رمان مقالهاي؛ پيوند تفکر انتقادي با تاروپود پلات (8)
معماری داستان امروز |
يوسف قوجٌق
رمان معاصر بيش از هر زمان ديگري در برابر روايتهاي صرفاً قصهگو و فاقد بنيان انديشهورزانه احساس بيقراري ميکند. ورود جستار، تأملات فلسفي، تاريخ هنر و ديرينهشناسي به دل بافت داستاني، گونهاي جديد و اثرگذار به نام «رمان مقالهاي» را پديد آورده است. در اين شيوه، پيگيري ماجرا تنها بهانه و بستري است براي کندوکاو در چرايي فاجعهها، معناباختگي مفاهيم کهن يا بازخواني زخمهاي جمعي تاريخ. در آثار نويسندگاني چون «ميلان کوندرا» (نويسنده چک) و دبليو. جي. سبالد (نويسنده آلماني)، داستان ناگهان مکث ميکند؛ راوي دست شخصيت را رها ميسازد تا درباره ريشهشناسي يک واژه، تحليل يک عکس کهنه يا ويراني يک پل در جنگ تأمل کند. با اين حال، شگفتي کار در اين است که اين انقطاعها نه تنها به ريتم آسيب نميزنند، بلکه جهان حسي رمان را عمق ميبخشند. تفکر در اينجا عارضهاي بيروني بر تن اثر نيست، بلکه دقيقاً خوني است که در رگهاي پيرنگ جريان دارد و معناي دراماتيک کنشها را آشکار ميسازد. آسيب کارگاهي بسيار مهلک است: مرز ميان «رمان مقالهاي» اصيل با وعظهاي ملالآور و مقالههاي دانشگاهيِ چسباندهشده به داستان، بينهايت باريک است. نويسنده حق ندارد پلات را گروگان بگيرد تا تئوريهاي انتزاعي خود را به رخ بکشد. بخشهاي تأملي و نظري تنها زماني نجاتبخشاند که پاسخي مستقيم به بنبست وجودي شخصيت اصلي در همان صحنه باشند. اگر بتوان بندهاي مقالهاي رمان را بدون آسيب زدن به هسته عاطفي و دراماتيک آن حذف کرد، يعني آن بخشها زائدههايي متکلفانهاند که بايد بيرحمانه بريده شوند.