گلستان در آستانه يک انتخاب تاريخي؛ سرمايهگريزي يا سرمايهپذيري؟ حکمراني؛ آنچه سرمايه ميبيند و مردم کمتر به آن توجه ميکنند
یادداشت |
ابوالفضل اسفندياري
در نگاه نخست، تصور ميشود که سرمايهگذار، قبل از هر چيز، سود را محاسبه ميکند. اين تصور، نيمي از حقيقت است. سرمايهگذار، پيش از سود، ريسک را محاسبه ميکند و ريسک، هميشه اقتصادي نيست. بخش بزرگي از ريسک، از دل حکمراني متولد ميشود. حکمراني، واژهاي است که گاه آن را تنها به دولت نسبت ميدهيم. در حالي که حکمراني، بسيار فراتر از دولت است. حکمراني، کيفيت رابطه ميان قانون، نهادها، مردم، بخش خصوصي، رسانه، دانشگاه و نظام تصميمگيري است.
حکمراني يعني…
آيا تصميمهاي امروز، فردا نيز معتبر خواهند بود؟ آيا قانون، براي همه يکسان اجرا خواهد شد؟ آيا اختلافها، در چارچوب قانون حل ميشوند؟ آيا سرمايهگذار ميتواند آينده را پيشبيني کند؟
و شايد مهمتر از همه…
آيا اميد، از ترس بيشتر است؟
بسياري تصور ميکنند که اگر ماليات کاهش يابد، سرمايهگذاري آغاز خواهد شد. اگر وام ارزان داده شود، سرمايه وارد خواهد شد. اگر زمين رايگان واگذار شود، توسعه شکل خواهد گرفت. اما تجربه جهان، داستان ديگري روايت ميکند. هيچ بسته تشويقي، جايگزين ثبات نشده است. زيرا سرمايه، موجودي شگفتانگيز است. گاهي حاضر است ماليات بيشتري بپردازد، اما در محيطي فعاليت کند که آينده آن قابل پيشبيني باشد.گاهي حاضر است هزينه توليد بالاتري تحمل کند، اما بداند قانون، فردا نيز همان قانوني خواهد بود که امروز بر اساس آن تصميم گرفته است.
از همين روست که ميتوان گفت: "سرمايه، به دنبال بيشترين سود حرکت نميکند؛ به دنبال مطمئنترين آينده حرکت ميکند." اين جمله، شايد برخلاف تصور رايج باشد. اما کافي است به جهان نگاه کنيم. چرا بخش مهمي از سرمايه جهاني، در کشورهايي سرمايهگذاري ميشود که هزينه نيروي کار، ماليات يا حتي قيمت زمين در آنها بالاتر از بسياري از کشورهاي ديگر است؟
پاسخ ساده است. زيرا آينده، در آن کشورها قابل پيشبينيتر است.
گلستان نيز، اگر ميخواهد مقصد سرمايه باشد، بيش از هر چيز بايد مقصد اطمينان باشد. اطمينان، با شعار ساخته نميشود. با قانون ساخته ميشود. با ثبات ساخته ميشود. با پاسخگويي ساخته ميشود. با گفتوگوي سازنده ساخته ميشود و مهمتر از همه با تصميمهايي ساخته ميشود که نشان دهد توسعه، پروژه يک مدير، يک دولت يا يک دوره نيست؛ بلکه پروژه يک نسل است.
در اينجا، ميخواهم تفاوتي را مطرح کنم که کمتر به آن توجه شده است. بسياري از استانها، براي جذب سرمايه، مشوق اقتصادي طراحي ميکنند. اما استانهاي موفق، پيش از آن، مشوق نهادي طراحي ميکنند.
تفاوت اين دو چيست؟ مشوق اقتصادي ميگويد: "اگر بيايي، ماليات کمتري ميگيري." اما مشوق نهادي ميگويد: " اگر بيايي، قانون از تو و از حقوق ديگران به يک اندازه حمايت خواهد کرد؛ تصميمها شفاف خواهند بود؛ فرآيندها قابل پيشبيني خواهند بود و اگر اختلافي پيش آمد، سازوکارهاي قانوني و منصفانه براي رسيدگي وجود دارد."
اولي، سرمايه را دعوت ميکند. دومي، سرمايه را نگه ميدارد و توسعه، نه با دعوت سرمايه، بلکه با ماندگاري سرمايه آغاز ميشود.
مخلص کلام اينکه؛ "سرزمينها با جذب سرمايه ثروتمند نميشوند؛ با حفظ اعتماد سرمايه ثروتمند ميشوند." زيرا جذب سرمايه، يک رويداد است. اما ماندگاري سرمايه، يک فرهنگ است.
براي روشن شدن مطلب، مثالي ارائه مي شود؛ فرض کنيد دو شهر وجود دارد. هر دو، زمين صنعتي دارند، هر دو، نيروي انساني دارند، هر دو، از جاده و برق و آب برخوردارند. اما در شهر نخست، سرمايهگذار نميداند شش ماه بعد چه تصميمي گرفته خواهد شد. در شهر دوم، شايد امکانات کمتري وجود داشته باشد؛ اما ميداند قواعد بازي روشن است.
اگر شما جاي سرمايه بوديد، کدام شهر را انتخاب ميکردي؟
پاسخ اين پرسش، شايد پاسخ بسياري از پرسشهاي توسعه نيز باشد. "ثروت، فرزند سرمايه نيست؛ فرزند اعتماد است. سرمايه، تنها نقش پدرخوانده را بازي ميکند." " هيچ ملتي فقير نميشود چون سرمايه ندارد؛ ملتها زماني فقير ميشوند که آينده را آنقدر نامطمئن ميکنند که سرمايه، ماندن را تصميمي غيرعاقلانه بداند.
"تمدنِ اعتماد؛ آخرين حلقه مفقوده توسعه
تاريخ را معمولاً با جنگها روايت ميکنند. با پادشاهان، با انقلابها و با قراردادهاي سياسي. اما اگر لايههاي عميقتر تاريخ را ورق بزنيم، حقيقت ديگري آشکار ميشود. تمدنها، نه با جنگ آغاز شدند و نه با جنگ پايان يافتند. تمدنها، با اعتماد ساخته شدند. اولين تاجري که هزاران سال پيش، کالاي خود را به شهري ديگر برد، به ديوارهاي آن شهر اعتماد کرده بود. به امنيت راهها اعتماد کرده بود. به انصاف بازار و به ارزش پيمان اعتماد کرده بود. تمدن، دقيقاً از همين نقطه آغاز شد. از روزي که انسان فهميد اعتماد، ارزشمندتر از شمشير است.
ما معمولاً تصور ميکنيم تمدن را بناهاي بزرگ ميسازند. اهرام مصر، ديوار چين، راه ابريشم، پلهاي رومي. اما حقيقت اين است که اين بناها، محصول تمدن بودند، نه سازنده آن.
آنچه اين بناها را ممکن کرد اعتماد بود. اعتماد ميان مردم، اعتماد ميان حکومت و جامعه، اعتماد ميان توليدکننده و مصرفکننده، اعتماد ميان سرمايه و قانون.
به همين دليل است که ميتوان گفت: "تمدن، جايي آغاز ميشود که انسانها بيش از آنکه از يکديگر بترسند، به يکديگر اعتماد کنند." و درست از همين نقطه است که اقتصاد نيز متولد ميشود.
اقتصاد، پيش از آنکه علم پول باشد، علم اعتماد است. بانک، چيزي جز اعتماد نيست. پول، چيزي جز اعتماد نيست. بازار، چيزي جز اعتماد نيست و قرارداد، چيزي جز اعتماد نيست. حتي ارزش يک اسکناس نه از کاغذ آن بلکه از اعتمادي ميآيد که جامعه به آن دارد. اگر اين اعتماد از ميان برود، تمام نظام اقتصادي فرو ميريزد. اينجاست که ميتوان نظريهاي را مطرح کرد که شايد مهمترين دستاورد اين مقاله باشد.
که به نظر نويسنده، مي توان آنرا "ظريه تمدنِ اعتماد" نامگذاري کرد. اين نظريه بر يک اصل ساده استوار است. هيچ جامعهاي صرفاً با انباشت سرمايه ثروتمند نميشود. جامعهها زماني ثروتمند ميشوند که بتوانند اعتماد را در چهار سطح به طور همزمان توليد و حفظ کنند.
نخست؛ اعتماد مردم به قانون. اگر مردم باور نداشته باشند که قانون براي همه يکسان اجرا ميشود، هيچ برنامه توسعهاي پايدار نخواهد بود. دوم؛ اعتماد سرمايه به آينده. اگر سرمايهگذار نتواند آينده را پيشبيني کند، سرمايه را نيز نميتوان پيشبيني کرد. سوم؛ اعتماد جامعه به توليدکننده و کارآفرين.
جامعهاي که موفقيت اقتصادي مشروع را با سوءظن دائمي بنگرد، انگيزه توليد را تضعيف ميکند. در مقابل، جامعهاي که ميان فعاليت مولد، رقابت سالم و رفتارهاي غيرقانوني تفاوت قائل شود، هم از کارآفريني حمايت ميکند و هم زمينه اجراي قانون را تقويت ميسازد.
و چهارم؛ اعتماد نسل امروز به نسل فردا. اين شايد مهمترين نوع اعتماد باشد. زيرا هيچ ملتي سرمايهگذاري نميکند، مگر آنکه باور داشته باشد فرزندانش، فردايي بهتر خواهند داشت.
بررسي تاريخچه توسعه ژاپن نشان مي دهد که ژاپن، پس از جنگ جهاني دوم، کارخانه نداشت. اما چيزي داشت که از کارخانه مهمتر بود، اعتماد مردم به بازسازي کشور. همچنين کره جنوبي، سرمايه نداشت. اما مردمش به آينده اعتماد داشتند. سنگاپور نيز فاقد منابع طبيعي بود. اما قانون، اعتماد عمومي را به سرمايهاي ملي تبديل کرد. در همه اين کشورها، ابتدا «تمدنِ اعتماد» ساخته شد و سپس اقتصاد شکوفا شد.
نتايج بررسي ها نشان مي دهد؛ "ثروتمندترين کشور جهان، کشوري نيست که بيشترين نفت، بزرگترين معادن يا بلندترين آسمانخراشها را دارد؛ ثروتمندترين کشور، کشوري است که مردمش بيش از هر سرمايه ديگري، به آينده يکديگر اعتماد دارند."
گلستان، پيش از آنکه به سرمايه مالي نياز داشته باشد، به تمدنِ اعتماد نياز دارد. اعتماد ميان دانشگاه و صنعت، اعتماد ميان مدير و سرمايهگذار، اعتماد ميان رسانه و حقيقت، اعتماد ميان مردم و آينده.
اگر اين چهار ستون ساخته شوند، سرمايه خواهد آمد. و اگر ساخته نشوند، هيچ بسته تشويقي، هيچ وام، هيچ معافيت مالياتي و هيچ تبليغاتي، به تنهايي راهگشا نخواهد بود. زيرا؛ "سرمايه، پول نيست که جابهجا شود؛ سرمايه، اعتماد است که تجسم پيدا کرده است. هر جا اعتماد ريشه بدواند، سرمايه شکوفه خواهد زد؛ و هر جا اعتماد بخشکد، حتي انبارهاي طلا نيز دير يا زود خالي خواهند شد."
مانيفست توسعه گلستان
توسعه، يک پروژه نيست؛ يک فرهنگ است. اشتباه بزرگي است اگر تصور کنيم توسعه، با افتتاح يک کارخانه آغاز ميشود. يا با ساخت يک بزرگراه، يا با تصويب يک قانون. يا حتي با ورود يک سرمايهگذار. همه اينها مهماند؛ اما هيچکدام نقطه آغاز نيستند.
توسعه، روزي آغاز ميشود که يک جامعه تصميم بگيرد از "مصرفکننده آينده" به "سازنده آينده" تبديل شود. گلستان، بيش از هر چيز، به چنين تصميمي نياز دارد. تصميمي که نه متعلق به يک دولت باشد، نه يک حزب، نه يک مدير و نه يک سرمايهگذار. بلکه متعلق به همه مردم اين سرزمين باشد.از همين رو، ميتوان مانيفست توسعه گلستان را بر هفت ستون استوار کرد.
* ستون نخست: فرهنگ؛ پيش از سرمايه
هيچ جامعهاي با تغيير بودجه، متحول نشده است. جامعهها زماني متحول شدند که فرهنگ کار، مسئوليت، قانونمداري، گفتوگو و آيندهنگري را به ارزش عمومي تبديل کردند. اگر فرهنگ توسعه شکل نگيرد. سرمايه نيز، حتي اگر وارد شود، ماندگار نخواهد بود. زيرا سرمايه، در محيطي رشد ميکند که مردم، موفقيت مشروع را ارزش بدانند، نه استثنا.
* ستون دوم: قانون؛ پيش از تشويق
بزرگترين مشوق سرمايهگذاري، معافيت مالياتي نيست. اعتماد به اجراي قانون است. قانون، تنها براي برخورد با تخلف نوشته نشده است. قانون، براي آن نوشته شده است که انسانها بتوانند آينده را پيشبيني کنند. هرچه قانون، پايدارتر، شفافتر و منصفانهتر باشد هزينه تصميمگيري اقتصادي نيز کمتر خواهد شد.
* ستون سوم: آموزش؛ کارخانه تمدن
مدرسه، فقط محل آموزش رياضي و علوم نيست. دانشگاه، فقط محل اعطاي مدرک نيست. اين دو، کارخانههاي توليد فرهنگ توسعهاند. اگر دانشآموز، نظم را در مدرسه نياموزد، کارخانه نيز آن را به او نخواهد آموخت. اگر دانشگاه، حل مسئله را آموزش ندهد، صنعت نيز از آن بهرهاي نخواهد برد. توسعه، از کلاس درس آغاز ميشود، نه از اتاق جلسات.
* ستون چهارم: رسانه؛ نگهبان حقيقت
رسانه بايد از توسعه دفاع کند، اما نه با سکوت، بلکه با حقيقت. رسانه بايد فساد را آشکار کند، اما اميد را نابود نکند. بايد مطالبهگر باشد، اما هيجان را جايگزين تحليل نکند. رسانهاي که حقيقت را قرباني سرعت کند، اعتماد را نيز قرباني خواهد کرد.
* ستون پنجم: سرمايهگذار؛ شريک توسعه، نه صرفاً تأمينکننده سرمايه
جامعهاي که سرمايهگذار را فقط صاحب پول بداند، بخش بزرگي از واقعيت را نديده است. سرمايهگذار، اگر قانونمدار، شفاف و پاسخگو باشد، تنها سرمايه مالي نميآورد، دانش مديريتي ميآورد. شبکههاي اقتصادي ميآورد. فرهنگ بهرهوري ميآورد، فرصتهاي شغلي ميآورد و اميد به آينده را تقويت ميکند.
بنابراين، توسعه نيازمند دو اصل همزمان است: حمايت از فعاليت اقتصادي سالم و نظارت قاطع بر اجراي قانون. اين دو، نه در تعارض، بلکه در تکميل يکديگرند.
* ستون ششم: مديران؛ امانتداران آينده
مديريت، امتياز نيست، مسئوليت است. مدير توسعه، کسي نيست که بيشترين سخنراني را انجام دهد، کسي است که پس از پايان مسئوليتش، اعتماد بيشتري از روز نخست بر جاي بگذارد. شاخص موفقيت مديران، تعداد پروژههاي افتتاحشده نيست، ميزان اعتمادي است که در جامعه باقي ميگذارند.
* ستون هفتم: مردم؛ صاحبان واقعي توسعه
هيچ نسخهاي براي توسعه کامل نخواهد شد، اگر مردم، خود را تماشاگر بدانند. هر شهروندي که قانون را رعايت ميکند، هر معلمي که مسئوليت پذيري را آموزش ميدهد، هر خبرنگاري که حقيقت را بر هيجان ترجيح ميدهد، هر کارآفريني که صادقانه توليد ميکند، هر مديري که پاسخگوست، هر دانشجويي که مسئلهاي از جامعه را حل ميکند، همگي، معماران توسعهاند. "توسعه، زماني آغاز نميشود که نخستين کارخانه ساخته شود؛ توسعه، زماني آغاز ميشود که آخرين بهانه براي نساختن آينده کنار گذاشته شود."و جمله ي پاياني اين نوشتار را چنين مي توان بيان کرد؛ "سرزمينها با کمبود سرمايه از پا درنميآيند؛ با فراوانيِ بهانهها از حرکت بازميمانند و ملتهاي بزرگ، روزي بزرگ شدند که تصميم گرفتند به جاي شمردن موانع، ساختن راهها را آغاز کنند."
جامعه بالغ، اشخاص را محور توسعه نميکند؛ قواعد را محور توسعه ميکند
يکي از نشانههاي بلوغ يک جامعه، نوع مواجهه آن با افراد است. جوامع توسعهنيافته، تاريخ خود را با نام افراد مينويسند و آينده خود را با استحکام نهادها ميسازند. در جامعهاي که قواعد بر افراد غلبه دارند، هيچ فردي بهتنهايي ناجي توسعه نيست و هيچ فردي نيز بهتنهايي مانع آن نيست.
آنچه سرنوشت يک سرزمين را تعيين ميکند، کيفيت قانون، نهادها، شفافيت و پاسخگويي است. از همين رو، هنگامي که يک فرصت اقتصادي، يک طرح بزرگ يا يک سرمايهگذار وارد عرصه ميشود، نخستين پرسش يک جامعه بالغ اين نيست که: "چه کسي آمده است؟" بلکه اين است: "اين فرصت، در چارچوب قانون، چه ارزشي براي آينده جامعه ايجاد ميکند و چگونه ميتوان بر اجراي قانون و شفافيت آن نظارت کرد؟"
اين تفاوت، کوچک به نظر ميرسد؛ اما فاصله ميان اقتصاد هيجاني و اقتصاد نهادي را نشان ميدهد.
کشورهاي موفق، سالهاست که يک اصل را پذيرفتهاند. اقتصاد، نبايد اسير احساسات روزمره شود، همانگونه که عدالت، نبايد اسير منافع اقتصادي شود. اگر فعاليتي مطابق قانون مجاز است، بايد آثار اقتصادي، اجتماعي و زيستمحيطي آن با معيارهاي کارشناسي بررسي شود و اگر تخلفي رخ داده است، رسيدگي به آن بر عهده نهادهاي قانوني و قضايي است. تفکيک اين دو حوزه، يکي از پايههاي حکمراني مطلوب است.
در چنين چارچوبي، رسانه، دانشگاه، مديران و مردم، هر کدام وظيفهاي مشخص دارند. رسانه، پرسش ميکند. دانشگاه، تحليل ميکند. دولت، سياستگذاري و اجرا ميکند. قوه قضائيه، قانون را اجرا ميکند. بخش خصوصي، سرمايهگذاري و توليد ميکند و مردم، با آگاهي و مطالبهگري، بر عملکرد همه اين اجزا نظارت ميکنند. وقتي اين نقشها با هم آميخته شوند، تصميمهاي اقتصادي نيز بيشتر در معرض هيجان قرار ميگيرند.
شايد مهمترين تفاوت ميان جامعهاي که رشد ميکند و جامعهاي که درجا ميزند، در همين نقطه باشد. جامعه نخست، ميپرسد: "قواعد بازي چگونه بهتر شوند؟ "جامعه دوم، فقط ميپرسد: "بازيکن چه کسي است؟" اما توسعه، با تغيير بازيکنان آغاز نميشود. توسعه، با اصلاح قواعد بازي آغاز ميشود.
اگر امروز گلستان ميخواهد به مقصد سرمايه، فناوري و نوآوري تبديل شود، بايد اين پيام را به همه برساند: در اين استان، قانون معيار است. شفافيت اصل است. نقد مستند، ارزش است و هر فرصت اقتصادي، نه با هيجان، بلکه با مطالعه، ارزيابي و مسئوليتپذيري سنجيده ميشود. چنين فضايي، نه تنها سرمايهگذار را جذب ميکند، بلکه اعتماد عمومي را نيز تقويت ميسازد.
در اينجا ميخواهم تفاوتي را مطرح کنم که کمتر درباره آن سخن گفته شده است.
دو نوع جامعه وجود دارد. جامعهاي که دائماً در جستوجوي "قهرمان" است و جامعهاي که دائماً در حال "ساختن نهاد" است. قهرمانان ميآيند و ميروند. اما نهادهاي کارآمد، نسلها باقي ميمانند. کشورهايي که امروز الگوي توسعهاند، موفقيت خود را مديون آن نيستند که هميشه بهترين افراد را داشتهاند. موفقيتشان در اين بوده که حتي افراد معمولي نيز در چارچوب نهادهاي کارآمد، توانستهاند تصميمهاي خوب بگيرند.
"سرزمينهاي بزرگ، با انسانهاي کامل ساخته نشدند؛ با قواعدي ساخته شدند که حتي انسانهاي معمولي را به تصميمهاي بزرگ هدايت کردند." و اينکه "بلوغ يک جامعه، آن روز آغاز ميشود که به جاي پرسيدن "چه کسي؟"، بپرسد "بر اساس کدام قانون و با چه نتيجهاي؟" زيرا توسعه، فرزند شخصيتها نيست؛ فرزند نهادهاست."
نامهاي به نسل آينده گلستان
آينده را به ارث نميبرند؛ آينده را ميسازند.
فرزندم، شايد امروز که اين سطرها را ميخواني، بسياري از ما ديگر در اين دنيا نباشيم. شايد ساختمانهايي که امروز در آنها زندگي ميکنيم، تغيير کرده باشند. شايد جادهها عوض شده باشند. شايد فناوري، جهان را دگرگون کرده باشد. اما يک چيز، هرگز تغيير نخواهد کرد. سرنوشت هيچ سرزميني، از آسمان نوشته نميشود. سرنوشت هر سرزمين، در ذهن مردماني نوشته ميشود که تصميم ميگيرند مسئول آينده باشند.
اگر روزي از تو پرسيدند، چرا بعضي استانها پيشرفت کردند و بعضي ديگر سالها در حسرت توسعه ماندند؟ پاسخ را فقط در اقتصاد جستوجو نکن. اقتصاد، آخرين فصل داستان است. فصل نخست، هميشه فرهنگ بوده است. فرهنگِ اعتماد، فرهنگِ کار، فرهنگِ گفتوگو، فرهنگِ قانون و فرهنگِ اميد.
اينها، همان بذرهايي هستند که سالها بعد، به شکل کارخانه، دانشگاه، شرکت دانشبنيان، اشتغال، رفاه و آرامش، از دل خاک سر برميآورند.
فرزندم؛ ممکن است روزي کساني به تو بگويند:
"اين استان، ظرفيت ندارد." لبخند بزن. زيرا هيچ سرزميني، با ظرفيتهاي طبيعي، بزرگ نشده است. سرزمينها، با ظرفيت انديشه مردمانشان بزرگ شدهاند. ممکن است به تو بگويند: "کاري از دست ما برنميآيد." باز هم لبخند بزن. زيرا تمام تمدنهاي بزرگ، روزي با تصميم يک نسل آغاز شدند. نه نسلي که امکانات فراوان داشت، نسلي که بهانههاي فراوان را کنار گذاشت.
اگر روزي مدير شدي، قدرت را امانت بدان.
اگر روزي سرمايهگذار شدي، ثروت را مسئوليت بدان.
اگر روزي خبرنگار شدي، حقيقت را بر هيجان مقدم بدار.
اگر روزي معلم شدي، بدان که شايد مهمترين سرمايهگذار اين سرزمين، تو باشي؛ زيرا تو بر ذهن انسانها سرمايهگذاري ميکني.
اگر روزي کارگر شدي، بدان که هيچ تمدني، بدون دستان شريف کارگران ساخته نشده است.
اگر روزي دانشجو شدي، مسئلههاي اين سرزمين را بشناس.
مدرک، ديوار را زينت ميدهد. اما انديشه، آينده را.
فرزندم؛ اگر روزي ديدي مردم درباره آينده اختلاف دارند. از اختلاف نترس، از روزي بترس که ديگر کسي درباره آينده گفتوگو نکند.
جامعهاي که هنوز براي آينده بحث ميکند، هنوز زنده است. اما جامعهاي که آينده را رها کرده است، آرامآرام، گذشته خود را نيز از دست خواهد داد.
و اگر روزي، فرصتي بزرگ از کنار گلستان عبور کرد، پيش از آنکه بپرسي چه کسي آن را آورده است؟" از خودت بپرس "چگونه ميتوانيم با قانون، شفافيت، دانش و همکاري، اين فرصت را به نفع مردم اين سرزمين تبديل کنيم؟"
زيرا آينده، از همين پرسش آغاز ميشود.
من، به گلستان ايمان دارم. نه چون جنگلهايش زيباست. نه چون دشتهايش حاصلخيز است. نه چون دريايش چشمنواز است. بلکه چون باور دارم، در ميان همين مردم، کودکي زندگي ميکند که شايد روزي بزرگترين صنعتگر اين استان شود. دختري که شايد روزي دانشگاهي را بنا کند که انديشه را صادر کند. پسري که شايد کارخانهاي بسازد که هزاران خانواده از آن نان بخورند. خبرنگاري که حقيقت را از هياهو جدا کند. معلمي که به جاي حفظ کردن پاسخها، جرئت پرسيدن را بياموزد. قاضياي که قانون را پناه همه مردم بداند. مديري که صندلي را نه جايگاه قدرت، بلکه جايگاه خدمت بداند و شهروندي که بداند توسعه، از خانه او آغاز ميشود.
فرزندم، بعنوان آخرين جمله اي که دوست دارم سالها بعد، کسي از ميان همه اين صفحات به ياد داشته باشد.
"روزي که گلستان، آينده را ساخت، هيچ معجزهاي رخ نداده بود؛ فقط مردماني تصميم گرفته بودند به جاي آنکه وارث سرزمين خود باشند، معمار آن شوند."