کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
يادداشت دبير صفحه
گذشته اي که زود مي رسد: نوستالژي هاي زودرس
آزاده حسيني
سرعت پيشرفت تکنولوژي به اندازه اي افزايش يافته که گاهي هنوز به يک پديده عادت نکردهايم، نمونه قديمي تر آن به خاطره تبديل شده است. چيزهايي که تا همين چند سال پيش بخشي از زندگي روزمره بودند، امروز حال و هواي نوستالژيک پيدا کرده اند. تلفن هاي قديمي، بازي هاي ساده، شيوه ارتباط آدم ها و حتي نخستين تجربه هاي حضور در فضاي مجازي، زودتر از آنچه انتظار ميرود به خاطره مي پيوندند. اين روزها گذشته با سرعت بيشتري از راه مي رسد. گاهي فاصله ميان دو نسل، به اندازه فاصله ميان دو نسخه از يک نرم افزار است و براي نوستالژيک شدن، ديگر نيازي به گذشت چند دهه نيست. اين شتاب، تفاوت نسلها را هم آشکارتر کرده است. زماني فاصله نسلي بيشتر در تفاوت تجربه هاي زيسته، سبک زندگي و ارزش ها ديده مي شد، اما امروز حتي چند سال اختلاف سني ميتواند دو دنياي متفاوت بسازد. دانشآموزان پايه دوازدهم را در مدرسه مي بينم که گاهي دانشآموزان پايه هفتم و هشتم را متعلق به نسل جديدتري مي دانند؛ نسلي که با ابزار، بازي، اصطلاحات و شيوه هاي ارتباطي متفاوتي بزرگ شده است. در چنين شرايطي، مرز ميان نسلها ديگر به روشني گذشته نيست. هر نسل، در فاصله اي کوتاه، هم شاهد تغيير جهان پيرامون خود است و هم بايد با دنياي تازه اي کنار بيايد که نسل بعدي در آن رشد مي کند. شايد مساله فقط سرعت تغيير فناوري نباشد؛ مساله مهم تر، فرصت ما براي سازگار شدن با اين تغييرات است. آيا به همان سرعت که ابزارهايمان را به روز ميکنيم، نگاه و شناخت خود از نسل هاي ديگر را تغيير مي دهيم؟ نسلي که کمتر کتاب (نه زرد) مي خواند. کم ميان کلمات مکث مي کند. مدام با همسن و سالان خود دعوا دارد. نسلي که نمي تواند به گفتگويي آرام بنشيند. نسلي که به نظر مي رسد منتظر است تا مدرسه به دليل سرما، کمبود انرژي و حتي جنگ! تعطيل شود.
يک روز باراني از پشت پنجره
حلما رسولي
بارون قشنگي مي باريد. البته باران هميشه قشنگه مخصوصا اگه به وقتش باشه و دلت يه هواي سرد باروني بخواد. به نظرم بارون هم يه وقتايي با حس قشنگه مياد يه وقتايي با بي حوصلگي يه وقتايي با عصبانيت. امروز از روزاي سرد و بارون قشنگه بود. پشت پنجره نشسته بودم با يک فنجان قهوه گرم و از صداش لذت ميبردم. چه آهنگ آرومي ميزد. يهو ديدم يه چيزي از روي درخت افتاد. دقت کردم ديدم لونه گنجشک هست. سريع بارونيمو پوشيدم و به حياط رفتم. بچه گنجشک رو برداشتم و لونه اش هم يه کنار که بهش بارون نخوره گذاشتم و اومدم داخل خونه.
سريع يه پارچه تميز برداشتم. گنجشک رو خشک کردم و کنار پنجره نزديک به بخاري گذاشتم. اون روز به خاطر باروني بودن و سرما مدرسه تعطيل بود. همچنان غرق تماشاي گنجشک کوچولو بودم و به مادرش که الان کجاست فکر ميکردم که يادم رفت قهوه مو بخورم و سرد شد. تا فنجونو برداشتم که برم عوض کنم يادم اومد که مادرم موقع رفتن از خونه بهم گفت زير غذا روشنه و بهش سر بزنم و تو تايمي که گفته بود خاموش کنم. اي واي از وقتش گذشته.
اوه اوه چه بويي مياد. سريع دويدم سمت آشپزخونه تا غذا رو هم نجات بدم. خيلي حس نجات دهنده بودن بهم دست داده بود. خلاصه با سرعت تمام خودمو به گاز رسوندم و زيرشو خاموش کردم و غذا رو نجات دادم. زياد نسوخته بود تازه داشت ميسوخت. اوف، يه امروز مثلا خواستم استراحت کنم و قهوه بخورم و از اين هوا لذت ببرم. اشکال نداره حداقل دو تا کار مفيد کردم نجات گنجشک کوچولو و غذاي مورد علاقه ام. درسته يکم ته گرفته ولي بازم خوشمزه است و دوستش دارم. چه آرامشي، لذت بردن از بارون اين شکليه،گنجشک کوچولو هم شروع کرد به جيک جيک، به به آواز گنجشکي. بهتر که گوش ميکنم به صداي بارون، قشنگ مي شنوم که وقتي روي برگاي درخت ميفته و بعد مياد روي زمين،صداي تک تک تک ميده اينم يه ريتم و ضرب آهنگ قشنگيه، اصلا بارونه و صداي مخصوصش. يهو دلم بستني خواست. از توي فريزر بستني رو برداشتم و رفتم توي حياط و زير بارون خوردم، خيلي خوشمزه تر شده بود. يه چند دقيقه اي زير بارون موندم و اومدم تو اتاقم. دوباره روي صندليِ کنار پنجره نشستم. خوابم برد. دستي صورتمو نوازش کرد و گفت: «عزيزم چرا اينجا خوابيدي»؟ چشامو باز کردم مامان قشنگم که از بارونم زيباتره ديدم. بارون بند اومده بود و خورشيد خانوم نور افشاني ميکرد.گنجشک سرحال شده بود. پنجره رو باز کردم و بال زد و رفت. به آسمان نگاه کردم، رنگين کمان زيبايي پيدا شد.
دردي فراموش نشدني
پرنيا فغاني
هنگامي که آسمان اشک مي ريخت مرواريدها همچون باران از چشمانم سرازير ميشد، زيرا من هميشه تنها مي مانم. اما فريب دادن خود ديگر فايده اي ندارد. بخشش هم به تنهايي کافي نيست. ترس ناراحت کردن و اذيت کردن بايد بميرد چون تنها ديوارها آنها هستند. آن دلسوزي ها باعث ميشود بي احترامي همچون کتابي بزرگ به تو هديه شود و تو همچون باراني بي پايان ميشوي
ميگويي من خسته شدم و ديگر اعتماد نميکنم. اما انسان از اشتباه هاتش درس نميگيرد و بعد از بزرگ ترين ناراحتي با کوچک ترين مهرباني از طرف آنها ميگويي اين بار فرق دارد اما آن اشتباه هميشه تکرار ميشود و در نهايت تو ميماني و همان شيشه مورد علاقه شکسته ات که ترميمش سالها طول ميکشد. اما هربار بعد از درمان و وقتي فقط ترک ها ميماند تو دوباره اشتباهاتت را تکرار ميکني و آن زخم را عميق و شيشه را هر بار خورد تر ميکني.
نميدانم کي به پايان ميرسد
اين درد وحشي.
آريايي
معصومه سادات حسيني
آريا! کوشند مردان بي ادعاي ايران زمين،
و پهلوانان جوانمرد اين خاکِ ديرين.
دگر نيست آريايي در بهر اين خاکِ مادري،
که رفتند آن دلاوران، رفتند بي آژير و بي غمگين.
کجايي اي سوارِ بي قرين، اي پهلوانِ نامدار؟
که نامت را زمانه برد ز دفترِ روزگار.
کجايي اي که با شمشير و ايمانِ استوار،
سپيده را کشيدي از چنگِ شبِ تار.
زمانه رفت و رفتند آن جوانمردانِ پاک،
که با غيرت جهان را مي ديدند زيرِ تاک
کنون تنها غبارِ خاطراتشان مانده بر خاک،
و اين ديارِ کهن، چشم به راهِ مردانِ بي باک.
بيدار شو اي نسلِ نو، اي وارثِ خونِ پدران!
که اين خاک، بي پهلوان، بي جان و بي اميد است، بي نشان.
بگير رايتِ پدران را به دستِ توانا، اي جوان!
که فردا دگر دير است و اين خاک، تشنه غيرت و ايمان.
پشه و نيمکت کلاس
بازآفريني حکايت گلستان سعدي
باب پنجم حکايت چهارده
نگين نورمحمدي
پشه شمپل و پشه فوفو از دوران کودکاني تا دبيرستان با هم رفيق هاي صميمي بودند جوري که حتي تو حال خوب و بد هم با هم بودند. دوستي آنها به هشت سال رسيده بود و همچنان هم ادامه داشت تا روز قيامت. شمپل و فوفو براي همديگر از خودشان هم مي گذشتند. آنها خيلي با هم صميمي بودند و خيلي خوب همديگر را مي شناختند. شمپل و فوفو تازه به کلاس هفتم ميرفتند و روزهاي اول سال را سپري ميکردند. آنها دنج ترين نيمکت کلاس را براي خودشان انتخاب کرده بودند تا يک سال تحصيلي عالي رو با هم سپري کنند و تجربيات جديدي کسب کنند و يک سال ديگه به دوستي آنها اضافه شود. روزهاي خوش اول سال سپري شدند و آنها هر روز با هم وقت مي گذراندند و کلي حرف مي زدند و مي خنديدند و بازي مي کردند. در راه مدرسه هم که درباره درس ها با هم صحبت ميکردند و بهم کمک ميکردند. يک روز فوفو دير از خواب بيدار مي شود و شمپل به ناچار به تنهايي راه مدرسه را طي ميکند. شمپل به مدرسه ميرسد و وقتي وارد کلاس ميشود، متوجه جا به جايي همکلاسي هاي خودش شد و وقتي از خانم معلم درباره اين موضوع سوال ميکند، خانم معلم به او توضيح مي دهد که امروز قرار است دوستاي جديدي توي کلاس خودتان پيدا کنيد و با آنها هم صحبت بشيد.شمپل هم پيش يکي از همکلاسي هايش نشست و با او گرم گرفت. در همين حال فوفو وارد کلاس ميشود از خانم معلم براي تاخيرش عذر خواهي ميکند. فوفو طبق معمول رفت به سمت نيمکت دنج خودش و بهترين رفيقش ولي...
ولي شمپل پيش دانش آموزي ديگر نشسته بود و کلي با هم خوش و بش ميکردند و فوفوي قصه ما تنها مانده بود. فوفو با غم بزرگي که تو دلش بود توانست تا زنگ تفريح صبر کند ولي در اين زمان او ياد خاطراتش با شمپل مي افتاد و کلي ناراحت شده بود که چه کاري کرده است که شمپل ديگه کنارش نيست؟!
تا وقتي زنگ مدرسه به صدا در آمد. فوفو در زنگ تفريح همان جاي هميشگي که با بهترين رفيقش شمپل مي نشستند و استراحت ميکردند، نشسته بود و در حال فکر کردن بود که چه کاري انجام داده که دوستش از او ناراحت شده و او را در کلاس تنها گذاشته و پيش پشه ديگر نشسته بود که شمپل با چهره خندان و شاداب به سمت فوفو آمد و خيلي صميمي و مثل قبل با او احوال پرسي کرد. فوفو که با شمپل قهر کرده و گيج شده بود از شمپل سوال کرد که چرا دوست خودش را تنها گذاشته بود. شمپل هم تمام ماجرا را براي فوفو تعريف کرد که قهرشان به آشتي تمام بشود. فوفو هم که متوجه شد زود دوست خودش را قضاوت کرده از او عذرخواهي کرد و با هم آشتي کردند و به هم قول دادند که بعد از اين همه چيز را براي هم توضيح دهند تا سر سوء تفاهم ها دوستي چندساله آنها خراب نشود. و با اين اتفاق فهميدند که هيچکس جاي رفيق چندساله خودشان را نمي گيرد و بخشش راه برگشت دوستي هاي از دست رفته است.
دختر همسايه
بازآفريني حکايت14
باب هفتم. در تاثير تربيت
گلستان سعدي
زينب شهاب الدين
نفسم در ريه سنگيني مي کند. دستکش هايم را با سرعت به روي يکديگر ميکشم تا شايد کمي گرم شوم. نگاهم را از روي دروازه آبي رنگ روبه رويمان، به سمت بالا مي برم. با ديدن تابلوي خانه مهر طوري سر جايم خشکم مي زند که انگار در آن سرما، آب يخ به رويم ريخته باشند.
چند ثانيه اي را همان جا ايستادم و با دست هاي برديا که دانه هاي برف را از روي شانه ام مي تکاند؛ بالاخره به خودم آمدم. سرش را نزيک گوش هايم مي آورد: «آماده اي»؟!
بايد اعتراف کنم حتي شنيدن چنين جمله اي از بين کلاه بافت مادربزرگم، طوري باعث بر هم خوردن دندانهايم ميشود که به خاطر باز نشدن دهانم براي جواب دادن، ناچار به همان تکان دادن سر اکتفا مي کنم. تا چند ثانيه بعد پيرمرد نگهباني در را باز مي کند. پس از نشان دادن مسير دفتر مدير، چشمم به لوازم ورزشي پوشيده از برف در حياط مي افتد. اما دريغ از حتي يک بچه که با آنها بازي کند. خالي! مثل اتاق پوريايمان.
سرم را سمت دروازه بر مي گردانم و از اينکه حتي نگاه پيرمرد هم بدرقه راهمان نيست؛ نگراني در قلبم، جاي خود را به بغضِ در گلويم مي دهد. با صداي برديا دوباره به خودم مي آيم: «نميخواي راه بيفتي»؟! پاهاي خشک شده ام را به سختي حرکت مي دهم تا بالاخره به دفتر مدير مي رسيم. در راهرو صداي بچه ها در گوشمان مي پيچد. با ديدنشان اشک لعنتي، ديدم را تار مي کند. بي رحمانه پشت سر هم شروع ميکنم به پلک زدن تا اين که چيزي مثل يک گلوله برف مرا چند قدم آن طرف تر هل مي دهد: «حالتون خوبه»؟! سرم را برمي گردانم و با ديدن صاحب صداي شيرينعسلش قند در دلم آب مي شود.ئبراي هم قد شدن با او همزمان خم مي شويم. موهاي فرفري اش مرا بدجوري به ياد پورياي خودم مي اندازد. نمي دانم پوريا هم در همين فکر است يا نه! در حالي که نيشم تا بناگوش باز شده ميگويم: «مگه ميشه آدم با ديدنت حالش خوب نشه»؟! با شنيدن اين حرف، لبخند کوچکي گوشه لب هايش مي نشيند.
با ديدن چال گونه اش ناخودآگاه وقتي نگاهم را سمت برديا مي چرخانم؛ ميبينم او هم با ديدن او به من خيره شده است. برديا ميگويد: «گل پسر اجازه هست دستي به موهات بکشم»؟!
او با دلبري سرش را به بالا و پايين حرکت مي دهد. سپس آبنبات چوبي را از دهانش در مي آورد و ميگويد: «آرههه»! -«خانم کاري از دستم بر مياد»؟! لبخند از روي چهره ام مي ماسد. آب دهانم را به سختي قورت داده و از سر جايم بلند مي شوم. «ما براي حضانت بچه اينجاييم»! زن با انگشت اشاره عينکش را از روي بيني اش بالا مي کشد. با نگاهش سر تا پايمان را برانداز مي کند. مي گويد: «بفرماييد دفتر من»! تا چند دقيقه ديگر نشسته در دفترش فرم به دست در حال پر کردن سوالات هستيم. -«خب اينطوري که تو پرونده تون نوشته شده شما نوزادتون رو دو سال پيش به خاطر يک اشتباه از دست دادين»! خيره به خط هاي بند کشيشده کف زمين ميگويم: «بله. شب عروسي خواهرم بود و اون شب هم....» چند ثانيه اي براي ادامه دادن مکث مي کنم. انگار اتاق قصد بلعيدن من را دارد.
برديا به جاي من حرف مي زند و ميگويد: «بذارين من بگم. بعدش هم بچه رو از ظهر تا نصفه شب دست دختر همسايه سپرديم که از شانس بدمون چيزي از بچه داري سرش نميشد»
خانم مدير دست هايش را زير چانه اش برداشته و هم راستاي آرنجش روي ميز مي گذارد: «شما چطور تونستيد بچه رو دست غريبه بسپريد»؟! دوباره همان سوال هاي هميشگي! آدامسي از کيفم در مي آورم و در دهانم مي اندازم. برديا در جواب ميگويد: «خانمم باهاش صميمي بود و اون هم چون براي دانشگاه به تهران اومده بود خيلي وقت ها از سر تنهايي به خانومم سر ميزد ولي...»
زن وسط حرفش ميپرد: «ولي شما بچه تون رو براي راحتي خودتون دست آدم اشتباهي سپردين»! آدامس آنقدر در دهانم چرخيده که به ته حلقم سر مي خورد. دوباره دستم را سمت کيفم مي برم اما با بسته آدامس خالي شده روبه رو مي شوم. ميگويم: «فکر ميکني برام راحت بود دو سال عذاب وجدان و دو سال حرف اينو اون که بعد از اون قضيه ديگه به ما به چشم قبل نگاه نميکردن»؟! هر دويشان از سر تن صدايم با چشم هاي گرد شده به من زل زده اند.
ناخن هايم در مشت هايم فرو مي روند. من دو ساله زير نظر روانشناسم. اين آدامس لعنتي هم اگه نباشه مجبورم اينقدر ناخن هام رو بجوم که خون راه بيفته، پس اينقدر مثل اين و اون ما رو سرزنش نکن»! زن از سر جايش بلند ميشود و جعبه دستمال را به من تعارف مي کند. برديا مي گويد: «ما از اون موقع داريم تاوان اشتباهمون رو ميديم». زن فرم را از روي ميز روبه رويمان بر مي دارد»! -«متاسفم ولي شما هنوز جوونيد»!
در جست و جوي عشق
نرگس کوهکن
انتظار معشوقي را ميکشم که با آمدنش جانم به پايان ميرسد؛ اما اين معشوق را آنقدر ميخواهم که در عشقش جان دهم و خودم را فداي لبخندش کنم. همان انتظاري که هر روز چشمانم را باراني تر و قلبم را درد آورتر ميکند. ديگر طاقت فراغش را ندارم؛ «درم از ديده چکان است» به ياد آن صورت ماهگون و چشمان سبزگونش، آن عطر و گيسوان خرمايي اش، همان مهري که در نگاه اول از لبان چون گلش بر قلبم نشست. بار ديگر، پادشاه کبير زمين، زمستان، تاج قنديلش را بر زمين گذاشت، تا خودش عازم پيدا کردن معشوقه اش شود. شنل نيلوفري اش را بر بازوهاي نيرومندش انداخت و به تاخت چون طوفاني بزرگ، به جست و جوي معشوقه اش رفت. همان معشوقي که براي نجات زمستان خودش را فدا کرد. چون گرماي خورشيد از خود گذشت و چون برگ ريزان در هواي يار، براي هميشه ترکش کرد. و حالا اين زمستان بود که دلش به تنگنا آمده بود و خودش را به آب و آتش ميزد، تا فقط يک بار ديگر به آغوش بهار برود. آنقدر دلداده و پريشان عشق بهار شده بود که حاضر شد جانش را فدا کند. از دل زمين و موج دريا و خورشيد در آسمان همه و همه در جست و جوي تنها نشانه اي از بهار بودند تا اينکه رسيد به درخت کهنسالي که قصه هايش به گوش تمام اهالي زمين رسيده بود. زمستان خسته از همه جا، با دلتنگي فراوان سفره دلش براي درخت کهنسال پهن کرد و همه چيز را به زبان آورد که پادشاه کبير زمين اين چنين گرفتار عشق بهار شده و تنها با وصال او آرام ميگيرد. درخت کهنسال که اين سخنان را از زبان زمستان شنيد. فهميد که وقت آمدن بهار شده؛ پس به او چنين گفت: «اي زمستان! نو از خودت ميگذري براي عشقت؟ تو خودت را قرباني و فداي يار مي کني؟ هان که تو به راستي معناي عشق را فهميده اي! عشق مقدس و کمياب است. پس حالا که در پي اش آمدي، آن را با جان بخواه، او همين جاست»! زمستان چشمانش را بست و با تمام وجود خواستار آمدن بهار شد. گرماي دستان بهار را به خوبي مي فهميد. چشمانش را که باز کرد. نگاهشان در هم گره خورد. همان نگاه معصوم با چشمان سبزگونش او را هزار بار بيشتر از قبل عاشق و بي تاب خودش کرد. اما زمستان نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش از هر دم سنگين تر ميشد. در آغوش يار چشمانش را با لبخند بست و به مراد دلش رسيد. براي هميشه عشق زمستان در اعماق قلب بهار جاودانه ماند و چه زيبا بهار آمدنش را به همه خجسته گفت اين است عشق؛ سراسر درد و رنج، اما از دل عاشقان ميرويد وصال، اگر معناي گذشت و فداکاري را دانسته باشيم.
آرشان حاجي کلاته
يک روز رضا و دوستش بعد از مدرسه از کنار باغي ميگذشتند که ناگهان چشمشان به سيب هاي آبدار و خوشمزه افتاد. چون رفيق رضا گرسنه اش بود مجبور شد يک دانه سيب از درختي بگيرد و بخورد ولي رضا گفت: «نه نبايد اينها را بخوري! اين ها که هنوز شيرين نشده اند»! و رفيق رضا گفت: «باباي من کشاورز است به من کشاورزي ياد داده الان موقع رسيدن سيب هاست»! رضا هم گفت: «باشه من هم مي خورم»! رضا وقتي رفت سيب بردارد شاخه درخت شکست و صاحب مزرعه آمد و گفت: «چه کار مي کنيد»؟! رضا و رفيقش گفتند: «ببخشيد»! و از صاحب مزرعه معذرت خواهي کردند و قول دادند ديگر به درختان آسيب نرسانند.
راز درخت عناب
نويد نوراللهي
روزي روزگاري محمد داشت پياده روي مي کرد که ديد يک درخت زيبا و قشنگ عناب آنجا هست. او مي خواست وارد باغ شود و از نزديک درخت را ببيند و کمي عناب بچيند. او وارد باغ شد و يهويي يک شاخه از درخت را شکست و بيشتر عناب ها ريخت. محمد ترسيد و خيلي زود رفت. روز بعد وقتي محمد از آن جا رد ميشد پيرمرد صاحب باغ را ديد که خيلي ناراحت است. محمد از او پرسيد: «پدر جان اتفاقي افتاده که ناراحتي»؟
پيرمرد گفت: «امروز وقتي به باغ آمدم ديدم که درخت قشنگم شکسته و همه ميوه هاي آن ريخته»!
محمد کمي با خودش فکر کرد و گفت: «پدر جان ميدونم کار خيلي بدي بوده اما من اين کار را انجام دادم»! پيرمرد گفت: «اشکالي ندارد اما از اين به بعد ياد بگير که شاخه درختي را نشکني چون درختان علاوه بر زيبايي شهر و روستا براي سلامتي انسان ها هم خيلي مفيد هستند»!
اسب نقاشي رويايي
دنيا داووديان
روزي روزگاري اسبي در طويله اي زندگي مي کرد. دور از جهان و دور افتاده. اسبي با موي طلايي و تني مانند مرواريد سفيد تنها و دور از مادرش. روزي در دلش گفت: «من چرا اينقدر تنها هستم»؟! در همان حال و هوا بود که زنبوري به اسم طلا که در حال عبور بود صدايي گريه اي شنيد. در همان حال به ديوار طويله بر خورد کرد و به پشت اسب خورد و نيشش به تن اسب فرو رفت و صدايي نعره اسب بلند شد. اسب گفت: «چيکار مي کني»؟! زنبور با ترس و لرز جواب داد و گفت: «معذرت مي خواهم من در حال عبور بودم که به ديوار طويله بر خورد کردم»! مرا ببخش»!
اسب گفت: «چه چيزي حواس تو را پرت کرد»؟! زنبور گفت: «صداي گريه حيواني»!
اسب که اشک دور چشمانش حلقه کرده بود، نتوانست انکار کند و گفت: «صداي گريه من بود»! زنبور گفت: «چرا گريه مي کردي»؟! اسب گفت: «نمي دانم چرا در سرنوشت من تنهايي و بي پدر و مادري نوشته شده! در برگه زندگي من غم لانه کرده وقتي فقط کره اسبي بودم مرا اربابي براي کار خريد و من را از خانواده ام جدا کرد»! زنبور گفت: «من تنها يک زنبور کوچک بودم پرنده اي مادرم را خورد. وقتي پدرم براي يافت عسل رفته بود به تار عنکبوت بر خورد و در دام عنکبوت گرفتار شد. يک فکري بيا نقاشي بکشيم بيا خانواده مان را بکشيم»! بعد ده دقيقه نقاشي ها تمام شد و اسب مادرش را با مو تني سفيد مانند بلور کشيد. زنبور پدر و مادرش را در روي درختي کشيد و اين گونه نقاشي رويايي کشيد.