روايت غايب؛ هنر سکوت و نقطه‌چين‌ها (4)


معماری داستان امروز |

 

يوسف قوجٌق

 

گاهي سنگين‌ترين و تکان‌دهنده‌ترين وقايع يک رمان، رخدادهايي هستند که هرگز پيش چشم خواننده به تصوير کشيده نمي‌شوند. «روايت مبتني بر خلأ» يا «حذف تعمدي کانون دراماتيک ماجرا»، يکي از شگفت‌انگيزترين و در عين حال دشوارترين تمهيدهاي رمان‌نويسي نوين است. در اين شيوه ساختاري، مرکز انفجار حادثه سانسور مي‌شود و زاويه ديد تنها بازتاب‌ها، پيامدها و لرزه‌هاي پس از فاجعه را بر کالبد و روان بازماندگان رصد مي‌کند. ارنست همينگوي با تبيين «نظريه کوه يخ» پايه‌گذار اين شيوه بود، اما نويسندگان راديکال معاصر اين تمهيد را به اوج انتزاع رسانده‌اند. رمان بر گرد مداري از نيستي مي‌چرخد. قتلي که ديده نشده، نامه‌اي که هرگز گشوده نمي‌شود، يا رازي وحشتناک در گذشته که همه درباره ترکش‌هايش حرف مي‌زنند اما هيچ‌کس شجاعت بازگويي مستقيم آن را ندارد. خواننده از طريق لکنت‌هاي مکرر، سکوت‌هاي مضطرب، وسواس‌هاي رفتاري و تکرارهاي بيمارگونه کاراکتر، ناگزير غياب هولناکِ در قلب متن را کشف و در خيال خويش بازسازي مي‌کند. متن تبديل به فضايي مغناطيسي مي‌شود.

با اين وجود، تذکر کارگاهي بسيار سرنوشت‌ساز است: حذف تعمدي هرگز هم‌معناي تنبلي در طراحي پيرنگ يا رها کردن گره‌ها در هوا نيست. نويسنده تنها زماني اجازه دارد نقطه‌اي کانوني از متن را سپيد و خالي بگذارد که در حاشيه‌ها، سايه‌ها و اتمسفر اثر، کدهايي فشرده و سرنخ‌هايي هوشمندانه کاشته باشد. حذف کور يا شتاب‌زده، متن را به حفره‌اي گنگ و ناکام تنزل مي‌دهد؛ درحالي‌که خلأ روايي اصيل، خواننده را به مشارکتي جان‌فرسا در بازآفريني حقيقت دعوت مي‌کند. ناگفته‌ها در يک داستان مهندسي‌شده، نقشي حياتي‌تر و سنگين‌تر از واژگان مکتوب بر عهده دارند.