کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
يکم آبان
روز بزرگداشت ابوالفضل بيهقي
و روز ملي نثر پارسي
آزاده حسيني
تحريريه کودک و نوجوان روزنامه گلشن مهر، به دبيري آزاده حسيني، نخستين بار در سال 1404 اين روز را جشن گرفت. و امسال براي دومين بار، پنجشنبه سي مهر 1405 به مناسبت بزرگداشت جناب بيهقي، با کودکان و نوجوانان نويسنده و خانواده هاي گرامي به هماهنگي خانم مريم قرآني مسئول روزنامه، در مرکز استان گرد هم آمده ايم. در اين نشست سي عضو کودک و نوجوان تحريريه از گرگان، کردکوي و علي آباد از آثار خود، جناب فردوسي، سعدي و حافظ خوانده اند و شنيديم. گزيده اي از متن تاريخ بيهقي در اختيار کودکان و نوجوانان قرار گرفت تا در کارگاه نويسندگي با هم بخوانيم. در پايان دکتر احسان مکتبي صاحب امتياز روزنامه گلشن مهر ضمن گفتگو با اعضاي تحريريه، آنها را به نوشتن، خواندن، آگاهي و قدرداني تشويق کرد.
حضور آقاي نجف زاده، رياست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي کردکوي، به عنوان علاقه مند به فرهنگ و ادبيات ايران موجب دلگرمي است.
با سپاس از حضور مهمانان ويژه:
*کارگاه نويسندگي خانم حکيمه احمدي از علي آباد و همراهي نوجوانان و خانواده هاي گرامي: سيد ابوالفضل حسيني، مريم زيادلو، فاطمه سادات حسيني، سيد حسين حسيني، ابوالقاسم خاندوزي، سميه حسيني، فاطمه خاندوزي، موسي الرضا خاندوزي، کبريا خاندوزي، ماهورا خاندوزي، زهرا خاندوزي
*کارگاه نويسندگي خانم ريحانه دانشدوست از گرگان. و همراهي اعضاي گرامي: آيلين صوف زاده، دلسا اورسجي، نارين دانش دوست، ليانا فرخي، مهرشيد مقصودلو، دلناز اورسجي، دايانا روشني، حورا خسروي
*خانم تبسم اقبالي نوازنده سه تار
*کارگاه نويسندگي موسسه آبان از کردکوي:
اله طيب، حلما رسولي، ويانا روح افزايي، فايزه يعقوبي، سيده ماتيسا حسيني، سيده فاطيما عقيلي، اميرمحمد عرب، آرين زنگي، ندا قائمي، نازنين زهرا حسينقلي ارباب، اسرا سقايي، النا گل، پريا فغاني، معصومه سادات حسيني، زهرا مازندراني، سارا حسيني، آتريسا فغاني، طناز شهيدي پور و مادر گرامي
*و همه همراهان فرهيخته که نامشان در اين فهرست نيست.
جاي بسياري از دوستان و گلشن مهري هاي گرامي خالي بود. اميد است که به ياري خداوند، همت دوستان و تدابير بي نظير مسئولين روزنامه خانم قرآني و آقاي مکتبي در کنار کودکان و نوجوانان استان گلستان بار ديگر شاهد افرادي مانند جناب سعدي و حافظ در ادبيات ايران باشيم. چنانچه دکتر مکتبي در صحبت هاي خود اشاره کردند: «از اين جمع بايد به زودي شاهد يک محمود دولت آبادي ديگر باشيم».
اين صفحه را به همکلاسي ها و دبيران خود معرفي کنيد! شايد جايي در يکي از شهرهاي ايران، کودک يا نوجواني نويسنده بي خبر از اين گلشن باشد.
سمفوني طبيعت
هستي کيا
پاييز، فصل جلوه گري طبيعت و تلاقي رنگ هاست. فصلي که جهان در آستانه دگرگوني، جامه اي از زر و سرخ بر تن مي کند و زيبايي را در هياتي تازه به نمايش مي گذارد. گويي طبيعت در واپسين روزهايش از زمستان، تمام ظرافت هنر خودش را به کار مي گيرد تا تصويري ماندرگار بر صفحه روزگار بنگارد.
در ميانه آبان ماه، هنگامي که روزها کوتاه تر و شب ها طولاني تر مي شوند، هواي سرد پاييزي در کوچه ها جريان مي يابد.
آسمان اغلب زير سايه ابرهاي خاکستري پنهان است و باران، با آهنگي آرام و دلنشين، بر بام خانه ها و سنگ فرش خيابان ها مي بارد.
عطر خاک نم خورده، در آميخته با نسيم خنک از دل انگيزترين جلوهاي اين فصل است. درختان، با برگ ها به رنگ زرد و نارنجي و سرخ، شکوهي چشم نواز به طبيعت ميبخشند. شاخهها زير بار آخرين برگ هاي خود، منظره اي پديد مي آورند که گويي قلم نقاشي ماهر آن را آفريده است. برگ هاي پراکنده بر روي زمين، فرش رنگين ميگسترانند و هر وزش باد، پرده اي تازه از اين تابلوي بيهمتا را آشکار مي کند. باران پاييزي، با گذر از ميان شاخه ها، برگ ها را از خواب سکون بيدار مي کند.
برگ هاي رها شده در هوا مي چرخند و در رقصي بي قرار بر زمين مي نشينند. خشخش آن ها زير قدم، موسيقي آرام اين فصل است؛ نغمه اي که در هيچ فصل ديگر چنين دلنشين به گوش نمي رسد.
آسمان پاييز، با ابرهاي انبوه و رنگ هاي متغيرش، جلوه اي خاص دارد. گاهي پرتوهاي کم جان خورشيد از لابه لاي ابرها عبور ميکنند و بر شاخه هاي خيس مي تابند. گاهي باران آرام و بي وقفه بر زمين مي بارد، و گاهي مه نازکي بر دشت و کوه مي نشيند و دوردستان را در هاله اي از راز و خيال فرو مي برد.
از دلنشين ترين جلوه هاي پاييز، آرامش روزهاي باراني است. صداي باران پشت پنجره و عطر چاي تازه دم، در کنار گرماي خانه، حال و هوايي دلپذير ميآفريند.
پاييز، سمفوني خاموش طبيعت است، قصيده اي مرصع به زر برگ ها و مرواريد باران، که بر ديوان روزگار نقش مي بندد. در اين خزان خيال انگيز، باد قلم مي شود، برگ ها واژه و آسمان، بوم نقاشي دست آفرينش. و چه باشکوه است اين تناقض دل انگيز خزان!
حيوانات شگفت انگيز
طناز شهيدي پور
صبح يک روز پاييزي بود. برگ هاي زرد و نارنجي درختان آرام آرام روي زمين مي افتادند و باد خنکي مي وزيد. طناز کيف مدرسه اش را برداشت و با خوشحالي راهي مدرسه شد. آن روز معلمشان به دانشآموزان گفت که براي جلسه آينده بايد درباره يکي از شگفتي هاي دنياي حيوانات تحقيق کنند. طناز که عاشق حيوانات بود، از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال شد و تصميم گرفت درباره حيوانات عجيب و ويژگي هاي جالب آن ها تحقيق کند.
بعد از تعطيل شدن مدرسه، طناز به خانه رفت و کتاب هاي علمياش را روي ميز گذاشت. او با کمک مادرش شروع به مطالعه کرد. هرچه بيشتر مي خواند، بيشتر شگفت زده ميشد. او فهميد که بعضي از حيوانات ويژگي هايي دارند که باور کردنشان سخت است.
طناز ابتدا درباره حيواناتي خواند که دندان ندارند. او فهميد که مورچه خوار دندان ندارد و با زبان بلند و چسبناک خود مورچه ها و موريانه ها را مي گيرد. همچنين نهنگ آبي به جاي دندان، صفحات مخصوصي به نام بالين دارد که به کمک آن ها غذا را از آب جدا مي کند. سپس طناز به سراغ حيواني رفت که تعداد بسيار زيادي دندان دارد. او فهميد که بعضي از حلزون هاي دريايي مي توانند در طول زندگي خود صدها هزار دندان بسيار ريز توليد کنند. طناز با تعجب به تصوير حلزون نگاه کرد و اين مطلب جالب را در دفترش نوشت.
بعد از آن، نوبت به حيواناتي رسيد که قلب ندارند. طناز فهميد که ستاره دريايي و عروس دريايي قلب ندارند و بدنشان مانند بدن انسان کار نمي کند. او از اينکه اين جانوران بدون قلب زندگي ميکنند، بسيار شگفت زده شد.
اما جالب ترين بخش تحقيق او درباره اختاپوس بود. طناز ياد گرفت که اختاپوس سه قلب دارد؛ دو قلب خون را به آبشش ها ميفرستند تا اکسيژن دريافت کند و قلب سوم خون را به بقيه بدن مي رساند. خون اختاپوس نيز به دليل داشتن پروتئيني بر پايه مس، آبيرنگ است. طناز با دقت تمام مطالب را در دفترش نوشت و چند تصوير زيبا از حيوانات مختلف به تحقيقش اضافه کرد. وقتي کارش تمام شد، از اينکه توانسته بود اين همه اطلاعات جالب ياد بگيرد، احساس خوشحالي مي کرد. صبح روز بعد، طناز با اشتياق به مدرسه رفت. وقتي نوبت ارائه تحقيقش رسيد، جلوي کلاس ايستاد و با اعتماد به نفس شروع به خواندن کرد. همه دانشآموزان با دقت به مطالب او گوش مي دادند و از شنيدن ويژگي هاي عجيب حيوانات تعجب مي کردند. در پايان، معلم از تلاش و دقت طناز تعريف کرد و او را تشويق کرد. طناز با لبخند به دوستانش نگاه کرد و به سمت صندلي اش رفت. طناز از آن روز به بعد فهميد که دنياي حيوانات پر از رازهاي شگفت انگيز است و با مطالعه و تحقيق مي توان چيزهاي تازه و جالبي درباره آنها ياد گرفت.
جنگل باروني
مهرشيد مقصودلو
روزي دختري با پدرش دعوايش مي شود و از دست پدرش فرار کرد و به يک جنگل باراني مي رود. نام آن دختر رابين بود. او رفت و رفت تا به ايستگاه قطار رسيد و در آنجا منتظر قطار ماند. شب شده بود و مه کل جنگل را گرفته بود. رابين خيلي ترسيده بود. در همان لحظه قطار گربه اي رسيد. يعني شکل قطار گربه اي بود. و در آن قطار موجود عجيبي وجود داشت که اسمش اشموکس بود. قطار مثل گربه مي پريد و رابين را به دره اي رساند که اگر در آن دره مي پريدي مي توانستي هرجايي که دوست داري بروي. رابين هميشه دلش مي خواست به انگليس برگردد. اما به خاطر کار پدرش مجبور شده به ايرلند برود. اما در اونجا نميتوانست از دروازه عبور کند چون بيرون گرگ داشت و پادشاه محافظ آنجا اجازه نمي داد هيچ بچه اي از دروازه عبور کند يعني هيچ بچه اي نميتوانست از دروازه عبور کند. پسر بچه هايي هم بودند که از پادشاه محافظ بدشان مي آمد. اشموکس به رابين گفت: «بايد تا غروب خورشيد به خانه برگردي»! رابين توي دره پريد و تا انگليس رفت. دوست هاي قديمي اش را ديد و چند ساعتي با آن ها بازي کرد. رابين خانه خودشان را ديد. در زد و مادر رابين در را باز کرد رابين از خوشحالي بال در آورد. چند ساعتي را هم پيش مادرش گذراند.
کم کم خورشيد داشت غروب مي کرد و رابين بايد پيش پدرش بر مي گشت.
او تصميم گرفت هر وقت دلش براي مادرش تنگ شد سوار قطار گربه اي شود.
تجربه اي از رنگ آميزي ديوار
سيده نيکا موسوي
سال تحصيلي شروع شده بود. مدير مدرسه تصميم گرفته بود بچه هاي کلاس ما يعني کلاس 5/1 ديوارهاي راهروي مدرسه را رنگ بزنند. کلاس هاي اول، دوم وسوم هم رو به ما کردند و با لحن بدي گفتند: «اي خدا حالا معلوم نيس ميخوان چه دست گلي به آب بدهند»! ما هم گفتيم: «حالا خودتون بلديد اصلا فرچه به دست بگيريد»!
چيزي نگفتند ولي با طرز نگاهشون ما رو تحقير ميکردند. که مدير مدرسه گفت: «5/1 به کلاس برويد»! ما هم براي آنها پشت چشم نازک کرديم و کيف هايمان را به دوش انداختيم و با ذوق وارد کلاس شديم. سپس معلممان ما را به چهار گروه پنج نفره تقسيم کرد. چون تقريباً راهروي مدرسه چهار ديوار داشت همه اکيپ ها با همديگر مشورت کرديم که به کجا برويم تا کارمان را شروع کنيم. و تصميم نهايي ما اين بود که هر اکيپ بايد با هم گروهي هايش مشورت کند و يک طرح را انتخاب کند و روي يک ديوار نقاشي انتخابي را بکشد. هر اکيپ بايد يک سر گروه داشته باشد. پس به سرعت راي گيري انجام شد و سر گروه ها هم مشخص شدند ما وقت زيادي نداشتيم. قرار بود چهارشنبه بعدازظهر که بچه ها تعطيل مي شوند کارمان را شروع کنيم و تا جمعه تمام شود. براي همين اون روز معلم به ما وقت داد تا تصميم گيري هايمان را انجام دهيم. دوست صميمي ام درسا سرگروه اکيپ ما شد. درسا گفت: «خب بچه ها لطفا ايده هايتان را با بقيه اعضاي گروه به اشتراک بگذاريد! اول از دوست صميمي ام آنا شروع مي کنيم»! من خيلي خوشحال بودم و انتظار داشتم که ايده نقاشي من بايد روي آن ديوار کشيده شود. گفتم: «به نظر من نبايد ديوار را ساده رنگ کنيم مثلاً اگر پشت زمينه آبي بود ديوار را يک شيشه در نظر بگيريم و انگار که قطره هاي باران روي شيشه افتاده يا اگه زرد بود مثلا عکس همبرگر و پنير بکشيم روي همبرگر علامت ضربدر و روي پنير علامت تيک بگذاريم که خيلي هم به قوانين مدرسه ربط دارد».
درسا در پاسخ گفت: «ايده خوبيه ولي قرعه کشي مي کنيم که کدام ايده بايد انتخاب شود. نفر بعد نيوشا خانوم»!
نيوشا با صداي بلند و رسا گفت: «به نظر من اينکه ديوار رو ساده رنگ کنيم هم راحته و هم اگر بچه ها ايراد بگيرند فقط رنگش رو مي توانند مسخره کنند که ما هم جوابشون رو مي دهيم»! درسا گفت: «ممنونم، نفر بعد آوا»!
آوا گفت: «من که هيچ ايده اي ندارم هر چي شما بگيد قبول»! درسا لحن خود را عوض کرد و گفت: «يا از اکيپ ما لفت ميدي يا همين الان ايده ات رو ميگي ما بايد بدونيم شما چه نظري دارد»! آوا گفت: «اصلا دوست ندارم بگم مشکلي هست»؟! درسا باز تکرار کرد: «يا لفت يا ايده ات رو بايد بشنوم. ما دور هم جمع شديم که ايده ها را بشنويم»!
آوا صورتش را برگرداند و گفت: «درخت بکشيد درخت سيب»!
درسا گفت: «نه خوب نيست»! که ليلا وسط حرفش پريد و گفت: «بچه ها بس کنيد»! درسا هم گفت: «خسته شدم تصميم نهايي باشه براي فردا، بريم ببينيم اکيپ هاي ديگه در چه حال هستند و آنها چه تصميمي گرفتند»! از همه اکيپ ها پرسش کرديم و ديديم همچنان اوضاع آنها هم خوب نيست... تصميم گرفتيم با معلم مشورت کنيم و کمک بخواهيم که سريع تر موضوع رو پيش ببريم.
پيش معلم رفتيم و راجع به اوضاع و مشکلاتمون توضيح داديم و از او درخواست کمک و راه حل کرديم.
معلم گفت: «اين موضوع رو بايد خودتان حل کنيد. ولي اين حرف رو به ياد داشته باشيد در هر شرايط بايد همديگر رو درک کنيد و با همديگر درست صحبت کنيد تا بتوانيد بهترين تصميم را بگيريد و در ضمن اگه موفق نبوديد تا يک ساعت ديگر به من اطلاع دهيد تا به مدير بگويم نقاشي ديواري را به يک کلاس ديگر بسپارد»!
ما هم دوباره تلاش کرديم تا به توافق برسيم اين دفعه تصميم گرفتيم همه اکيپ ها توي نمازخانه حضور داشته باشند و سر گروه ها جلو و اعضاي گروه رديف پشت بنشينند. براي اينکه تا يک ساعت ديگه پرونده اين نقاشي ديواري را ببنديم قرار شد فقط سر گروه ها اجازه صحبت داشته باشند؛ مگر اينکه خود سرگروه ها از اعضاي گروه سوالي بپرسند. سرگروه ها نيم ساعت فرصت داشتند که پنج تا موضوع را انتخاب کنند و داخل اکيپشان راي گيري انجام دهند و طرحي که راي بيشتري آورد تصميم نهايي مي شود. هر کدام از ايده ها که نهايي شد بايد در عرض دو روز بکشيم پس نبايد ايده پيچيده و سختي را انتخاب کنيم.
طرح ها: يکي از شخصيت هاي کارآگاه هيولا! نمو، سيب سلامت، چند تا دانش آموز
اکيپ ما يعني اکيپ اول؛ قرعه کشي کرد و شخصيت انيميشن هيولا در آمد. براي اکيپ دوم: نمو. اکيپ سوم: مادر کوکو. اکيپ چهارم: چند دانش آموز.
ايده ها مشخص شد و قرار شد هرکس براي روز چهارشنبه لباس کار، قلم مو، نردبان و هر وسيله اي که ميتونست را همراه خودش بياورد و هر چيزي هم که کم داشتيم مدير برايمان فراهم ميکرد.
روز چهارشنبه با ذوق و استرس شروع شد و هر گروه شابلون نقاشي که بايد روي ديوار ميکشيد با مقوا درست کرده بود و همراه خودش آورده بود اول زير سازي هاي لازم را انجام داديم و ديوارها را با سنباده تقريباً صاف و تميز شد. بعد شروع به رنگ آميزي کرديم. خيلي سخت بود بعضي ها دستشان درد ميگرفت. بعضي ها گردنشون، ولي بالاخره با سعي و پشت کار هر چهار گروه ديوار مخصوص خودش را رنگ زد و روز شنبه کلاس اول، دوم و سومي ها که با ما کل کل کرده بودند ما را در آغوش گرفتند و همه بچه ها ذوق زده شدند و ميگفتند: «خيلي قشنگ هست»! همين صحبت ها تمام خستگي ها و دردها را از بچه هاي کلاس 5/1 برد و خوشحال از اينکه مسئوليتشان را به خوبي به پايان رساندند وارد کلاس شدند. در کلاس معلم و خانم مدير با شيريني از ما استقبال کردند.
سيد حسين حسيني
اسم من حسين است و دانش آموز کلاس هفتم هستم. يک روز معلمان از ما خواست درباره «وطن» چيزي با خودمان به کلاس بياوريم و درباره اش حرف بزنيم. تا آن روز، وطن برايم فقط يک کلمه در کتاب ها بود.
در راه خانه به حرف معلم فکر مي کردم. از مادرم پرسيدم: «وطن يعني چه»؟! گفت: «وطن يعني جايي که ريشه ات آنجاست»!
شب، وقتي در حياط ايستاده بودم، به زمين نگاه کردم. به بازي هايي که روي همين خاک کرده بودم، به روزهايي که زمين خورده بودم و دوباره بلند شده بودم. آرام مقداري خاک در يک دستمال پيچيدم و تصميم گرفتم آن را به کلاس ببرم.
روز بعد، بيشتر بچه ها شعر خواندند يا از پرچم گفتند. وقتي نوبت من شد، خاک را روي ميز گذاشتم. کلاس ساکت شد. معلم پرسيد: «اين يعني چه»؟!
گفتم: «اين خاک جايي است که رويش بزرگ شده ام. خاطره هايم روي همين زمين مانده اند. بهنظرم وطن فقط اسم يا نقشه نيست، چيزي است که ما را نگه مي دارد».
معلم سرش را تکان داد و گفت: «وطن را وقتي مي فهميم که قدرش را بدانيم».
آن روز فهميدم وطن فقط يک درس نيست؛ بخشي از زندگي ماست که بايد مراقبش باشيم.
زهرا خاندوزي
خورشيد بي جان از پشت ابرها بيرون آمد و نسيم خنکي مي وزيد. تابستان چمدانش را بسته بود و پاييز مي آمد. پاييز قلموي جادويي اش را گرفته بود و همه جا را رنگارنگ مانند تابلوي نقاشي کرده بود. برگ هاي سبز را زرد، نارنجي و قرمز کرد و باران زيادي مي باريد.
خيابان ها پر از برگ هاي رنگي شده بودند و درختان لباس جديدي بر تن داشتند و برگ ها خشک شده بودند و صداي خش خش آن ها زير پاهاي مردم شنيده مي شد
دختري کنار پنجره نشسته بود و چاي مي نوشيد و به باران زيبا خيره شده بود و مي گفت: «چه زيبا و چه عجيب»!
پاييز صدايش را شنيد و گفت: «من فقط دارم ثابت مي کنم تغيير زيباست»!
سفرِ قطرهي آب
فاطمه خاندوزي
در ميانِ انبوهِ ابرها، قطرهي کوچکي زندگي ميکرد که نامش «پاک» بود. پاک خيلي دوست داشت که به زمين برسد و ببيند دنياي پايين چقدر بزرگ است. اما هميشه يک ترس بزرگ داشت: «اگر در راه با سنگ هاي سخت برخورد کنم چه؟ اگر در ميانِ غبارِ خاک گم شوم چه»؟
يک روز، بادِ مهرباني شروع به وزيدن کرد. پاک با لرزش، از لبه يک ابرِ سفيد، به پايين سقوط کرد. او با سرعت در هوا رها شده بود. تمامِ وجودش مي لرزيد. مي ترسيد که ميانِ دودِ کارخانه ها يا گرد و خاکِ بيابان گم شود و ديگر هرگز برنگردد.
اما در مسير، او تنها نبود. قطره هاي ديگري هم مثل او در هوا بودند. آن ها کنار هم بودند و با هم مي خنديدند. پاک متوجه شد که وقتي کنارِ ديگران است، ترسش کمتر مي شود. ناگهان، پاک به درونِ يک رودخانه پرجنب و جوش رسيد. او ديگر در هوا معلق نبود، بلکه در ميانِ جريانِ قدرتمندِ آب بود. او با سنگ ها برخورد ميکرد، اما سنگ ها او را نمي شکستند. آن ها فقط مسيرش را عوض مي کردند و باعث مي شدند او با سرعت بيشتري حرکت کند. او ديد که چطور رودخانه از ميانِ درختان سر مي زند و گلها را سيراب مي کند. پاک ديد که هر چقدر هم که مسير سخت باشد، رودخانه هيچ وقت از حرکت نمي ايستد. او با هر پيچ و خم، زيباتر و شفاف تر مي شد. در نهايت، رودخانه به دريا رسيد. پاک در پهنه بيکرانِ آبي دريا، آرام گرفت. او ديگر آن قطره کوچکي نبود که از ابر مي ترسيد؛ او حالا بخشي از يک دنياي عظيم و زيبا شده بود.