ادبیات


ادبیات |

 

 

عمه لقمان

داوود خان احمدي، آزادشهر

اگر نمي‌مرد يقيناً يک روز يقه‌ام را مي‌گرفت که برو ثبت احوال اسممو عوض کن. البته حق هم داشت بنده خدا. لقمان هم شد اسم که پدربزرگ خدا بيامرز گذاشته بود روي عمه؟

حالا اين اتفاق کي مي‌افتاد؟ من که مي‌گويم وقتي عمه ديگر از شوهر کردن نااميد مي‌شود. آن وقت گير مي‌دهد که الا و بلا بايد اسمم عوض شه. حالا چه‌جورشو خودت ميدوني.

من هم در جوابش مي‌گفتم: آخه عمه‌جان همه تو رو با اين اسم مي‌شناسن. به جون خودم همين لقمان بودنته که معروفت کرده. توي اين شهر به هر کي بگي عمه لقمان مي‌شناسه.

ني قليان را از لب‌اش دور مي‌کند دود تنباکو خوانساري را مي‌دهد توي صورتم و مي‌گويد: بزمجه حالا منو دس مي‌ندازي؟

مي‌گويم نه جان عمه. دس انداختن کدومه؟ ببين اگه اسمت لقمان نبود چي مي‌تونست باشه؟ بعد زل مي‌زنم به چشم‌هاش که هان چي مي‌تونست باشه؟

حالا نمي‌دانم همان‌جا بود که مهناز از دهانش بيرون پريد يا توي دادخواست همين‌جوري يک‌دفعه به ذهنم رسيد، ولي هر طور بود اسمش شد مهناز و چند ماه بعد هم پاقدم اسم جديد باعث شد شوهر کند.

***

مي‌گفت «من مثل انجيرک‌هاي بغل کوهم که ميوه نمي‌دن. اگه ميوه هم بدن کسي نمي‌تونه بچيندشون».

اين جمله را نمي‌دانم قبل از شوهر کردنش گفت يا بعدش.

احتمال اينکه قبلش گفته باشد بيشتر است. چون اگر بعدش بود لابد من مي‌گفتم: «کم لطفي مي‌کنيدا عمه جان. پس اين آقا ستار برگ چغندره؟ ديدي که پابرهنه دويد تا اون بالاي کوه و با هزار تا سلام و صلوات چيدت.»

بعد هم او پکي به قليانش مي‌زد و مثل هميشه دودش را فوت مي‌کرد طرف انجير سياه بغل حوض و خيره مي‌شد به رد سياه دود.

يا قبلش اگر هم بود که... لابد من بغلش مي‌کردم و لپ‌اش را با آن خال گوشتي درشتش يکجا مي‌بوسيدم... همين.

***

شايد اگر به دنيا مي‌آمد چهل، چهل‌وپنج سالي داشت. کنار حوض مي‌نشست و با دست حنا گرفته‌اش ماهي گلي‌ها را کيش مي‌کرد تا دست گربه‌اش به ماهي‌ها برسد.

انجيري از توي ظرف مسي کنار دستش برمي‌داشتم و مي‌گفتم: خب عمه جان از آقا ستار چه خبر؟

ني وافور را از کنج لبش مي‌کشيد بيرون دودش را قورت مي‌داد و دستش را مي‌کشيد روي گردن گربه و مي‌گفت: مرده‌شورشو ببرن.

***

پدرم چند سال قبل از اينکه بميرد يک تابوت ساخته بود دو برابر تابوت‌هايي که غسال‌خانه‌ي شهر داشت. پرسيدم چرا تابوت خصوصي؟

گفت: تو اين تابوتاي کر و کثيف عمومي يک لحظه هم نمي‌تونم دوام بيارم.

گفتم حالا چرا به اين بزرگي؟

گفت: بعداً مي‌فهمي پسر. عادتش بود. هر وقت جواب سوالي را نمي‌دانست يا نمي‌خواست جواب بدهد مي‌گفت: بعداً مي‌فهمي يا «حالا».

ديگر چيزي نپرسيدم تا روزي که مرد. سر صبح بود که تمام کرد. يکي دو ساعتي طول کشيد که فاميل عربده‌کشان رسيدند خانه‌ي ما. روحاني محل هم نيم‌ساعت بعدش براي مراسم کفن و دفن رسيد و شروع کرد به بريدن پارچه‌ي تترون سفيد.

در حال بريدن پرسيد ميت وصيتي چيزي در رابطه با محل دفن و صوم وصلات و غيره ذلک دارد يا خير؟

آن‌جا بود که زن‌برادرم که قبلاً تمام صندوقچه‌ها و گاوصندوق پدر را کنکاش کرده بود کاغذي را مي‌گذارد جلوي ملا.

او هم بعد از خواندن کاغذ سرش را بالا آورد و پرسيد: پس آن جسد ديگر کجاست؟

همه با چشم‌هاي بيرون زده به هم نگاه کرديم و با هم گفتيم: کدوم جسد؟

گفت: جسد عمه‌تان. اينجا نوشته جسد ميت و خواهرش بايد در يک تابوت قرار گرفته با هم دفن شوند.

زن برادرم که ظاهراً قبلاً از محتواي وصيت اطلاع داشت، عروسک پارچه‌اي پدر را گذاشت کنار کفن‌هاي بريده شده...

 

 

 

در ستايش کتاب‌بازي و لذتِ به‌تعويق‌ انداختن خواندن

سينا جهانديده

«آيا همه‌ي کتاب‌هايي را که خريده‌اي، خوانده‌اي؟» اين پرسش براي بسياري از عاشقان کتاب آشناست؛ پرسشي که از تصوري خاص درباره‌ي کتاب سرچشمه مي‌گيرد: کتاب چيزي است براي خواندن، خواندن راهي است براي کسب دانش و خريد کتابي که هنوز خوانده نشده، نوعي اتلاف منابع. اما آيا مي‌توان عشق به کتاب را به خواندن آن تقليل داد؟ آيا کتاب فقط هنگامي ارزشمند مي‌شود که محتوايش را دريافته باشيم؟

براي کتاب‌باز، کتاب پيش از آنکه حامل معنا باشد، حضوري مادي در جهان است. جلد، کاغذ، قطع، صحافي، وزن و حتي بوي آن در شکل‌گيري رابطه‌اي نقش دارند که نمي‌توان آن را به محتواي کتاب فروکاست. کتاب را مي‌توان لمس کرد، ورق زد، تماشا کرد و در قفسه‌اي معين جاي داد؛ حتي بي‌آنکه قصد خواندنش را داشته باشيم. کتاب در اين رابطه فقط موضوع شناخت نيست، بلکه موضوع ميل است.

از همين‌جا مي‌توان به استعاره‌ي بدنمندي رسيد. همان‌طور که عشق را نمي‌توان به شناخت ويژگي‌هاي معشوق محدود کرد، رابطه‌ي عاشقانه با کتاب نيز از محتواي آن فراتر مي‌رود. کتاب‌باز گاهي کتابي را مي‌خرد نه فقط براي آنچه از آن خواهد آموخت، بلکه براي حضور مادي‌اش در جهان شخصي خود. خريدن کتاب، در اين معنا، نوعي تصاحب است: به دست آوردن چيزي که ميل به آن، پيش از خواندنش شکل گرفته است.

البته هر کتابي چنين ميلي برنمي‌انگيزد. کتاب‌باز انتخاب مي‌کند و گاهي کميابي يک نسخه، دشواري يافتن آن يا ويژگي‌هاي مادي‌اش بر جذابيتش مي‌افزايد. کتابي که سال‌ها در جست‌وجويش بوده‌ايم، با يافتن خود به حادثه‌اي عاطفي تبديل مي‌شود. در اين نقطه، کتاب به فتيش نزديک مي‌شود: شيئي که ارزشش را نمي‌توان صرفاً با محتوايش توضيح داد، زيرا تاريخ مادي، کميابي و ميلِ معطوف به تصاحب نيز در آن سهم دارند. چرا دو نسخه از يک اثر، با محتوايي يکسان، براي کتاب‌باز ارزش يکساني ندارند؟ پاسخ را بايد در رابطه‌اي جست‌وجو کرد که ميان فرد و شيء شکل گرفته است.

به همين دليل، کتاب‌باز پس از خريدن کتاب‌هاي دلخواهش آنها را صرفاً در قفسه رها نمي‌کند. کتاب‌ها بايد ديده و لمس شوند؛ گاهي بايد بازشان کرد، چند صفحه ورق زد، به فهرست مطالب نگاهي انداخت و دوباره بست. اين تورق ممکن است بيش از آنکه جست‌وجوي اطلاعات باشد، تجديد يک رابطه‌ي عاشقانه باشد. فهرست کتاب نيز در چنين لحظه‌اي فقط نقشه‌ي محتواي آن نيست، بلکه نشانه‌اي از جهاني است که اکنون در دسترس قرار گرفته است.

قفسه نيز بخشي از اين تجربه است. کتاب‌ها بايد جايي داشته باشند و در نظمي قرار بگيرند که نسبت ميان آنها را آشکار کند. کتابخانه به اين ترتيب به جهاني شخصي تبديل مي‌شود؛ جهاني که علايق، خاطره‌ها و آرزوهاي صاحبش در آن صورت مادي پيدا مي‌کنند. با هر کتاب تازه، گويي حجمي به بدن استعاري عشق افزوده مي‌شود.

اما چگونه مي‌توان اين لذت را براي کسي توضيح داد که کتاب را صرفاً وسيله‌اي براي مطالعه و يادگيري مي‌داند؟ تفاوت در آن است که براي کتاب‌باز، رابطه با کتاب پيش از خواندن آغاز مي‌شود و به پايان خواندن نيز ختم نمي‌شود. او از داشتن کتاب لذت مي‌برد، حتي اگر هنوز آن را نخوانده باشد. اين لذت را نبايد لزوماً با انباشت بي‌هدف يکي دانست؛ کتابِ مطلوب، دست‌کم در تجربه‌ي آرماني کتاب‌باز، بايد بتواند روزي در جهان مطالعاتي او جاي بگيرد، هرچند آن روز مدام به تعويق بيفتد.

اينجا به تناقض اصلي مي‌رسيم: کتاب‌باز کتاب مي‌خرد تا بخواند، اما اغلب خواندن را به آينده موکول مي‌کند. او کتاب‌هاي حوزه‌هاي مورد علاقه‌اش را گرد مي‌آورد و با ديدن مجموعه‌اي که در اختيار دارد، احساس مي‌کند مقدمات مطالعه فراهم شده است. اکنون فقط بايد آن لحظه‌ي ناب از راه برسد؛ لحظه‌اي که بتواند از شتاب زندگي فاصله بگيرد و به خواندني عميق و پيوسته تن بدهد.

اين وضعيت به کسي شباهت دارد که همه‌ي ابزارهاي نجاري يا مکانيکي را فراهم کرده، کارگاهش را سامان داده و مواد لازم را خريده است، اما ساختن آن ميز آرماني يا تعمير آن دستگاه را پيوسته به تعويق مي‌اندازد. داشتن ابزارها، خود بخشي از لذت کار است؛ زيرا امکان عمل را حاضر و آماده نگه مي‌دارد. کتاب‌ها نيز براي کتاب‌باز چنين وضعيتي دارند: آنها امکان مطالعه را در دسترس قرار مي‌دهند، بي‌آنکه الزاماً به مطالعه‌اي بالفعل تبديل شوند.

البته داشتن کتاب به معناي دانستن نيست. کتابخانه‌اي مملو از کتاب‌هاي نخوانده مي‌تواند به توهم دانايي دامن بزند؛ گويي دسترسي به منابع، بخشي از دانش را نيز در اختيار ما گذاشته است. اما بايد ميان دانش بالفعل و احساسِ در اختيار داشتن امکان دانش تفاوت گذاشت. کتاب‌باز ممکن است بداند که هنوز چيزي نخوانده، اما از اينکه منابع مورد نيازش را دارد احساس اطمينان کند.

آنچه در دست اوست، نه دانش، بلکه امکان دسترسي به دانش است؛ احساسي که از نظر معرفتي محدود، اما از نظر عاطفي واقعي است.

شايد راز لذت کتاب‌باز در فاصله‌ي ميان امکان و تحقق نهفته باشد. خواندن عملي زمان‌مند است: بايد کتابي را انتخاب کرد، از کتاب‌هاي ديگر چشم پوشيد و زماني مشخص را به آن اختصاص داد. اما کتابخانه‌ي نخوانده افقي گشوده و تقريباً بي‌انتهاست. هر کتاب وعده‌ي جهاني تازه‌اي را در خود نگه مي‌دارد و تا زماني که خوانده نشده، امکان‌هايش به تجربه‌اي مشخص محدود نشده‌اند. کتاب‌باز مي‌تواند هم‌زمان به مسيرهاي فکري متعددي بينديشد، بي‌آنکه ناچار باشد همين حالا يکي را برگزيند. در اين معنا، نخواندن هميشه نقطه‌ي مقابل خواندن نيست؛ گاهي نوعي زيستن در قلمرو امکان‌هاست.

با اين‌حال، اين تعويق خالي از تناقض نيست. اگر کتاب‌ها براي هميشه در قلمرو امکان باقي بمانند، آيا کتابخانه به موزه‌اي از وعده‌هاي تحقق‌نيافته تبديل نمي‌شود؟ آيا عشق به بدن کتاب گاهي جاي عشق به انديشه‌اي را نمي‌گيرد که آن بدن امکان ظهورش را فراهم کرده است؟ نمي‌توان اين پرسش را ناديده گرفت. همان‌طور که نبايد کتاب را به ابزار انتقال محتوا تقليل داد، نبايد محتواي آن را نيز در لذت تصاحبش محو کرد. کتاب‌بازي هنگامي غني‌تر مي‌شود که ميل به داشتن، امکان خواندن را زنده نگه دارد، نه اينکه جاي آن را بگيرد.

پس شايد پاسخ کتاب‌باز به اين پرسش که «آيا همه‌ي کتاب‌هايي را که خريده‌اي، خوانده‌اي؟» با پرسشي ديگر آغاز شود: آيا هر چيزي را که دوست داشته‌اي، فقط براي استفاده از آن دوست داشته‌اي؟ آيا هر رابطه‌اي بايد به نتيجه‌اي قابل‌اندازه‌گيري برسد تا ارزشمند باشد؟ شايد لذت را نه فقط در تحقق يک امکان، بلکه در انتظار و آمادگي براي تحقق آن نيز بتوان يافت.

کتاب‌باز همه‌ي کتاب‌هايش را نخوانده است؛ اما کتاب‌هاي نخوانده‌اش لزوماً اشيايي مرده نيستند. آنها در قفسه حضور دارند، ورق مي‌خورند و وعده‌ي خواندني را مي‌دهند که هنوز آغاز نشده است. اين وعده ممکن است روزي تحقق يابد يا براي هميشه به تعويق بيفتد. در هر دو حال، کتاب پيش از آنکه به موضوع مطالعه تبديل شود، بخشي از زندگي عاطفي صاحبش شده است.

شايد عشق به کتاب از همين‌جا آغاز مي‌شود: از جايي که کتاب ديگر فقط چيزي براي خواندن نيست، بلکه چيزي است که مي‌توان با آن زندگي کرد؛ چيزي که داشتنش لذت‌بخش است، خواندنش آرزوست و نخواندنش گاهي تعليقي شيرين ميان ميل و تحقق پديد مي‌آورد.

 

 

 

دو شعر تازه

سوده ممشلي، گنبد کاووس

برزخِ زمستان‌ها

کينه را زيرِ فرش پنهان کن!

زيرِ راه پله،  پشتِ گلدان ها..

زيرِ پيراهنت بپوشَش وُ بعد

بِبَرَش با خودت به ميدان ها...

 

هم بزن «چايِ کينه پهلو را»

سَر بکش داغِ تازه‌ي او را

تلخيِ کينه را دهان بگذار

بفِشارش ميانِ دندان‌ها

 

ردّ ِ شليک بغض همراهت

شاخه بالا و... دستِ کوتاهت

خشم ِ بيدارِ تا سحرگاهت

«قاصدک در ميانِ طوفان‌ها»

 

طعنه‌ي نانجيب‌ها در گوش

خسته از لمسِ خنجرِ آغوش

شهرِ اشباحِ موحشِ مدهوش

سر فرو کرده در گريبان‌ها

 

 

کينه هم بسترِ شبانه‌ي تو

کينه هم‌صحبتِ يگانه‌ي تو

کينه را بي صدا بپوش و سپس

بگذر از برزخِ زمستان‌ها...

 

آي دختر!

آي دختر!  دِگر چه اميدي؟!

دست بردار ازين خودآزاري!

شوقِ برداشت را بکش در خود،

باروَر نيست آنچه مي‌کاري!...

 

آي دختر! نگاه کن!  پوچ است،

هر دو دستش...  گُلي نچيدي!  نه؟!

آخرش هم غروبِ تلخي بود،

به طلوعي اگر رسيدي نه؟..

 

در عبورش شکوهِ بي رحمي‌ست

در  شکوهش غرور غمگيني!

در غرورش دروغِ عرياني،

جز فريبي ازو چه مي‌بيني؟

 

سنگ کوبيده‌اي به آينه‌ات

با غمت هم سپاه بودي که!

 روبه‌روي که با که جنگيدي؟

سر به سر اشتباه بودي که!

 

قلب ِ اميدوار ِ لعنتي‌ات!

آه ...لعنت به قلب سرکش تو!

فکر آتش زدن به درياهاست،

پر ِ ققنوس ِ توي بالش ِ تو...

 

فکر کردي جنون زمينت زد؟!

فکر کردي تمام شد ديگر...

گورِ رؤيايت از تو خالي ماند،

تو نمُردي!! تو زنده‌اي دختر!

 

 

شعر آخر

حميد رستمي، گرگان

 

شاعر نگاهي کرد دفتر را، اين شعر -شعرآخرش- تک بود

در خاتمِ تقديرِ خوشرنگي، نامش ميان واژه‌ها حک بود

ديروز در تالار خوش‌نقشي، شعري که تقديم فلاني! کرد

يک‌سکه و يک‌لوح شد آري، روزي همايون و مبارک بود!

پروانه‌ي گل‌هاي تالاري، خوش عطر و شيک‌وپيک، درباري

اهلِ سخن مداح! بود آري، شعرش پر از نسرين و ميخک بود

بالاتر از فهم چکاوک‌ها پر مي‌زد او با سرعتي چون نور

در آسمان اين عرصه‌ي پرواز، سيمرغ نه مانند موشک بود

او غرق در اوهام خوش‌رنگش در شعرهاي صورتي‌رنگش

ناگاه بانگي خلوتش را خورد، برخواب‌هايش مثل بختک بود

فريادِ "نانِ خشکي" از کوچه، او را به‌سمت پنجره هُل داد

يک نوجوان و گاري کهنه، بارش گران تن‌پوشش اندک بود

او کيسه‌هاي نانِ خشکش را با ناتواني جابجا مي‌کرد

درکارزار گاري و سرما، دستان او بسيار کوچک بود

آيا کسي از درد او ناليد؟ يا شاعري شعري برايش گفت؟

او که تنش مثل نگاهش سرد، تقدير او چون جامه‌اش لک بود

بادي وزيد و خاتمش افتاد.. ترسيد يا دست‌ودلش لرزيد

خود را در آيينه تماشا کرد حالا ولي انگار در شک بود

عمري اسير انجمن‌هايي، موهوم، رنگارنگ و توخالي!

عمري به جاليز ادب گويي، دهقان که نه.. مثل مترسک بود!

برگشت و ديد آن روزهاي دور، آن روزهاي رنگي و پرشور

عاشق نه، تنها يک قناري بود، شاعر نه، تنها يک عروسک بود!

 

 

 

 

نابساماني

ياسر قرباني، گرگان

 

خسته‌ام از خود که دائم راه من بي‌راه شد

چاله‌هاي پيش رويم، هر کدامش چاه شد

يوسفم را يازده گرگش، به چاه انداختند

در درون چاه طفلک، طعمه‌ي تمساح شد

هر زمان فرعون مي تازيد مثل شير نر

آن عصاي اژدها با اذن من، روباه شد

آرشم از کوه بالا رفت و از اقبال ما

جان خود در تير کرد و مرزها کوتاه شد

کاوه‌ي آهنگرم از ظلم ضحاک زمان

با درفش کاويانش توي مخفيگاه شد

هر زمان نام علي گفتم، غمم همراه با

تيغِ تيزِ ابن ملجم بر سَرم همراه شد

ذهن من خسته‌ست از تکرار بي‌ساماني‌اش

از در هر منزلي رفتم، ندامتگاه شد

 

 

چراغ خانه‌

اويس محمدي، گرگان

 

نشستي در دلم اي دلبرِ خوبِ تماشايي

براي من خداوندي که بي‌همتا و والايي

گواهي مي‌دهم، اين کفر نه که عين ايمان است

تو را من مي‌پرستم، از تو مي‌گيرم توانايي

نشستم روبرويت تو لباس آبي‌ات بر تن

شبيه ساحلم، تو هاله‌اي از ماه و دريايي

جهان کوچک‌تر از آن است تا آيينه‌ات باشد

تو را در خواب بايد ديد اي بانوي رؤيايي

نگاهت مثل خورشيد است، هستي مي‌دمد در من

امان از لحظه‌هايي که مرا آهسته مي‌پايي

چرا حاضرجوابي‌هاي تو اينقدر شيرين‌اند؟

تو چون گنجشک‌ها شيرين‌زبان و ناز و شيوايي

مرا با الکل و سيگار کاري نيست، تو مثل

نخ سيگار بعد يک شراب ناب، گيرايي

اگر اين زندگي بد کرد، جاي شکر آن باقي است

چراغ خانه‌ام هستي تو اي خورشيد زيبايي

 

 

 

 

چند رباعي

رضا نجم‌الدين، گرگان

 

(1)

اي ذرّه که در وجود خود بسط شدي

با ماه شب و ستاره يک دست شدي

دست منِ گم‌گشته به بازار بگير

يکشب که تلو‌تلو خوران مست شدي

 

(2)

بينِ منو حيوان که تفاوت خرد است

تکليف به او نيست، به من خوب و بد است

تکليف خرد داد که گويد به بشر

هر قبله شوي باز خرد ره بلد است

 

(3)

گم کرده‌ي خود به دشت و صحرا مي‌جست

در شيشه و شب صورت و معنا مي‌جست

در بستر مرداب لجن‌زاري جست

ماهي که به دريا، رَه دريا مي‌جست

 

(4)

من آيه‌ي رودابه و رستم خوانم

يوتاب سکندر کش کوهستانم

سردار خشايارم و دريابانم

طوفانم و در چادر شب حيرانم

 

(5)

اي خلق خدا، صورت صامت و صدا

پيدا و نهان و جفتِ هم و ضِدّ و جدا

گويم و دلي شاد از ين باور خويش

دينم همه عشق به شما شد به خدا

(6)

هر گاه نگاهم  نِگرَد   پشت  سرم

بيند که مدام مي‌دَوَد پشت سرم

تا گَر خَطري بود و خَطايي گُذَرَم

انگشتِ تلنگري زَنَد  پشت  سرم

 

(7)

کورم و به يک صدا شدم حيرت او

افسوس که عمرم همه شد حسرت او

جانم بدهم اگر به چشمي بخرند

صد جان بشوم نظر کنم صورت او

 

 

 

رَستم ز خود‌پرستي

محمد بوژمهراني، گرگان

 

حرفي مرا نباشد جز ساغر و شرابم

از حال من چه پرسي؟ مست و خوش و خرابم

عمري گذشت، ما را در پيش عقل خودبين

چندي‌ست پر گشوده، دل سوي آفتابم

جان را قرار نَبوَد جز در سراي جانان

آنکو به ناز چشمش برخاستم ز خوابم

دنيا و دين و عقبي رفت از پي نگاهي

فقرم بديد و آتش زد بر من و حجابم

چون روي او عيان شد رَستم ز خود‌پرستي

در کوي مَي ‌پرستي رفت از ميان نقابم

با عشق پر کشيدم تا ماه روي دلبر

در چشم او بدبدم، او هست و من سرابم

با من سخن مگوييد از روز رستخيزم

جز عشق او نيابي در دفتر حسابم

رازي نگفته دارم از روحي و دو پيکر

شايد که باز گويم زآن نيمه‌ي کتابم

او من، من او، دو جانيم در وحدت و يگانه

او شهسوار و پيشش من پاي در رکابم

پُر گشته در سرايم عطر خوش وجودش

دوري ز آن هميشه حاضر بُوَد، عذابم