کاتيلينا: طنين کهن يک توطئه، پژواک ابدي يک انسان
ادبیات |
مهدي جليلي
فلسفه اخلاق، يکي از مهمترين علاقهمنديهايم در اين سالها بوده و در اين ماهها «خشونت»، جديترين موضوعي بوده که ذهنم را به خود مشغول کرده است. اين موضوع با مرور دوباره آثار آلبر کامو و سلوک او به سراغم آمد. مواجهه اتفاقي با «کاتيلينا»ي هنريک ايبسن که «دشمن مردم»اش را بسيار ميستايم پس از سيوخردهاي سال، پيوندي دوباره بين من و کامو و موضوع خشونت ايجاد کرد. همين حالا هم که اينها را مينويسم ساعاتي بيش نيست که «نام گل سرخ» امبرتو اکو را تمام کرده دوباره دست گرفتهام تا بلافاصله از نو از راه گوش، با صداي رضا عمراني بخوانم! و البته آنچه مرا سمت رمان اکو برد، «نام من؛ سرخ» اورهان پاموک(دارنده نوبل 2006) بود که اقتباسي در موضوع و البته بسيار ديگرگون از آن است. در اين اولين رمان اکو هم، مثل رمان پاموک، خشونت به شکل قتل، مسئله اصلي است. در اولي، کتاب و دانش، هسته اصلي است در دومي، نقاشي و حفظ سنتهاي شرقي در برابر تکنيک غربي! در هر دو نيز، انگيزة حفاظت، موجبات خشونت و رشتهاي از قتلها را رقم ميزند. در اکو، الهيات مسيحي در قرون وسطي و در رمان پاموک، سنتهاي نگارگري شرقي، مقارن سلطان سليمان، در کامو، انقلاب الجزاير و واکنش سياسي او و به تاکيد بسياري حتي عدم توجه او به واقعيتهايي که بر جهان پيرامون او ميگذرد. موضوع کاتيلينا و موضع ايبسن اما کاملاً متفاوت است و البته که با نگرش کامو، قرابتي دارد.
باز هم کاتيلينا! اين نام، اين شخصيت، اين نمايشنامه. دوباره به دنياي کاتيلينا، به روم باستان، و به ذهن پرآشوب ايبسن سفر کردم. و چه سفري! در اين روزگار پر از آشوب و سردرگمي، بازخواني اين اثر، نه يک مرور ادبي صرف، که يک تأمل عميق انساني بود.
ايبسن، اين چهره نامدار ادبي نروژ، در اولين اثر نمايشي خود، دست به کاري زد که شايد در آن زمان(1850م) جسورانه به نظر ميرسيد: بازآفريني شخصيتي تاريخي که عموماً به عنوان يک خائن و جاهطلب شناخته ميشد. لوسيوس سرجيوس کاتيلينا، آنگونه که سالوست و سيسرون تصوير کرده بودند، نمادي از فساد و توطئه بود. اما ايبسن، با قلم جادويي خود، کاتيلينا را از زير آوارهاي تاريخ بيرون کشيد و به او روحي تازه بخشيد؛ روحي سرشار از ايدهآليسم، سرخوردگي، و البته تناقض.
کاتيلينا: يک ايدهآليست در ميان ويرانهها
ايبسن 22 ساله است و دو سال پيشتر انقلاب 1848 در شمال اروپا به وقوع پيوسته.ايبسن به دنبال قهرمان است. پس آنچه ايبسن از کاتيلينا ميسازد، نه يک شرور ساده، بلکه انساني پيچيده است که در ميان ويرانههاي اخلاقي جامعه خود دست و پا ميزند. روم، آن امپراتوري عظيم و باشکوه، در نظر کاتيليناي ايبسن، به مردابي از فساد، دروغ و بيعدالتي تبديل شده است. سناتورها غرق در عيش و نوش و ثروتاندوزي، و مردم عادي زير بار فقر و ستم له ميشوند. در چنين فضايي است که کاتيلينا، با روحي حساس و آرمانگرا، تاب نميآورد. او نميتواند شاهد اين تباهي باشد و سکوت کند. انگيزههاي او، در روايت ايبسن، نه صرفاً جاهطلبي شخصي، بلکه ميل به پاکسازي، به برگرداندن فضيلتهاي فراموش شده، و به ايجاد يک جامعه عادلانهتر است. اينجاست که ما، خوانندگان قرنها بعد، ميتوانيم با او همذاتپنداري کنيم. چه کسي است که در برابر بيعدالتيها و فسادهاي زمانهاش، حس خشم و ميل به تغيير را تجربه نکرده باشد؟
اما مشکل کاتيلينا، و شايد مشکل بسياري از ايدهآليستها در طول تاريخ، در انتخاب ابزار است. او که از راههاي مسالمتآميز نااميد شده، به سمت خشونت و توطئه کشيده ميشود. اينجاست که درام واقعي آغاز ميشود: آيا هدف، وسيله را توجيه ميکند؟ آيا براي رسيدن به يک آرمان پاک، ميتوان دست به اعمال ناپاک زد؟
رقص مرگ و زندگي: اورليا و فوليا
ايبسن براي به تصوير کشيدن اين کشمکش دروني کاتيلينا، دو شخصيت زن را وارد صحنه ميکند که هر يک نمادي از نيروهاي متضاد در وجود او هستند: اورليا و فوليا.
اورليا: همسر کاتيلينا، زني با فضيلت، آرام و سرشار از عشق. او نمادي از پاکي، معصوميت و ارزشهاي اخلاقي سنتي است. اورليا سعي ميکند کاتيلينا را از مسير خشونت باز دارد، او را به زندگي آرام و پرهيز از خونريزي دعوت ميکند. او تجسم همان بخش از وجود کاتيلينا است که خواهان صلح، آرامش و رستگاري بدون آلودگي است. اورليا، وجدان کاتيلينا است؛ صدايي که او را به سوي نور ميخواند. مرگ او در پايان نمايشنامه، نه تنها يک فاجعه شخصي، بلکه نمادي از مرگ معصوميت و پاکي در مسير خشونت.
فوليا: در مقابل اورليا، فوليا قرار دارد؛ زني قدرتمند، کينهتوز و انتقامجو که خانوادهاش قرباني ستم اشراف روم شدهاند. او نماد نيروي تاريک، خشم سرکوبشده و ميل به انتقام است. فوليا با تحريک غرور و حس عدالتخواهي کاتيلينا، او را به شورش و خونريزي ترغيب ميکند. او همان نيروي وسوسهانگيزي است که کاتيلينا را به سمت عمل ميراند، حتي اگر اين عمل به قيمت نابودي خودش و ديگران تمام شود. فوليا تجسم بخش تاريک و بيپروا در وجود کاتيلينا است که او را به سوي ورطه هل ميدهد.
تضاد ميان اورليا و فوليا، به زيبايي کشمکش دروني کاتيلينا را به تصوير ميکشد. او در ميان اين دو نيروي متضاد گير افتاده است: يکي او را به سوي پاکي و صلح ميخواند و ديگري به سوي انتقام و ويراني. اين نبرد دروني، او را به قهرماني تراژيک بدل ميکند که حتي با بهترين نيتها نيز، محکوم به شکست است. او در نهايت، در تلاش براي رسيدن به عدالت، خود به ابزاري براي خشونت تبديل ميشود و در اين مسير، هم خودش و هم معصوميت را قرباني ميکند.
طنين کاتيلينا در دوران مدرن: پيوند با انديشههاي آلبر کامو
بازخواني "کاتيلينا" در اين دوران پرآشوب، ناگزير ذهن را به سوي انديشمندان و نويسندگاني ميکشاند که درگير مسائل مشابهي بودهاند؛ مسائلي چون خشونت، انقلاب، عدالت و جايگاه انسان در جهاني بيمعنا. در اين ميان، نام آلبر کامو، فيلسوف و نويسنده بزرگ فرانسوي، به شدت در ذهنم طنينانداز شد. کامو، به ويژه در آثارش و در مواضعش نسبت به رويدادهاي زمانهاش، مانند انقلاب الجزاير، همواره بر محدوديتهاي خشونت و خطرات توجيه آن تأکيد داشت.
کامو، که خود تجربهي تلخ جنگ جهاني دوم و مقاومت فرانسه را از سر گذرانده بود، به خوبي ميدانست که خشونت، حتي با نجيبترين اهداف، ميتواند به چرخهاي بيپايان از ويراني منجر شود. او در "انسان طاغي" (The Rebel)، به تفصيل به تحليل پديده شورش و انقلاب ميپردازد و مرزهاي اخلاقي آن را مشخص ميکند. کامو بر اين باور بود که شورش، اگرچه ممکن است در ابتدا با انگيزههاي مشروعي آغاز شود، اما اغلب به توتاليتاريسم و خشونت بيحد و حصر ختم ميشود، زيرا به محض اينکه شورشيان، خود به قدرت برسند، ممکن است همان ستمهايي را که عليه آن شوريده بودند، بازتوليد کنند.
همين نگاه را ميتوان در موضع کامو نسبت به انقلاب الجزاير مشاهده کرد. او که در الجزاير به دنيا آمده بود و خود را "فرزند الجزاير" ميدانست، بين دو جبهه گرفتار بود: از يک سو، ستم استعماري فرانسه را محکوم ميکرد و خواستار عدالت براي مردم الجزاير بود، و از سوي ديگر، خشونت بيرويه از سوي هر دو طرف را نميپذيرفت. او به دنبال راهحلي بود که کمترين ميزان خونريزي را در پي داشته باشد و به حرمت جان انسانها احترام بگذارد، حتي اگر اين موضعگيري، او را در ميان هر دو جبهه منزوي ميکرد.
ترور ناسرانجام و حضور بيگناهان: "دادگرها"
اين نگاه ضدخشونت کامو، به ويژه در نمايشنامه درخشان او، "دادگرها"(The Just Assassins) به اوج خود ميرسد. اين نمايشنامه که بر اساس يک رويداد واقعي در روسيه سال 1905 نوشته شده، داستان گروهي از انقلابيون سوسياليست را روايت ميکند که قصد ترور دوک بزرگ سرگئي الکساندروويچ را دارند. اما در لحظه آخر، يکي از تروريستها به نام "کاليايف" از پرتاب بمب خودداري ميکند، چرا که متوجه ميشود دوک بزرگ، همراه با فرزندان خردسالش در کالسکه حضور دارند. کاليايف نميتواند کودکان بيگناه را قرباني هدف سياسي خود کند. او با اين کار، جان خود را به خطر مياندازد و در نهايت نيز به جرم ترور، دستگير و اعدام ميشود، اما تصميم او، بيانيهاي قدرتمند درباره محدوديتهاي اخلاقي خشونت و قداست جان انسان، حتي در بحبوحه انقلاب و مبارزه است.
کاتيلينا و "دادگرها": يک آينه مشترک
چه شباهت عميقي ميان کاتيليناي ايبسن و "دادگرها"ي کامو وجود دارد! هر دو اثر، با ظرافت تمام، به مسئله اساسي "حدود اخلاقي عمل" ميپردازند. کاتيلينا، با وجود نيتهاي پاکش، از مرزهاي اخلاقي عبور ميکند. او اجازه ميدهد که خشم و آرمانگرايياش، او را به سمت ابزارهاي خشونتآميز سوق دهد، ابزارهايي که در نهايت، نه تنها به پاکسازي نميانجامند، بلکه به ويراني بيشتر و از دست رفتن معصوميت (نمادين در اورليا) منجر ميشوند. او در لحظه نهايي، حتي اورليا را که نماد پاکي است، ناخواسته قرباني ميکند؛ فاجعهاي که نشان ميدهد خشونت، کور است و خوب و بد را نميشناسد.
در مقابل، کاليايف در "دادگرها" نمادي از آن انقلابي است که حاضر نيست به هر قيمتي به هدفش برسد. او ميپذيرد که جان کودکان بيگناه، ارزشي فراتر از هر هدف سياسي دارد. او با امتناع از ترور، يک مرز اخلاقي را ترسيم ميکند: خشونت، اگرچه ممکن است در برخي شرايط "لازم" به نظر برسد، اما هرگز نبايد از خط قرمز بيگناهي عبور کند. اينجاست که "دادگرها" به عنوان يک نقد راديکال بر توجيه خشونت انقلابي، حتي وقتي که با ايدهآلترين نيتها همراه است، عمل ميکند.
قهرمانهاي تنهاي ايبسن در برابر جامعه
اغلب قهرمانان ايبسن، افرادي تنها، در برابر جامعهاند. ايبسن خشونت را تأييد نميکند؛ او آن را بهعنوان تراژديِ انتخابهاي انساني نشان ميدهد.در «کاتيلينا»، خشونت نه راهحل است و نه ارزش اخلاقي؛ بلکه نشانة بنبست فردي و اجتماعي است. ايبسن کاتيلينا را انساني ميبيند که در برابر فساد و رياکاري سياسي قرار گرفته، اما بهجاي اصلاح، به خشونت و شورش روي ميآورد و همين انتخاب او را نابود ميکند.ايبسن در آثار بعدياش نيز همين موضع را حفظ ميکند:
در «براند»، خشونت اخلاقي و سختگيري افراطي و تلقي نادرست از مفهوم ايمان به فاجعه ميانجامد و به مرگ همسر و فرزند کشيش جوان ختم ميشود. در «دشمن مردم»، قهرمان با حقيقت ميجنگد، نه با اسلحه. در «اشباح»، خشونت غايب است، اما پيامدهاي اخلاقيِ انتخابهاي غلط، ويرانگرتر از هر جنگياند. بنابراين، ايبسن خشونت را ابزار مشروع تغيير نميداند؛ او آن را تراژديِ انتخابهاي انساني ميبيند، نه راه رهايي.
اما چرا ايبسن کاتيلينا را قهرمان ميبيند؟ ايبسنِ جوان، شيفتة اين ايده بود که فردِ تنها ميتواند در برابر ساختارهاي فاسد بايستد؛ حتي اگر شکست بخورد اما بعدها فهميد که شور انقلابي بدون تحليل اخلاقي، به خشونت کور ميانجامد. به همين دليل، «کاتيلينا» براي او درسِ شکستِ رمانتيسم سياسي بود.
اگر «کاتيلينا» را نقطه آغاز شور انقلابي ايبسن بدانيم، «خانة عروسک» نقطة بلوغ کامل اوست؛ جايي که خشونت، انقلاب، شورش سياسي و قهرمانسازي کنار ميرود و ايبسن به انقلاب آرام، اخلاقي و انساني ميرسد؛ انقلابي که در سکوت يک خانه رخ ميدهد، نه در ميدان نبرد.موضع ايبسن در «خانة عروسک» ايبسن بارها گفته بود که اين نمايشنامه را «بيانية حقوق زنان» ننوشته است؛ بلکه بيانية حقوق انسان است.
او معتقد بود که هر انسان چه زن يا مرد حق دارد: خودش را بشناسد، خودش را بسازد خودش را انتخاب کند و اگر ساختارهاي اجتماعي مانع اين شناخت شوند، ترککردن آن ساختار يک ضرورت اخلاقي است. در «خانة عروسک»، ايبسن هيچ شکل از خشونت فيزيکي را نميپذيرد.
حتي زماني که نورا تصميم به ترک خانه ميگيرد، اين تصميم: بدون فرياد، بدون تهديد، بدون خشونت و بدون انتقام اتفاق ميافتد. ايبسن در اين اثر نشان ميدهد که خشونت، راه رهايي نيست؛ رهايي از مسير آگاهي، گفتوگو و تصميم اخلاقي ميگذرد. خشونت در «خانة عروسک» چگونه تعريف ميشود؟
ايبسن خشونت را در اين نمايشنامه نمادين ميکند: خشونتِ پدرسالاري خشونتِ نگاه کودکانگارانة توروالد خشونتِ ساختارهاي اجتماعي خشونتِ نقشهاي جنسيتي، خشونتِ «زن خوب بودن» بهعنوان يک وظيفه. اينها خشونتهايي هستند که نورا سالها تحمل کرده، اما ايبسن راهحل را در «خشونت متقابل» نميبيند؛ راهحل در ترکِ ساختار خشونتزا است.
چرا نورا ميرود؟ ايبسن در يادداشتهايش ميگويد: «نورا بايد برود تا انسان شود.» اين جملة کليدي نشان ميدهد که ايبسن خشونت را نه راهحل، بلکه بخشي از مشکل ميداند.
نورا با رفتن، خشونت را بازتوليد نميکند؛ بلکه چرخة خشونت نمادين را ميشکند. نورا قهرمان خشونت نيست؛ قهرمان خودشناسي است.
ناگفته نماند که داريوش مهرجويي، «سارا» را بر اساس «خانة عروسک» و «اشباح» را با اقتباس از «اشباح» ايبسن ساخته است.
از روم باستان تا امروز
نمايشنامه "کاتيلينا"ي ايبسن، با تمام سادگي و قدرت دراماتيک خود، پرسشهايي را مطرح ميکند که در طول قرنها، همچنان ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. آيا ميتوان با ابزارهاي ناپاک به اهداف پاک رسيد؟ آيا خشونت، راهي براي عدالت است؟ يا اينکه خشونت، ذاتاً ويرانگر است و هر هدفي را که به خاطر آن به کار گرفته شود، آلوده ميکند؟
انديشههاي کامو در مورد خشونت، به ويژه در "دادگرها" و مواضع او در مورد انقلاب الجزاير، پاسخي روشن به اين پرسشها ارائه ميدهد: خير. کامو به ما ميآموزد که حتي در شديدترين مبارزات براي آزادي و عدالت، مرزهايي وجود دارد که نبايد از آنها عبور کرد. ارزش زندگي انسان، به ويژه زندگي بيگناهان، از هر هدف سياسي يا انقلابي بالاتر است. او به ما يادآوري ميکند که انسانيت ما، در توانايي ما براي نه گفتن به خشونت بيحد و حصر، حتي در برابر دشمنان، نهفته است.
کاتيلينا، در نهايت، قرباني تناقض دروني خود ميشود؛ قرباني اين باور که براي پاکسازي روم، بايد دست به کارهاي ناپاک زد. او نتوانست مانند کاليايف، در لحظه حساس، مرز اخلاقي را تشخيص دهد و از آن عبور نکند. ايبسن، قرنها پيش از کامو، اين حقيقت تلخ را به ما نشان داد که ايدهآليسم، اگر با درايت و خويشتنداري اخلاقي همراه نباشد، ميتواند به فاجعه منجر شود.
بنابراين، بازخواني "کاتيلينا" در اين دوران، نه تنها يک تجربه ادبي، بلکه يک دعوت به تأمل عميق انساني است. دعوتي براي بازانديشي در مورد ماهيت عدالت، انقلاب و بهاي خشونت. دعوتي براي به ياد آوردن اينکه انسانيت ما، در توانايي ما براي حفظ کرامت زندگي، حتي در سختترين شرايط، ريشه دارد. و اين پيامي است که از روم باستان، از قلم ايبسن و از انديشههاي کامو، تا به امروز، همچنان طنينانداز است و بيشک، تا ابد نيز طنينانداز خواهد بود.
بزرگداشت شاعر
چندي پيش، براي تقدير از چهار دهه فعاليت ادبي درخشان حسين عبدي، شاعر گرگاني بزرگداشتي برگزار شد. کاري مبارک و ارزشمند. به اين بهانه چند غزل از مجموعة «صداي بومي يک مرد» او برگزيديم که ميخوانيد:
صدا
رعد بودم پيش از اين حالا صدايم کو؟
سينهام ميترکد از فرياد نايم کو؟
يک نفر ني ميزند، تنهايي خود را
با گلوي لال ميخواند «صدايم کو؟»
من صدايم. سوي هر کس ميروم کوه است
در غريبستانه، مُردم، آشنايم کو؟
چون صدا رد ميشوم از کوچههاي شهر
اي که ميپرسيد از من رد پايم کو؟!
ماندهام اين سوي درها چون صدايي بکر
آن که در ـ يک لحظه ـ بگشايد برايم، کو؟
مثل پژواک از دل اين کوه بايد رفت
جادهام ميخواند اينک، «کفشهايم کو؟»
خورشيدگستر
در آسمان ياد تو دلها کبوترند
بي وقفه - هر تپش - به هواي تو ميپرند
اي جاري نديدني اي عطر سبز باغ
گلها هم از تو خاطرههايي معطرند
اين آسمان وسيعترين حجم روشن است
نه! چشمهاي جاري تو آسمان ترند
اي بارش هميشگي، اي ابر بي زوال!
از التفات توست اگر آبها ترند
صبحي که سر برآوري از مشرق ظهور
اين ابرهاي خشک به دست تو پرپرند
شب را به يک اشارت خود تار و مارکن
اي آنکه چشمهاي تو خورشيد گسترند
صنوبر
چه ميگويم کسي وقتي نميبيند صدايم را
و دستي نيز آخر لال خواهد کرد نايم را
چه ميگويم کسي وقتي نميبيند صدايم را
و دستي نيز... نه! يا حق! مدد کن دستهايم را
*
بدان که نيشخندي بر هراست ميزند نامرد!
اگر که باز ميبيني دهان زخمهايم را
دهانم حجم خواهش نيست نانت را نميخواهم
اگر مردي ز بند خود رها کن دست و پايم را
نخواهي کرد ميدانم که در کابوسهاي خود
به خونت تشنه ميبيني پلنگ اشتهايم را
کنون بايد که گرد از روي ميراث کهن گيرم
و برگيرم تفنگ گرگانداز نيايم را
حريف اين صنوبر نيستي ها اي تبر! برگرد
نخواهي ديد خاکآجين تن زخم آشنايم را
ابريترين
تو تقصيري نداري من اگر بارانيام سردم
چرا که آسمانم را خودم ابريترين کردم
دل من قصد سير چشمهايت داشت و گفتم
نرو گم ميشوي آخر دل تنهاي شبگردم
و رفت و در شب چشم تو گم شد آن دل عاشق
خودش هم گفته بود: اين بار ديگر برنميگردم
به جز دل هديهاي در شأن عشقت نيست ميدانم
به اين خاطر برايت غير دل چيزي نياوردم
تو را نشناختم ها اي مهآلودهترين جنگل
تو را نشناختم زيرا که پاييزيترين زردم
اگر از تو نشاني داشتم اي بينشان من!
دل خود را ـ نخندي ها! ـ برايت پست ميکردم
يک تکه پاييز
مهدي رحيمي، گرگان
برگِ غمم! از شاخههاي ياد افتادم
يک تکه پاييزم که دست باد افتادم
من ردّ دردم زير پاي مردم اين شهر
يک شيشه بغضم، از لب فرياد افتادم
يک تکه تنهايي که در زندان بي ديوار
بر خاکبرگِ مرگِ خود آزاد افتادم
من تيشه ي صبرم که در اين قحطي اميد
از دستهاي خسته ي فرهاد افتادم
تقويم ها را پاره کن هر روز پاييز است
از بام دنيا لحظه ي ايجاد افتادم
من آدميزادم در اندام درختي سبز!
سبزي که در زرديِ استبداد افتادم!
تُنگِ سينهام تَنگ است
فاطمه خاتمي، عليآباد کتول
تنيده دورِ تنم تارهاي تنهايي
دليلِ وا شدنِ پيلهام! نميآيي؟
من: آسمانِ شبي بيستاره و ابري
تو رنگِ آبيِ بيانتهاي دريايي
هنوز روي تَنَم ردِّ بوسهات پيداست
درست گوشهي قلبم.. هميشه اينجايي..
براي هر تَپِشَش تُنگِ سينهام تَنگ است
بگو که ماهيِ سرخِ مرا پذيرايي
به جز تو، شعرِ مرا هيچکس نميفهمد
شبيه مادرِ لالي که خواند لالايي
تو را نشسته در آن سوي ميز ميبينم
بمان خيالِ عزيزم! به صرفِ يک چايي..
زخم کاري
سيد مسعود حسيني، گنبدکاووس
من روزگارم، شرح زخم و استخوانم بود
بيشيلهپيله حرفهايم بر زبانم بود
مثل «سگ ولگردِ صادق» پاسخِ مهرم
صد سنگ و چوب از خانه و همسايگانم بود
هر حرف که از دل برآمد توي گِل افتاد
فهميده بودم خوشزباني، خصم جانم بود
من برهّاي بودم ولي در گلّهي «يعقوب»
از چاهِ شب تا بردگي، در امتحانم بود
آماده بودم تا تبر را بر گلويم بُرد؛
او که بُتم را ميشکست، از بستگانم بود
سيراب از خونِ دل و دلتنگم و خسته
در سفرهام، مغز کبودم لاي نانم بود
سخت است اما عاقبت، هر زخم کاري که
بر عمق جانم خورده از همآشيانم بود
آمدنت اتفاق پروانه
عيسي آزاد، گرگان
چه شکيبانه هرس ميشوم
از تنهايي باغ
گربهاي در آن هي کش ميخورد و حضور هيچ دارد
و کلمات شورشي که مچاله ايستادهاند
در اين انقلاب هيچ
پرندگاني به سوداي چشم
اين معمول که از من شورشيتر
سلانه سلانه به آرامش تنفروش
و منکه به حراج خود عادت
و درختاني که با من پياده
و درختاني که در تو تمام
و شهري که در دور آواز ميخواند.
وتمام سمفونيهاي اينجا بوي افيون
در صورتت دو موشک منفجر نشده
از آشويتس/ و آمدنت اتفاق پروانه
اين هجاهاي تشنه تا بامداد مهرورز در من گريه
کردند و اتفاق چشمهات
انقلاب دائمي در متن
اين شعرهاي کويري هي باريدند و هي تشنه
و واژهاي خيسي که هر روز روي بخاري
بوي سيب ميدادند
حالا در اين تنهايي
هيچ مهربان تري/ که از مدار خارج
و هيچ گاه از مهرباني تر
نترسيدم که هيچ در تنهايي آنفلوانزا بخورد
به باغ بگو در اين برهوت در اين تنها
به جاي همه جهان گريه کردم
تا مهرباني تو زيباتر گردد
اين سپيد تشنه تر از آب
به صورت استغاثه
نيمه سيب را به پهلوي سرخ ماه ميبافد
حالا شايد/ نام کوچک اين هيچ اين تنها
تو باشي
که خواب ميکند از دنيا
بر سرزميني که هم زيبا و هم آفتابيست
و جهان پنجره پنجره
ميريزد و
جهان ده ميگردد
حافظة انگشتها
آناهيتا فرحبخش، گرگان
به حافظه انگشتها در مواجههي تنت
فکر کردن
چقدر ميتواند نجات دهنده باشد؟
از من ميپرسي؟
آنقدر که حالا باقي مانده
از باقيماندههاي مچالهي تنم
دست بجنبان
سراسيمه
مثل اسبهايي که بر تپههاي مرمرين من
بتاخت، آمدني شدند
دستجنبان و پايکوبان
شبيه رقص کوليهايي که
تو را در شکمهاي خود پرورانيدند
تا يکبار ديگر
منظومهاي
ازين دشت
متولد شود
اينکه ميشود تاريخها را تبديل کرد
به مبدايي تازه
-به لحظه صداي ترک خوردن بلندترين/ استخوان تن
در فشار بازوهاي کوليات-
يعني آنقدر نداشتنت
مربوط ميشود/ به سالهايي که ديگر براي شمرده شدن نقطه شروعي نخواهند داشت