ادبیات


یادداشت |

اگر فردوسي، سعدي، مولانا، حافظ و خيام امروز بودند؛

 اصول‌گرا بودند يا اصلاح‌طلب؟

درآمدي بر يک تحليل جامعه‌شناختي ـ ادبي از قدرت، سنت، دين، عدالت و انسان

 

رضا موسوي‌نسب، گنبد کاووس

اشاره

 

اين مقاله که نوشته‌ي يک دکتر جامعه‌شناسي است، صرفاٌ يک آزمايش فکري جامعه‌شناختي ـ ادبي است و سوال اساسي آن اين است که «اگر فردوسي، سعدي، مولانا، حافظ و خيام در ايران امروز زندگي مي‌کردند، از ميان دو جريان عمده ي سياسي ـ اجتماعي  اصول‌گرايي و  اصلاح‌طلبي، به کدام‌يک نزديک‌تر بودند يا مي‌شدند؟»

طبيعي است که پاسخ به اين پرسش، در معناي تاريخي و قطعي، ممکن نيست؛ زيرا اين دو عنوان محصول تاريخ سياسي معاصر ايران‌اند. بنابراين مقاله به جاي انتساب مستقيم اين هويت‌هاي سياسي به شاعران گذشته، ابتدا برخي مؤلفه‌هاي معنايي اين دو جريان را به‌ صورت تحليلي در نظر مي‌گيرد و سپس به سراغ متن آثار شاعران مي‌رود.

در اين روش، مفاهيمي چون عدالت، رابطه حاکم و مردم، سنت، خرد، دين، نقد ريا، آزادي فردي، تغيير اجتماعي، هويت ايراني و نسبت انسان با قدرت به‌عنوان مقولات تحليل انتخاب مي‌شوند.

نتيجه نشان مي‌دهد که هر پنج شاعر، بسيار پيچيده‌تر از آن‌اند که بتوان آنان را در يکي از دو اردوگاه امروز قرار داد. با اين حال، اگر اين دسته‌بندي را صرفاً به‌عنوان يک "آزمايش فکري" انجام دهيم، سعدي و حافظ بيش ترين هم‌پوشاني را با برخي مؤلفه‌هاي اصلاح‌طلبانه نشان مي‌دهند؛ فردوسي در حوزه ي سنت، هويت ايراني و حفظ ارزش‌هاي بنيادين به برخي مؤلفه‌هاي اصول‌گرايانه نزديک مي‌شود؛ مولانا عمدتاً از اين دوگانه فراتر مي‌رود؛ و خيام نيز با شکاکيت، فردگرايي و پرسشگري خود، اساساً در برابر هرگونه جزميت ايدئولوژيک قرار مي‌گيرد.

اما شايد مهم‌ترين نتيجه ي اين پژوهش، نه تعيين جناح سياسي شاعران، بلکه نشان دادن اين نکته باشد که بسياري از مسائل سياسي و اجتماعي، اگرچه صورت‌بندي مفهومي مدرن دارند، ريشه‌هايي بسيار قديمي در تجربه ي انساني دارند.

 

1. مقدمه: آيا مي‌توان حافظ را اصلاح‌طلب يا اصول گرا کرد(دانست)؟

سؤال در نگاه اول کمي عجيب است.

فردوسي در قرن چهارم هجري، سعدي در قرن هفتم، مولانا و حافظ در جهان‌هايي کاملاً متفاوت از ايران معاصر زندگي کرده‌اند. مفهوم اصلاح‌طلب در معناي سياسي امروزين آن براي آنان وجود نداشته است. پس چگونه مي‌توان پرسيد اگر امروز بودند، اصلاح‌طلب بودند يا اصول‌گرا؟ پاسخ اين است که ما قصد نداريم گذشته را به زور در قالب امروز قرار دهيم. مسأله ي ما چيز ديگري است.

انسان در دوره‌هاي مختلف با مسائلي روبه‌رو بوده که صورت تاريخي‌شان تغيير کرده، اما خود مسأله باقي مانده است: قدرت چيست؟ چه چيزي حکومت را عادل مي‌کند؟ آيا حاکم حق دارد هر کاري انجام دهد؟ رابطه ي دين و قدرت چگونه بايد باشد؟ آيا سنت هميشه ارزشمند است؟ آيا انسان بايد از اقتدار اطاعت کند؟ آيا مي‌توان حقيقت رسمي را به پرسش گرفت؟ و سرانجام انسان در برابر قدرت چه جايگاهي دارد؟

اين پرسش‌ها مدرن نيستند؛ اما صورت‌بندي نظري و سياسي مدرن پيدا کرده‌اند. بنابراين در اين مقاله به جاي اينکه بگوييم حافظ اصلاح‌طلب يا اصولگرا بود، مي‌پرسيم اگر معيارهاي فکري اصلاح‌طلبي و اصول‌گرايي امروز را به مجموعه‌اي از مؤلفه‌هاي انساني و اجتماعي تبديل کنيم، کدام مؤلفه‌ها در جهان فکري حافظ ديده مي‌شوند؟ اين تفاوت، از نظر روش‌شناختي بسيار مهم است.

 

2. روش: متن به‌عنوان داده ي اجتماعي

در اين مطالعه، ابيات صرفاً شواهد ادبي نيستند؛ بل که به‌عنوان داده‌هاي کيفي در نظر گرفته مي‌شوند. مقولات اوليه تحليل عبارت‌اند از: قدرت و حاکم، عدالت و ظلم، مردم و رعيت، خرد و عقل، سنت، دين و نهادهاي ديني، ريا و فساد، آزادي و استقلال فرد،  هويت ايراني، انسان‌گرايي و رابطه با ديگري، نگرش به تغيير، نسبت فرد و ساختار اجتماعي.

اين روش ما را از انتخاب سليقه‌اي چند بيت دور مي‌کند. يک بيت به‌تنهايي تعيين‌کننده نيست؛ بل که الگوي تکرارشونده ي مضامين اهميت دارد.

 

3. فردوسي: سنت‌گرا، ايران‌گرا و خردمحور

اگر بخواهيم از ميان پنج شاعر، نخستين کسي را که به اصول‌گرايي نزديک‌تر مي‌شود انتخاب کنيم، احتمالاً فردوسي است. اما اين نتيجه تنها در صورتي قابل دفاع است که اصول‌گرايي را به معناي وسيع‌ترِ حفظ ارزش‌هاي بنيادين، سنت، هويت و نظم اجتماعي بگيريم.

فردوسي در آغاز شاهنامه، جايگاه فوق‌العاده‌اي براي خرد قائل مي‌شود:

خِرَد بِهتر از هَر چه ايزَد بِداد      ستايشِ خِرَد را بِه از راهِ داد

در اين جا دو مفهوم به يکديگر پيوند مي‌خورند: خرد و داد. خرد صرفاً دانستن نيست؛ ابزار تشخيص درست از نادرست است. فردوسي حتي دانش را امري پايان‌پذير نمي‌داند:

زِ هر دانشي چون سخن بِشنَوي      زِ آموختن يک زمان نَغنَوي

اين فردوسي، برخلاف تصور يک خوانش صرفاً سنت‌گرايانه، شاعر يادگيري و پرسشگري نيز هست.

در کنار خرد،  داد نيز ستون جهان فردوسي است. در شاهنامه بارها سرنوشت حکومت‌ها با شيوه رفتارشان با مردم پيوند مي‌خورد. در داستان بهرام گور، فردوسي از شاهي سخن مي‌گويد که از تجربه حکومت‌هاي دادگر و بيدادگر عبرت مي‌گيرد:

جهان را ز هر گونه داريد ياد     

ز کردارِ شاهانِ بيداد و داد

و سپس:

بسي دستِ شاهان ز بيداد و آز     

تهي ماند و هم تن ز آرام و ناز

قدرت، اگر با آز و بيداد همراه شود، سرانجام خود را نابود مي‌کند. پس فردوسي صرفاً مدافع حاکميت نيست؛ او حاکميتِ دادگر را مي‌خواهد. اين تمايز بسيار مهم است.

کدگذاري فردوسي

نتيجه

فردوسي را نمي‌توان اصول‌گراي سياسي امروز دانست؛ اما اگر مجبور باشيم او را در اين دوگانه قرار دهيم، فردوسي به اصول‌گرايي نزديک‌تر است؛ اما اصول‌گرايي او ايران‌گرا، خردمحور و دادخواه است، نه لزوماً اصول‌گرايي ديني معاصر.

4. سعدي: سياست به زبان اخلاق

اگر فردوسي شاعر داد است، سعدي شايد يکي از نخستين تحليلگران رابطه قدرت و جامعه در ادبيات فارسي باشد. سعدي به‌صراحت درباره حکومت و رفتار حاکم با مردم سخن مي‌گويد.

در يکي از مشهورترين حکايات گلستان، نوشيروان حتي براي گرفتن مقدار اندکي نمک، دستور مي‌دهد قيمت آن پرداخت شود؛ زيرا ظلم کوچک اگر تبديل به رويه شود، گسترش پيدا مي‌کند:

بنيادِ ظلم در جهان اوّل اندکي بوده‌است    

 هر که آمد بر او مَزيدي کرده تا بدين غايت رسيده

سپس

اگر ز باغِ رعيت مَلِک خورد سيبي   

  برآورند غلامان او درخت از بيخ

و

به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد     

زنند لشکريانش هزار مرغ به سيخ

اين ابيات براي تحليل جامعه‌شناختي فوق‌العاده مهم‌اند. سعدي در واقع يک مکانيسم انتشار فساد از رأس هرم قدرت به پايين را توصيف مي‌کند؛ وقتي حاکم قانون را براي خود نقض مي‌کند، زيردستان نيز نقض قانون را مشروع مي‌يابند. اين چيزي بسيار نزديک به مفهوم امروزي فساد نهادي است. اما سعدي فقط درباره حکومت حرف نمي‌زند. در همان گلستان مي‌گويد:

ز گوش پنبه برون آر و دادِ خلق بده     

وگر تو مي‌ندهي داد، روزِ دادي هست

اينجا خلق در برابر قدرت قرار مي‌گيرد. و سپس يکي از مهم‌ترين ابيات تاريخ ادبيات فارسي

بني آدم اعضايِ يکديگرند      که در آفرينش ز يک گوهرند

و

چو عضوي به درد آورد روزگار      دگر عضوها را نماند قرار

و نهايتاً

تو کز محنتِ ديگران بي‌غمي      نشايد که نامت نهند آدمي

اينجا سعدي از رعيت فراتر مي‌رود و به يک اخلاق اجتماعي فراگير مي‌رسد. نکته ي جالب ديگر اينکه سعدي در غزلي نيز مي‌گويد:

پادشاهي و گدايي بَرِ ما يکسان است      که بر اين در همه را پشتِ عبادت خم از اوست

اين بيت را مي‌توان از زاويهي جامعه‌شناسي منزلت نيز خواند: تفاوت‌هاي عظيم اجتماعي در برابر مرگ و امر متعالي نسبي مي‌شوند.

کدگذاري سعدي

 

نتيجه

اگر ميان دو گزينه ي اصول گرايي يا اصلاح طلبي مجبور به انتخاب باشيم، سعدي احتمالاً به اصلاح‌طلبي نزديک‌تر است. اما نه به اين دليل که دموکرات مدرن بوده است؛ بلکه به اين دليل که در آثار او اصلاح رفتار قدرت، عدالت، پاسخگويي حاکم و توجه به رنج مردم جايگاهي بسيار مهم دارد.

 

5. حافظ، دشمن اصلي، ريا است.

حافظ شايد از ميان اين شاعران، دشوارترين مورد براي حکومت‌هاي ايدئولوژيک باشد. نه به اين دليل که برنامه سياسي دارد. بل که به دليل اين که اقتدار اخلاقيِ صاحبان قدرت و حقيقت را به پرسش مي‌گيرد. در يکي از معروف‌ترين غزل‌هاي او مي‌خوانيم:

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر مي‌کنند     

چون به خلوت مي‌روند آن کارِ ديگر مي‌کنند

و سپس

مشکلي دارم ز دانشمندِ مجلس بازپرس     

توبه‌فرمايان چرا خود توبه کمتر مي‌کنند؟

حافظ مسأله‌اي را نشانه گرفته که در جامعه‌شناسي سياسي امروز مي‌توان آن را شکاف ميان گفتمان رسمي و کنش واقعي صاحبان قدرت دانست. اما نکته ي مهم اين است که حافظ الزاماً ضد دين نيست. اتفاقاً اعتراض او در بسياري از موارد از درون دغدغه ي ديني صورت مي‌گيرد. يکي از روشن‌ترين نمونه‌ها:

درِ ميخانه ببستند خدايا مپسند     

که درِ خانه ي تزوير و ريا بگشايند

اين بيت را نمي‌توان صرفاً دعوت به شراب‌خواري دانست؛ مسئله اصلي حافظ، در سطح اجتماعي، تعارض ميان ظاهر اخلاقي و حقيقت اخلاقي است. به بيان ديگر، حافظ با دين الزاماً دشمن نيست؛ با انحصار حقيقت، ريا و تبديل اخلاق به ابزار قدرت مشکل دارد. اين تمايز بسيار مهم است.

کدگذاري حافظ

نتيجه

اگر مجبور باشيم، حافظ احتمالاً نزديک‌ترين شاعر به روحيه اصلاح‌طلبانه خواهد بود؛ اما اصلاح‌طلبي او بيشتر نقد اقتدار و ريا است تا برنامه ي اصلاح ساختار سياسي. او احتمالاً با هر قدرتي که بگويد: من حقيقت مطلق را در اختيار دارم مشکل پيدا مي‌کرد.

 

6. مولانا: فراتر رفتن از دوگانه

مولانا مورد بسيار متفاوتي است. او کم تر به ساختار سياسي مي‌پردازد و بيش تر به تحول انسان. يکي از ابيات مشهور ديوان شمس:

ما براي وصل کردن آمديم       ني براي فصل کردن آمديم

اين بيت را مي‌توان در سطح اجتماعي، دعوتي به همبستگي و عبور از مرزبندي‌هاي خصمانه دانست. اما مولانا فقط به همبستگي اجتماعي نمي‌پردازد.

در مثنوي مي‌گويد:

اين جهان کوه است و فعلِ ما ندا       سوي ما آيد نداها را صدا

و سپس

فعلِ تو کان زايد از جان و تنت       همچو فرزندي بگيرد دامنت

يعني انسان از پيامد اعمال خود جدا نيست. اين ديدگاه را مي‌توان نوعي نظريهي اخلاقيِ کنش و پيامد دانست.

اما چرا مولانا را نمي‌توان اصلاح‌طلب يا اصول‌گرا ناميد؟

چون دغدغه ي او اساساً اصلاح ساختار سياسي نيست. او مي‌خواهد انسان تغيير کند. در جهان مولانا، اگر انسان تغيير کند، رابطه ي او با جهان نيز تغيير خواهد کرد. اين نگاه را مي‌توان با زبان جامعه‌شناسي، نوعي تأکيد بر عامليت فردي و تحول دروني دانست.

 

 

کدگذاري مولانا

نتيجه

مولانا از دوگانه اصول‌گرا/ اصلاح‌طلب عبور مي‌کند.

اگر مجبور به انتخاب باشيم، به دليل تأکيد بر پيوند انسان‌ها و مقابله با تعصب، ممکن است به اصلاح‌طلبان نزديک‌تر شود؛ اما اين برچسب بيش از آنکه درباره مولانا سخن بگويد، دربارهي محدوديت چارچوب تحليلي ما سخن مي‌گويد.

 

7. خيام؛ مهماني که قواعد بازي را قبول نمي‌کند.

اضافه کردن خيام به اين مطالعه، به نظر تصميم مهمي است. زيرا خيام پرسش متفاوتي مطرح مي‌کند: اگر حقيقت را نمي‌توان با اطمينان شناخت، چرا بايد مدعيان حقيقت را بي‌چون‌وچرا پذيرفت؟ او در بسياري از رباعياتش درباره قطعيت‌هاي ديني، فلسفي و اجتماعي ترديد مي‌کند. در جهان خيام، انسان با محدوديت شناخت خود روبه‌روست. از همين جا، او مي‌تواند براي مطالعه ي ما نماينده ي  شکاکيت معرفتي باشد.

اگر بخواهيم با زبان امروز صحبت کنيم، خيام احتمالاً نسبت به هر ايدئولوژي‌اي که ادعا کند پاسخ نهايي را در اختيار دارم، سؤال‌هاي بسيار زيادي مطرح مي‌کرد. اما اين الزاماً به معناي اصلاح‌طلب بودن او نيست. خيام حتي ممکن است نسبت به سياست فعال نيز بدبين باشد. بنابراين وي نه اصول‌گراست و نه اصلاح‌طلب؛ او بيشتر يک پرسشگر راديکال است.

 

8. جدول نهايي تحليل محتوا

اگر يافته‌هاي کيفي را در يک جدول خلاصه کنيم:

 

9. يک نکته ي جالب اما بسيار حساس

 اصلاح‌طلبي و اصول‌گرايي هر دو مي‌توانند از شاعران کلاسيک شاهد بياورند. اين جا مسئله پيچيده‌تر مي‌شود.

يک اصول‌گرا مي‌تواند فردوسي را انتخاب کند و بگويد: خرد و داد و حفظ هويت و سنت، ارزش‌هاي بنيادين‌اند؛ و احتمالاً شواهدي براي آن پيدا کند.

يک اصلاح‌طلب مي‌تواند سعدي را انتخاب کند و بگويد: قدرت بايد پاسخگو باشد و رعايت حال مردم اصل است؛ و براي آن هم شواهد فراوان دارد.

حافظ نيز مي‌تواند در اختيار منتقدان قدرت قرار گيرد:

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر مي‌کنند      

چون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند

اما يک اصول‌گرا نيز مي‌تواند پاسخ دهد حافظ ضد دين نيست؛ ضد ريا است.

و اين پاسخ، از نظر متن‌شناختي کاملاً قابل توجه است. در نتيجه، ادبيات کلاسيک مي‌تواند به جاي اينکه صرفاً تأييدکننده ي يک جناح باشد، به آينه‌اي تبديل شود که هر جناح بخشي از خود را در آن مي‌بيند.

 

10. نتيجه‌اي که از همه مهم‌تر است.

در آغاز گفتيم که نمي‌خواهيم گذشته را در قالب امروز زنداني کنيم. اکنون مي‌توانيم يک قدم جلوتر برويم. شايد مسأله ي اصلي اين نيست که حافظ اصلاح‌طلب بود يا اصول‌گرا؟ بلکه مسأله اين است چرا هر نسل، براي فهم مسائل خود، به سراغ شاعران گذشته مي‌رود و آنها را دو باره تفسير مي‌کند؟

فردوسي براي يک ايراني امروز مي‌تواند نماد هويت ملي باشد.

سعدي مي‌تواند سخنگوي عدالت اجتماعي باشد.

حافظ مي‌تواند منتقد ريا و اقتدار باشد.

مولانا مي‌تواند پيام‌آور مدارا و پيوند انسان‌ها باشد.

خيام مي‌تواند نماد پرسشگري و ترديد باشد.

اما هيچ‌يک دقيقاً در اين قالب‌ها خلاصه نمي‌شوند. آنها فراتر از برچسب‌هاي سياسي زمان ما هستند.

 

11. و شايد پاسخ واقعي به پرسش ما اين باشد اگر بخواهيم در پايان، با تمام احتياط، يک رأي فرضي بدهيم:

فردوسي: اصول‌گراي ايران‌گرا، خردگرا و دادخواه؛ نه الزاماً اصول‌گراي ديني معاصر.

سعدي: اصلاح‌طلب اخلاقي ـ اجتماعي؛ منتقد ظلم و طرفدار حکومت عادل.

حافظ: اصلاح‌طلب فرهنگي ـ سياسي؛ منتقد اقتدار رسمي، ريا و انحصار حقيقت.

مولانا: فراسياسي و فراتر از دوگانه؛ اصلاح انسان پيش از اصلاح ساختار.

خيام: شکاک و پرسشگر؛ احتمالاً بي‌اعتماد به هر دو اردوگاه و به‌ويژه به ادعاهاي حقيقت مطلق.

اما اگر بخواهيم فقط يک جمله درباره ي هرکدام بگوييم: فردوسي از حفظ ارزش‌ها مي‌پرسد؛ سعدي از عدالت قدرت؛ حافظ از صداقت قدرت؛ مولانا از تحول انسان؛ و خيام از حق پرسش کردن.

و شايد همين پنج‌گانه نشان دهد چرا نمي‌توان ادبيات کلاسيک ايران را به دو جناح سياسي امروز تقليل داد.

 

سخن پاياني: از آن ها چه بودند؟ به ما چه مي‌بينيم؟

جامعه‌شناسي ادبيات فقط مطالعه ي اين نيست که شاعر چه گفته است؛ بل که مطالعه ي اين نيز هست که جامعه امروز چگونه سخن شاعر گذشته را مي‌خواند.

ممکن است يک جامعه، در دوره‌اي خاص، از فردوسي وطن را ببيند؛ جامعه‌اي ديگر خرد را؛ ديگري سلحشوري را.

ممکن است از سعدي بني‌آدم را برجسته کند و ديگري پادشاه عادل را.

ممکن است حافظ براي گروهي شاعر عشق باشد و براي گروهي ديگر،  منتقد ريا و قدرت.

و اين جا ادبيات به آينه‌اي دوطرفه تبديل مي‌شود بدين صورت که  ما گذشته را مي‌خوانيم؛ اما در همان حال، خودمان را نيز در گذشته مي‌خوانيم.

بنابراين شايد پرسش نهايي اين مقاله نه اين باشد که اگر حافظ امروز بود، اصلاح‌طلب بود يا اصول‌گرا؟ بل که چرا امروز مي‌خواهيم حافظ را اصلاح‌طلب يا اصول‌گرا کنيم؟ و پاسخ به اين پرسش، ما را از جامعه‌شناسي ادبيات به جامعه‌شناسي معرفت و جامعه‌شناسي سياسي مي‌رساند. در اين نقطه، شاعر ديگر فقط موضوع مطالعه نيست؛ بل که به وسيله‌اي براي شناخت جامعه‌اي که او را مي‌خواند تبديل مي‌شود.