به مناسبت هشتم مهر روز مولوي شاعر انسان و درجست‌وجوي خويشتن


یادداشت |

 

 

ابراهيم مهدوي

 

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي، شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم هجري، يکي از بلندترين قله‌هاي فرهنگ و ادب فارسي است؛ اما مولوي را نبايد تنها در قامت يک شاعر ديد. او فيلسوف انسان، مفسر روح و جست‌وجوگر حقيقت آدمي است؛ شاعري که قرن‌ها پيش، پرسش‌هايي را مطرح کرد که انسان امروز نيز با آنها دست‌وپنجه نرم مي‌کند: من کيستم؟ از کجا آمده‌ام؟ براي چه آمده‌ام؟ و سرانجام به کجا خواهم رفت؟

مولوي انسان را موجودي مي‌بيند که در ظاهر در اين جهان زندگي مي‌کند، اما در باطن، همواره در جست‌وجوي «اصل خويش» است. از همين‌جاست که مثنوي را با صداي ني آغاز مي‌کند:

بشنو از ني چون حکايت مي‌کند

وز جدايي‌ها شکايت مي‌کند

و سپس راز اين بي‌قراري انسان را آشکار مي‌سازد:

هر کسي کو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

اين دو بيت، در حقيقت يک انسان‌شناسي عميق است. از نگاه مولوي، انسان فقط جسم و نيازهاي مادي نيست؛ در درون او حقيقتي فراتر وجود دارد که او را بي‌قرار مي‌کند و به جست‌وجو وا مي‌دارد.

اما مشکل انسان فقط اين نيست که «خود را گم کرده»؛ گاهي مشکل بزرگ‌تر آن است که خودِ واقعي‌اش را با خودِ ظاهري اشتباه گرفته است. مولوي در جايي ديگر مي‌گويد:

هر کسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

انسان‌ها غالباً يکديگر را از روي ظاهر، رفتار، موقعيت و قضاوت‌هاي خود مي‌شناسند؛ در حالي که حقيقت انسان بسيار عميق‌تر از آن چيزي است که ديده مي‌شود.

اينجاست که سخن مولوي از يک شعر عرفاني فراتر مي‌رود و به يک پرسش اساسي درباره زندگي تبديل مي‌شود:

اگر انسان خودش را نشناسد، چگونه مي‌تواند جهان، خدا، ديگران و حتي معناي زندگي را درست بشناسد؟

شايد به همين دليل است که در انديشه مولوي، سفر اصلي انسان، سفر از بيرون به درون است؛ از خودِ ظاهري به خويشتن حقيقي، از غفلت به آگاهي و از پراکندگي به حقيقت.

و اينجاست که مولوي هنوز براي انسان امروز حرف دارد؛ انساني که ممکن است جهان بيرون را بهتر از هميشه بشناسد، اما در شناختن خويشتن خويش همچنان سرگردان باشد.

مولوي به ما يادآوري مي‌کند که شايد بزرگ‌ترين پرسش زندگي اين نباشد که «چه دارم؟» بلکه اين باشد که:

«من کيستم و براي چه زندگي مي‌کنم؟»

و شايد آغاز انسان‌شناسي حقيقي، از همين پرسش آغاز شود.

7مهر1405