خصال عاشقان
سالهاکه روي تختي، زُل زده بر آسمان
زخمبستر وه چه شيرين در خيال عاشقان
موجي اعصاب، محروم از محبت هم شده
عشق يعني اين ! ببين شوريده حال عاشقان
قصه تلخي شده اين، قصه هشت سال جنگ
شِعر عاجز مانده از، وصف جمالِ عاشقان
کو حماسه ؟ فرخي کو ؟ داغگاه او کجاست ؟
تا سرايد يک قصيده، شرح حال عاشقان
(خشک شددرليقه حِبرومانده يک سنگ سياه(*
نيست آويني که بنويسد، کمال عاشقان
(*) اقتباس از شعر«عموي مهربان تاريخ» مرحوم مهدي اخوان ثالث
« دوره جنگ »
روزگاري گذرانديم، پُر از عشق و مَرام
« دوره جنگ» شده مطلع يک«حُسن خِتام»
زير يک چادر و وارسته ز قيد دنيا
فکر و انديشه ي رزمنده مان «راه امام»
ذکر و تسبيح و دعا، اسلحه ي رزمنده
روز و شب، لحظه به لحظه، مادام
روزها شير به ميدان و شبش زاهد گون
نَه تفاخر به هم و نَه که کسي فکر مقام
نوجوانان پي يک اسوه ، نظير قاسم
پيرها يافته در مکتب او، ارج و مقام
« حُر » شده الگوي يکعده ي غافل اما
رأفت « پير جماران » ، بکند کار تمام
ارتشي غيرت مولاست، نشان و درجه اش
« يا علي گوي » ز « حيدر » بزند دَم مادام
«پاسداران »ز« اَعٕدو »ست رسند به «قُوَه »
نامشان ثبت شده«حافظ اين مُلک و نظام»
اين بسيجست که تأسيس کند«مدرسه عشق »
وآن بسيجيست که عاشق بودوهم « گمنام »
جمع شان جلوه اي از آيه « مٕنْهُمْ نَحبَه »
منتظر تا که رسد «پيک » به فرمان قيام
« شب حمله » غضب آلود ، زده به دشمن
فتح و پيروزي شان ، شاد کند« قلب امام »
عده اي رسته ز دنيا، به شهادت واصل
« رزق خورده » به سر سفره ربًَش اطعام
گشته « جاويد الاثر » باب حوايج بَرِ خلق
جمع « جانباز » شده «مفتخران خوشنام »
ياد فرمانده مخلص، که خودش پيشاپيش
زده بر قلب عَدو ، دست وي اينجاست زمام
کاظمي، باکري، همًت، صفوي، املاکي
داوود شيخ که يک اُسوه بُوَد ، بهر عوام
بدر و والفجر کند بيمه، وطن را همه عُمر
کربلا هاست، که تضمين کند« امنيت مام »
آي تاريخ ! بِخُشکد قلمت، گر ننوشت
اينهمه معجزه و فتح و ظفر را، به تمام
پُشت در پُشت هم اِستاده، همه حامي خصم
يک وجب نيز نرفته است، از ايران گِرام
بايد اين قصه به تکرار، روايت گردد
مرتضي کو که نويسد وَ بماند مادام
« راوي فتح » خودش نيز روايت شده و
« سيد اهل قلم » زندگي اش گشت دِرام
«دوره جنگ»نَه تاريخ که « ماهيَت ماست »
سربلند است وطن ، منتشر از وي اسلام
«قدرت منطقه»ايم اينک اگر ، شکي نيست
يادگاري ز همان نام و مرام است و قيام
بر شهيدان تو اي جنگ ، درود و صلوات
« دوره جنگ» شده مطلع يک«حسن ختام»
شاعر جانباز