پلي‌فوني(چندصدايي) راديکال؛ زوال راوي همه‌چيزدان(2)


یادداشت |

 

يوسف قوجٌق

 

سال‌هاست که راوي سنتي «داناي کل»، (يعني آن صداي مسلط و همه‌چيزداني که بر فراز سرنوشت کاراکترها مي‌ايستاد و سرنوشت جهان داستاني را رقم مي‌زد)، اعتبار زيباشناختي خود را در درک جهان پيچيده کنوني از دست داده است. با اين حال، «رمان‌نويسي پيشرو» امروز گامي فراتر از «چندصدايي کلاسيک» برداشته و به سمت الگويي به نام «پلي‌فوني راديکال» حرکت کرده است. وضعيتي ساختاري که در آن، ديگر هيچ راوي اصلي، حقيقت مرکزي يا ترازوي اخلاقي واحدي بر متن حکومت نمي‌کند.

اکنون در «چندصدايي راديکال»، ما با مجموعه‌اي از راويان متناقض و زخمي روبه‌روييم که هيچ‌کدام صاحب حقيقتِ تام نيستند. هر شخصيت تنها تکه‌اي کوچک از آينه فروريخته واقعيت را به چنگ آورده است. اين شيوه، بازتاب تکثر هويتي، صداهاي سرکوب‌شده حاشيه‌اي و زيست بحران‌زده جهان امروز است. ديگر نمي‌توان با صدايي واحد، جهان را فهم کرد. متن روايت، تبديل به تالاري از بازتاب آواها مي‌شود که قضاوت نهايي را شجاعانه از نويسنده سلب کرده و به ميانجي درک مخاطب مي‌سپارد. از درخشش تاريخي رمان «صدا و خشم» فاکنر تا رمان‌هاي پسااستعماري معاصر، قدرت متن دقيقاً از دل همين شکاف و تصادم ميان زاويه‌هاي ديد زاده مي‌شود. با اين همه، آسيبِ بزرگ کارگاهي در اينجاست: بسياري از نويسندگان تصور مي‌کنند «چندصدايي» صرفاً با تغيير دادن نام راوي در بالاي هر فصل تحقق مي‌يابد. «چندصدايي» راستين و حقيقي در عمق نحو زبان، چينش واژگان، ضرباهنگ تنفس و نظام فکري کاراکتر ريشه دارد. اگر کارگر فصلي، وکيل مرفه و زن سالمند حاشيه‌نشين، همگي با نثري شسته‌رفته، آهنگين و فاخر سخن بگويند، ما با «چندصدايي» روبه‌رو نيستيم بلکه با يک «تک‌گويي» ملال‌آور مواجهيم که در آن، نويسنده نقاب‌هاي مقوايي گوناگون بر چهره خود زده است. صداي داستان بايد شناسنامه بيولوژيک و طبقاتي شخصيت باشد.