کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

 

آزاده حسيني

تا چه اندازه شيوه رفتار شما با ديگران برايتان اهميت دارد؟! بارها به رفتاري که ديگران با شما دارند، فکر کرده ايد و تحت تاثير قرار گرفته ايد؛ اما چقدر به رفتار خود توجه مي کنيد؟! تصور کنيد رفتار شما با ديگران ضبط مي شود و قرار است به همه دنيا نشان دهند که شما بهترين رفتار اجتماعي را در محيط خود داريد. وقتي با معلم کلاس و مسئولين مدرسه حرف مي زنيد؛ وقتي با فروشنده، با راننده تاکسي و با هر انساني که تعامل داريد.  چگونه با ديگران رفتار مي کنيد؟ همين رفتار را در تمام لحظات زندگي رعايت کنيد. وقتي پيامي (غير تبليغاتي) دريافت مي کنيد که بايد به آن پاسخ داده شود؛ ديده ايد که بعضي ها فقط پيام را مي بينند و حتي پاسخ سلام نمي دهند؟! تا حالا شده با کسي تماس بگيريد و اگر نتوانست پاسخ دهد، ديگر با شما تماس نگيرد؟! شده دست کسي ليوان آب بدهيد و تشکر نکند؟! به تصوير ذهني که از خود داريد، توجه کنيد! چقدر آن تصوير ذهني شبيه شماست؟! وقتي کسي به شما فکر مي کند يا در موردتان حرف مي زند، آن عبارت چيست؟! درست است که برداشت ديگران شايد گاهي اهميت ندارد و شايد نادرست باشد؛ اما در مورد يک انسان با شخصيت که محترمانه رفتار مي کند، کسي برداشت اشتباه ندارد.

 

 

 

 

نيمکت مرموز

ماتيسا  حسيني

مثل هميشه وارد کلاس شدم. رفتم سمت نيمکت و نشستم. ولي اون روز يه سوالي ذهنم رو درگير کرده بود!؟ که چرا هميشه نيمکت سمت پنجره خالي بو؟! هيچ کس هم داوطلب نميشد که اونجا بشينه. خودمم هيچ وقت نشده که کنار پنجره بشينم. منم درموردش سوالي از خانوم پارک نميکردم. ولي امروز نتونستم خودمو نگه دارم و سوالم رو پرسيدم. خانوم پارک با تعجب ازم پرسيد که: چرا ذهنت رو درگيرش ميکني؟ ولش کن بهش اهميت نده! يه صندلي خاليه»! منم گفتم: «باشه»! ولي هنوز ذهنم در پي اون صندلي بود. دوست داشتم قضيه اون صندلي رو بدونم. زنگ تفريح خورد و همه از کلاس رفتن بيرون، ولي من توي کلاس موندم و رفتم سمت اون نيمکت. واقعا دوست داشتم که بدونم قضيه اون صندلي چيهههه!!

وقتي رسيدم جلوي اون نيمکت، يه لحظه مکث کردم. انگار يه هاله‌ نامرئي بنفش دور صندلي بود که اجازه نمي‌داد خيلي راحت بهش نزديک بشم. اين نيمکت از بقيه نيمکت ها داغون تر و کثيفتر بود. ولي خب تا حالا کسي روش نشسته بود.

همونطور که ايستاده بودم، يهو متوجه شدم روي لبه‌ ميز، يه خراشِ کوچيک و ظريف به شکل يه ستاره‌ چهارپره وجود داره. با خودم گفتم: «عجب... پس حتماً کسي اينجا نشسته»!

داشتم با خودم کلنجار ميرفتم. نميدونستم که اين قضيه رو ول کنم و برم توي حياط و به بقيه بچه ها ملحق بشم، يا بيشتر در مورد اين نيمکت تحقيق کنم. درحال فکر کردن بودم که حس کردم کسي پشت سرم وايستاده! سرم رو برگردوندم و ديدم آقاي هندرسون با همون نگاهي که انگار ميگه: «تو اينجا چيکار ميکني مگه نگفتم اينو از ذهنت پاک کن»! نگاهم ميکرد. با استرس گفتم: «ببخشيد... من... فقط مي‌خواستم ببينم چرا اين صندلي هميشه خاليه؟ واقعاً نکنه جادويي باشه يا....» آقاي هندرسون يه لبخندِ خيلي محو زد که اصلاً معلوم نبود از سرِ خوشحاليه يا داره منو مسخره مي ‌کنه. اومد جلو و وايستاد کنار من. نگاهش رو دوخت به همون خراشِ ستاره‌ اي روي ميزگفت: «فلورا، تو دخترِ کنجکاو و باهوشي هستي. ولي بعضي وقت ها انگار داري محو يه چيزي ميشي که نميشه تو رو از اون کشيد بيرون»!

قلبم يه جوري زد که انگار مي‌خواست بياد توي دهنم. پرسيدم: «يعني چي؟ يعني نبايد در مورد اين موضوع سوالي بپرسم»؟!

آقاي هندرسون بدون اينکه به من نگاه کنه، در کلاس رو بست و با صداي خيلي آرومي گفت: «سوال پرسيدن بد نيست، اما بايد بدوني وقتي مي‌ پرسي، واقعاً آماده‌ شنيدنِ جواب هستي يا نه. حالا بهم بگو... اگه بهت بگم قضيه اين صندلي رو بگم به هيج کسي نميگي»؟!

همون لحظه، يه بادِ خنک از پنجره‌ باز خورد به صورتم و انگار تمامِ کلاس براي يه لحظه در سکوتِ مطلق فرو رفت... با صدايي آروم و مليح به آقاي هندرسون گفتم: «نه، به هيچ کسي نميگم فقط بهم بگيد قضيه اين نيمکت چيه»؟!

آقاي هندرسون شروع کرد به تعريف کردن قضيه: «قبلنا اين صندلي براي يه پسري به اسم مين هو بوده که با خانواده ‌اش از کره به اينجا مهاجرت کرده بود. بعد از يک سال درس خوندن توي اين مدرسه، روي همين صندلي غيبش زد. ما هم ديگه اون خانواده و مين هو رو نديديم. براي خودمون هم سواله که مين هو الان کجاست، تنها چيزي که ميدونيم اينه که؛ وقتي روي صندلي نشسته بود، يه نور بنفش توي کلاس پيچيد و اونم توي همون نور غيب شد»!؟

فلورا خيلي متعجب شده بود و توي فکر فرو رفته بود. از آقاي هندرسون تشکر کرد و رفت سرجاش نشست. ديگه هم درمورد اون نيمکت سوالي نپرسيد. ولي بعد يه هفته يه هاله بنفش مثل همون چيزي که آقاي هندرسون گفته بود، دور صندلي ظاهر شد. ولي بچه هاي ديگه اونو نديدن فقط فلورا ميتونست اونو ببينه. انگار يه راه ارتباطي با يه دنياي ديگه بود؟!

 

 

 

آواز درخت

طناز  شهيدي پور

روزي روزگاري در يک جنگل سرسبز و شاد، حيوانات با شادي در کنار هم زندگي مي کردند. هر صبح پرنده ها آواز مي خواندند. سنجاب ها از شاخه اي به شاخه ديگر مي پريدند و خرگوش کوچولوها با دوستانشان بازي ميکردند و زرافه ها هم با صداي دلنشين درخت آوازخوان گردن هاي بلندشان را تکان مي دادند و با شادي مي رقصيدند. اما يک روز ديگر درخت آوازخوان آواز نخواند. همه تعجب کردند. وقتي درخت آوازخوان آواز نميخواند، جنگل هم ساکت و غمگين ميشود. روباه گفت: «حتما کسي آواز درخت را دزديده»!

خرس گفت: «بايد کل جنگل را بگرديم»!

خرگوش، سنجاب، جوجه تيغي و پرنده کوچک با بقيه حيوانات جنگل راه افتادند. کل جنگل را گشتند و از رودخانه رد شدند و به غارجغد دانا رسيدند. و وقتي جغد دانا رو ديدند گفتند: «آواز درخت گم شده»!

جغد دانا لبخند زد و گفت: «آواز درخت هيچوقت گم نميشه، درخت فقط منتظر يک کار خوبه»! همه تعجب کردند. وقتي در حال برگشت بودند، ديدند جوجه کوچولويي از لانه اش افتاده. همه با کمک هم جوجه رو سالم سرجايش گذاشتند. درست در همان لحظه نسيم آرامي وزيد. برگ هاي درخت آواز خوان شروع به خش خش کردند و افتادند. همه حيوانات خوشحال شدند. جغد دانا گفت: «هر وقت مهرباني در جنگل بيشتر شود، آواز درخت هم بلندتر مي شود». از آن روز به بعد همه حيوانات يادگرفتند که با همکاري و مهرباني مي توانند در کنار هم هميشه شاد و خوشحال باشند.

 

 

 

 اميدي در پس رهايي

اسرا  سقائي

در تاريک ترين لحظه شب نوري غريب اما آشنا به چشمم خورد. نور آشنا که در آن لحظه چشمانم را به خودش خيره کرد. در ذهنم هياهويي شد؛ گمانم آن نور، همان بود، هماني که در نيمي از شب، در ساعتي که تاريکي خيمه به دنيايم زد گمش کرده بودم و ناپديد شد. پاهايم به طرفش قدم زد. در زندگي ام کم نصيب بودم، تا آن را ببينم اما انگار که بعد سال ها پيدايش کردم. در نگاهي به اون ياد گذشته هايم مي افتم. گذشته اي که به دنيايم ايمان داشته ام و هيچ چيز جهانم را نابود نميکرد. اما آن چيز را بعد روزها، ماه ها و سال ها که در آسمان تيره ام، در جايش خوب ميتابد پيدا کردم. بله درست است من مهتاب امـــيدم را پيدا کردم.

بعد از گذشتن از کوه هاي استوار و سختي هاي بي پايان، زمستان هايي که همه جا يخبندان شده بود تا تابستان هاي سوزان، درياهاي جوشان و جزر و مدهاي پر تکرار، روزهاي آرام و شب هاي طوفاني؛ با تني کوفته و چشمي باراني اما پر از خاطره به اميدم که مانند خورشيدي که گرما به زندگي ام مي بخشد، نگاه ميکنم. انگاري به سمت من مي آيد. نزديک و نزديک تر ميشود. در کنارم مانند صخره اي در وسط دريا که برايم اميد وسط گرفتاري هاست به گوشم ميگويد: «خيلي منتظرت بودم، کجا بودي»؟ حالا وقتش است که به خودت بگويي من ميتوانم! بلند شو و ادامه بده! برو و براي آينده تلاش کن! اين را بدان من و سرنوشتت بي صبرانه منتظر اين هستيم که قلمت را در دستت بگيري و شروع به نوشتن زندگي ات کني! ا تا روزي که توفاني شوي منتظرت ميمانيم»!

 

 

 

چيستي آزادي

نرگس کوهکن

زير سايه درختي پهناور با خودم مرور ميکنم. سوالات، يکي پس از ديگري در صندوقچه ذهنم، مثل عابراني در پياده رو مي آيند و ميروند. راستي، آزادي اصلا براي چيست؟ پيوسته رها کردن چيزي و رسيدن به چيز ديگر؟ چه مفهومي در اين کلمه گنجانده شده؟ برخي آن را بي بند و باري ميدانند. برخي آزادي بيان؛ و براي بعضي ديگر، آزادي چيزي نيست جز حق تصميم گيري. همان طور که اين پرسش ها در ذهنم جرقه مي ‌زدند و در وادي خيالم به دنبال پاسخ بودم؛ نسيمي ملايم شدت گرفت و رقص کنان از ميان موهايم گذشت. آري آزادي به راستي کلمه اي است به نرمي همين نسيم؛رها، ملايم و سبک بال، هر جا که بخواهد، ميرود. با عطر گل ها يا پيام خوش عاشقي براي معشوق.

آزادي دقيقا همين است. چون نسيم رها بودن و به هر خيالي پرواز کردن. پس چون نسيم، سبک بال باش و در حرکت؛ اندوه دلت را به دست باد بسپار و خود را از بند سياهي ها رها کن!

به هواي خويش باز مي‌گردم. روي چمن ها دراز ميکشم و غرق در عطر سبزه ها ميشم.

 

 

 

 

تکيه گاهم پدر

حلما رسولي

جاي خالي

-صبح بخير!

-صبح بخيرخوشگلم! زود يه چيز بخور، بعد لباساتو بپوش، ميخوايم بريم گرگان!

-بابايي کجاست؟

-صبح زود رفت سرکار، يه هفته هم شيفته!

-چه بد باز شيفتي شد و من بابامو کم ميبينم. کاش...

-کاش چي؟

-هيچي ولش! منتظرميمونم تا اين هفته تموم بشه.

 ماماني! فردا هم مسابقه دارم. موهاي خاله رو کوتاه ميکنم. بعدشم با بچه ها ميرم بيرون. بايد بريم هيرکان که لباس بخرم.

-خب،آيدا خانم؛ فردا روز بزرگيه، پس از صبح تا شب خونه نيستي بينم چيکار ميکني؟! حالا حاضر شدي؟! بريم؟!

-آره مامان، بريم.

يک ساعت بعد

-مامان اول بريم هيرکان، چون علاوه بر لباس ميخوام کيف بخرم براي باشگاه لازم دارم.

- باشه عزيزم، بريم.

-مامان اينجاست، بيا بريم تو!

=سلام، خوش اومدين چه کمکي ميتونم بهتون بکنم؟

-يه کيف باشگاه ميخوام.

=بفرماييد! اينم از انواع کيف هامون با رنگ بنديشون!

-اين قشنگه، رنگشم خوبه اينو ميگيرم!

=به به چه خوش سليقه! بفرماييد اينم کيف شما!

-ممنون آقا!

=خدانگهدار.

-مامان بايد بريم طبقه همکف، لباس فروشي!

-بيا اينجا، ببينم از اين گردنبند خوشت مياد؟!

-واي مامان چه سلقيه داري، معلومه خوشم مياد!

-بفرماييد، دويست تومان، ممنون خانم!

صداي آسانسور...طبقه همکف. اينم از اون لباس فروشي معروف که من و خاله همش مياييم خريد.

-سلام

=سلام خانوما، چه خدمتي از من برمياد؟

- ست پلو شِرت ميخوام، آم، سرمه اي!

=بفرماييد، اينم پلوشرت سرمه اي! جسارتا رمزتون؟

-هفتاد و دو... هشتاد و يک...

=ممنون، خدانگهدار!

-خداحافظ!

-مامان بريم پيتزا نارنج، همون جايي که دوست داري!

-باشه بريم. آيدا خانوم بعدش کجا بريم؟ بريم خونه، چون ديگه خيلي دير ميشه و من دَه بايد خواب باشم.

-باشه پس بريم يه شام خوب بخوريم.

-بريم پيتزا نارنج، پاتوق تو و بابايي!

-مامان، من يه پيتزا ميخوام تو چي؟

-من پاستا آلفردو ميخوام.

=بفرماييد! سفارشتون!

-چه بوي خوبي داره! ممنون!

=خواهش ميکنم، اميدوارم خوشتون بياد!

-چرا اِنقد تو فکري؟

-چيزي نيست ماماني!

-مطمئني؟

-آره

ولي واقعا تو ذهنم داشتم به اين فکر ميکردم که کاش بابايي بود، سه تايي ميومديم خريد و شام، هميشه سه تايي و با هم بودن برام لذت بخشه.

-آيدا جان! دخترقشنگم! با توام!

- ئه! اسم نبود ماماني،چيزي گفتي؟!

-نه! شامتو بخور! خب، دخترم، از شطرنج برام بگو!

-بازيم خيلي پيشرفت کرده تا مسابقات نهايي اومدم. اگه ببرم ميشم بازيکن برتر آسيا.

-واقعا برات خوشحالم.

-ممنون ماماني! واقعا خوشمزه بود. خب شام امشب رو من حساب ميکنم. بفرماييد، بيست و يک بيست و يک

=ممنون که رستوران ما رو انتخاب کردين! خدانگهدار!

-دخترم شام خوشمزه اي بود؛ درضمن وقتي تو حساب کردي خوشمزه تر هم شد. باشه بريم خونه!

-سلام بابايي خوبي! خسته نباشي! امروز رفتم خريد جات همه جا خالي بود. شام خورديم بازم نبودي، فردا مسابقه مهمي دارم، ميتوني مرخصي بگيري؟

-دختر قشنگم واقعا نميتونم، نميشه محل کارمو ترک کنم. خودت ميدوني کارمون حساسِه، بايد کسي جاي من باشه که فعلا کسي نيست.

-باشه بابايي، شب بخير، خيلي دوست دارم.

-شب تو هم بخير! ضربان قلبم! دوست دارم برات دعا ميکنم. بوس بوس

-آيدا! آيدا! اين کي خوابيد؟! وا داشت با باباش حرف ميزد؟!

فرداي آن روز

-آيدا پاشو!

-بيدارم مامانم،حاضرم هستم يه صبحانه مشتي بخوريم بريم.

-بيا صبحانتو بخور بچه. ديروز خوش گذشت؟

-آره ماماني، مگه ميشه خوش نگذره، يه حس عجيب داشتم. چون هميشه سه تايي ميرفتيم بيرون ولي ديروز بابايي نبود. جاي خاليش واقعا حس ميشد.کاش کارش يجوري بود بيشتر کنارمون بود.

-ميدونم،دلت براش تنگ شده، خب شرايط کاريش اينجوريه!

-ميدونستي خيلي از بچه ها پدراشونو ماه ها نميبينن و حتي شايد سالي يبار به خاطر شرايط کار. بعضيا هم مثل من ديگه بابايي ندارن و با خاطراتشون زندگي ميکنن. يا بچه هايي که قبل تولدشون پدراشون آسماني شدن. يا بچه هايي که پدر و مادرشون از هم جدا شرن.

چند دقيقه اي سکوت عجيب

-آيدا اول صبح ببين با اين حست منو مجبور به سخنراني طولاني کردي! بهتر از ته دلت براي پدرت و همه پدرها آرزوي سلامتي و شادي کني! مطمئن باش بابايي بهت فکر ميکنه و تو طول مسابقه همراهته!

-خب من حاضرم، امروز مسابقه مهمي در پيش دارم، خدايا به اميد تو! ولي اي کاش بابايي.....

-باشه قهرمان کوچولوي من، ناراحت بابات نباش! براش ويديو ميفرستم، بيا بريم!

-ممنون ماماني!

 

 

 

تار سوم

مريم ابراهيمي

 

در چين و واچين دامن خال خالي دختر با پس زمينه زرد و دايره هاي سفيد، پاهايي ست که با لبخند قدم بر مي دارند. گويي پا دو دست دارد که از خوشحالي کف مي زند. موهاي افشان دارد که در آفتاب طلايي بخش ظهر در رقص هستند و خود پا که با بال هاي خود مي پرد و تعادل را در ريتم خود به کار مي برند. دختر جوري با قدم هايش مي پرد که از بر هم خوردن قدم بعدي اش هراسي ندارد. پاي عقبش را مي فشارد و چون فنر به هوا پرتاب مي شود. آخرش نفهميد که چطور مسافت تئاتر به خانه را طي کرده.

ديشب که به خواب ميرفت هيچ فکر نمي کرد که صبح به جاي اينکه آراسته به برنامه برسد، درگير تعمير تار سوم ويالون خود باشد. در عين چاره سازي ذهنش براي درمان مشکل، نمي دانست چه کند. ساعت نه صبح وقت اجرا موسيقي در تئاتر را داشت. برنامه روز تعطيل در سالن تئاتر شهر برگزار مي شد. ممکن نبود تار ويالون در چنين وقتي تعمير گردد. فقط مي دانست بايد خود را برساند. دوان دوان اما غمگين که گويي چشمانش خيره و پاهايش گريان، خود را به سالن رساند.

پرده کنار رفت، جمعيت حاکي از اين بود که اکثر مردم تئاتر را به گشت و گذار بيرون شهر ترجيح دادند و گويي فقط منتظر ساز ويالون هستند. استرس بر دختر جاري شد.

اجرا شروع شد بازيگران صحبت نمي کردند. فقط اجرا مي کردند. دستانشان به جاي زبانشان حرف ميزد. سکوت مطلق، تمام نگاه ها به صحنه؛ سکوت ولي پر از کلمه بود. مردم سخت درگير نمايش شدند. حالا نوبت موسيقي بود، دخترک بايد با ويالوني که بيمار است، نيمه جان چون بازيگران صحنه بنوازد. نور روي دختر چرخيد، دامن زرد رنگش خودنمايي ميکرد. چشمانش رو به تماشاچيان بسته شدند تا دستانش بزنند و ويالون بنوازد. ويالون نواخت، جاي خالي تار سوم حس مي شد. دختر اشک ريخت، موي آرشه فشار را بر جاي خالي تار سوم پخش کرد، دختر چهره اش غم بود، تمام احساسش را نواخت. تماشاچيان تحت تاثير نوا قرار گرفتند، حالا چهره دختر بيشتر از صداي ساز به گوششان مي رسيد، جاي خالي تار سوم برايشان پر بود، به خوبي مي شنيدند. دختر ديگر نوازنده نبود او يک بازيگر بود که چهره اش نقش تار سوم را بازي مي کرد. آنقدر درگير احساساتش بود که نمي دانست ويالون با خود چه مي کند. گويي بخشي از تار ساز شده و آرشه آنها را مي نوازد. موسيقي پايان يافت، مردم به دنبال آخرين نواي ساز برخاستند. دستانشان، چشمهايشان، گوش هايشان کف مي زد، ترکيب آن اجراي غمگين بازيگران و سازي که از غم ساخته شده، تماشاچيان را غرق فضاي سالن مي کرد. دختر ايستاده بود و همچنان اشکي اينبار از جنس ذوق مي ريخت، نقشش را خوب بازي کرد. گويي هميشه جسم، جسم نيست. گاهي روح است و اعمالش را در سراسر تن پخش ميکند. اين کار توسط احساسات انجام ميشود. اين حس غم و شاديست که جسم را مي گرياند يا مي خنداند، پا جاي دست را بگيرد يا دست جاي زبان و گاهي هم ممکن است کل جسم جاي يک تار را بازي کند.

 

 

 

ترانه محمدي

خورشيد خانوم بيدارشد

 مشغول کار و بار شد

موهاشو يه تکون داد

 نوري به آسمون داد

بعدش کشيد خميازه

شروع شد روز تازه

اوه، چشاشو خيره کرد

رنگش چي شد؟ زرد زرد

نِگاش افتاد به درخت

با ريشه هاي سرسخت

بعد يه نگاه به نورش

به روز جفت و جورش

خنديد گرما زياد شد

دور از سردي و باد شد

همين جوري راه مي رفت

تا به کجاها مي رفت

نور به پنجره اي داد

 که باز بود و شاد شاد

اومد تو خونه ي ما

خودش تنهاي تنها

خيلي آروم و خونسرد،

فرش مونو لگد کرد

يه چشمکي به من زد،

داشت مي گرفت چِشَم درد

نورش نِشست تو سيني،

کاشکي اونو ببيني

تو سيني مون قوري بود،

پرسيد ازش خيلي زود

رفت ابروهاش به بالا،

چرا مغروري حالا؟!

حالت چطوره قوري؟

انگاري که به چشم مياد مغروري؟

اگه تو داغ و گرمي،

به چاي خود دلگرمي

من هم منبع نورم،

مثل تو در غرورم؟

مثه توام؟مغرورم؟

ميام از کوه ها بالا

سر مي کشم به هر جا

چه خوب مي پاشه نورم

با اينکه دور دورم

قوري يه آهي کشيد

 اما به دل داشت اميد

 ريخت واسه (خورشيد)

 اون يه چايي، و گفت: «در اشتباهي»!

شما شروع روزي!

يکسره هم مي سوزي!

من اما دلنوازم،

 با هر کسي مي سازم

حتي تو نيمه شبها!

فرقي نداره دنيا

 توي شب و توي روز،

امروز، ديروز، پريروز

با همه ام آشنا، دوست فقير و دارا

اين واسم افتخاره،

هيچ بحثي هم نداره

چاي توي استکون بود،

استکونه جوون بود

مي گفت ايندفعه خورشيد:

دل به توافق رسيد

آره، من از تو دورم،

اما باقلبت جورم

به دلها پادشاهي

نشکني تو الهي!

يک دوسه چار پنج شش هفت،

از پنجره بيرون رفت

وقت غروب، خسته بود،

قرمز و لب بسته بود

چشم هاشو تنگ‌کرده بود،

موهاشو رنگ‌ کرده بود

صورتي،سرخ و بنفش

نه کلاه داشت و نه کفش

موها شو کرد جمع و جور،

شد از ته دنيا دور

 

 

 

دلدار

ستاره گودرزي

 

گفتمش دل داده ام دلدارم ميشوي؟!

در ميان درد مداوا ميشوي؟!

در شبم گل ميشوي؟!

بو ميشوي، رنگ ميشوي؟!

بوي غذاي مادرم

برکت نان ميان سفره ام

مادر اين طفل معصوم ميشوي؟!

لذت خواب پس از آن خستگي

طعم شيرينم براي زندگي

تلخي و شور و نشاطم ميشوي؟!

من پستي تو برايم بلندي ميشوي؟!

تو را خواهم براي زندگي

امروز و فرداي ساليانم ميشوي؟!

تو مرا يار ميشوي جان ميشوي روح ميشوي

من براي تو يک عاقل ميشوم

تو براي من يک دلدار ميشوي